#ماهبانو
#پارت_هشتادوسوم
نشسته بودم روی یک چهار پایه و موهای ماهکم را شانه میکردم.آفتاب به نیمی از صورتش میتابید و موهای قهوه ای روشنش را به طلایی تبدیل کرده بود.موج کمی داشت و بلند بود.
لباس سفید بلندی که دامنش چین خورده بود بهش پوشانده بودم.
تکان میخورد و زیر لب شعر میخواند.
+ماهکم نمیتونم موهاتو ببندما.
شبیه سیخ نشست.خندیدم.همیشه به کار هایش میخندیدم.وروجک بود و بامزه.موهایش را گوجه ای بستم و به آغوشش گرفتم.قلکقلکش میدادم و غش غش میخندید.
پاهایش را دور کمرم حلقه کرد و سرش را برگرداند.توی یک حرکت ، دوباره موهایش باز شد.
بلند شد و محکم بغلم کرد و شروع کرد به خندیدن.
_موهام دوباره باز شدن مامانی.
از خنده ریسه میرفت.روی تخت گذاشتمش و گونه اش را بوسیدم.
+انقدر شیطونی نکن بچه.
از خستگی نفس عمیقی کشید و با انگشت هایش شروع کرد به شمردن.پنج انگشتش را باز کرد و سمتم گرفت.
_مامان انقدر سالمه.
شصتش را بستم و سر انگشت هایش را بوسیدم.
+نه دورت بگردم چهار سالته.
تا صدای باز شدن در آمد ، زیر پتو تند پنهان شد و صدایش را پایین آورد.
_به بابا بگو ماهک رفت خونه عمو محمد.
بلافاصله صالح پیدایش شد.سلام کرد و کیفش را روی میز گذاشت.این حقه های ماهک را خوب بلد بود.
به من چشمک زد و آرام خندید.من هم همینطور.
_ماهک خانوم کوش؟
+نیست.رفته بیرون.
_خیلی خب باشه..
آرام پتو را از سرش کشید و ماهک جیغ زد و شروع کرد به خندیدن و بازی کردن.
به دیوار تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم.خیالم راحت بود ، از همه کس و همه چیز.انگار داشتم بهترین سال های عمرم را تجربه میکردم؛از هیچ چیز واهمه نداشتم.
پایان.
به قلم نورا متانی.
بـاوان|نـورانـوشـت؛
#ماهبانو #پارت_هشتادوسوم نشسته بودم روی یک چهار پایه و موهای ماهکم را شانه میکردم.آفتاب به نیمی
و اینم پایان سومین رمانمون:)))))
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_یکم
سیب زمینی هارو برای شام خرد میکردم.ولی اصلا حواسم نبود.بعضیاش ریز میشد ، بعضیاش درشت.حرفای یوسف برای آدم حواس نمیذاشت که.هر لحظه ممکن بود دستم و ببرم و آخرم چاقو کار خودشو کرد.چسب زخم و سریع گذاشتم روش و روی مبل نشستم.
_بابا نرو دیگه.چرا همیشه تو باید بری؟
_پس کی بره؟
_چمیدونم یکی دیگه.
_پسر خوب ، مگه الکیه؟مگه بچه بازیه؟تو مرد شدی دیگه.
_مرد کجا بود؟از کی تا حالا به پسر دوازده،سیزده ساله میگن مرد؟
_تو فرق داری با بقیه پسرا.
_چه فرقی؟آره فرق دارم.فرقمون اینه اونا خوش و خرم کنار خانوادشونن ولی بابای ما دو هفته یه بار میره مأموریت،یه روز با دست یا پای شکسته میاد ، دو روز میمونه دوباره میره.آره فرق من با بقیه اینه.
حسین دیگه کم آورده بود.حداقل یونس و یاس هنوز کوچیک بودن و چیزی سرشون نبود.محمدرضا هم که حرف نمیزد.اما یوسف بزرگ شده بود و از روزی که عمو عباس شهید شده بود ، میترسید حسین هم بره و دیگه برنگرده.
هر دفعه التماس میکرد که نرو.بعضی موقع ها هم حسین دلش میسوخت و میسپرد به یکی دیگه.
تا یوسف خواست چیز دیگه ای بگه ، دستمو روی پاش گذاشتم و مانع شدم.
+بسه دیگه یوسف.
_چی و بسه؟اصلا شما برات مهمه؟نه دیگه مهم نیست.
ناخودآگاه سرش داد زدم.
+کی گفته مهم نیست؟؟مهمه خیلی هم مهمه.فقط من درک میکنم و از تو هم انتظار دارم درک کنی که درک نمیکنی.
از جاش بلند شد.کوله پشتی حسین و لگد زد و رفت تو اتاق.در و جوری بست که از صداش گوشامو گرفتم.
با وجود این که انقدر حرص خورده بودم ، از جام بلند شدم تا برم تو اتاق.
حسین خسته بود و ناراحت.آهی کشید و کوله پشتیشو صاف کرد.
_ولش کن نیلوفر.
+چیو ولش کنم؟
آروم در زدم.
_نیا تو.
+یوسف...
_گفتم نیا تو.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_دوم
آخر در و باز کردم و بلافاصله تلفن حسین زنگ خورد.صدای یوسف پر از بغض بود و میلرزید.این دفعه سرم داد زد.
_مامان مگه نگفتم نیا تو؟
چشامو رو هم فشردم.صبور باش نیلو ، صبور باش.
روی تختش نشستم و آه کشیدم.
+خیلی خب باشه ، لگد که میزنی ، در و که به هم میکوبونی ، داد هم گه میزنی.قرار ما این نبود.
_آره قرارمون این نبود.
+میفهمم ولی...
_نه مامان نمیفهمی.نمیفهمی چه استرسی داره.نمیفهمی همون دو هفته خودش زیاد بود الان شد دو ماه.نمیفهمی.
جمله ی آخرش از ته گلوش اومد و قطره اشکی از چشمش غلتید.با پشت دست پاکش کرد.
+من آدم نیستم یعنی؟کی گفته؟من بیشتر همه میفهمم ، بیشتر همه زجر میکشم ، بیشتر همه مسئولیت دارم یوسف.
هم اون از بحث خسته شده بود ، هم من ، هم حسین.یاس و یونس هم که خونه ی ثنا بودن ، رضا هم خواب بود.
کنار یوسف نشستم.سرش رو گذاشت روی شونم و فین فین میکرد.کلی چیز میگفت و قهر میکرد ، آخرم پشیمون میشد.تلفن حسین که تموم شد ، از لای در نگاهش کرد.
_چی شد؟نمیری؟
_رفتن که میرم ، قرار بود یه ساعت دیگه برم که صبح میرم.
یوسف با کلافگی به تخت مشت زد.
_چه من یه ساعت دیگه برم چه صبح تو خوابی.
_نخیرم.نمیخوابم.تا صبح بیدار میمونم ، مدرسه هم به درک.
روی تخت یوسف دراز کشیدم و به فکر سیبزمینی هایی بودم که نه من دل و دماغ پختنشون و داشتم ، نه بقیه دل و دماغ خوردن.
از خستگی پلکام سنگین شد و همونجا خوابم برد.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_سوم
با نور خورشید چشمامو باز کردم.دستامو کش دادم و از روی تخت بلند شدم.رفتم تو اتاقمون تا موهامو شونه بزنم.حسین رفته بود.قلبم یه لحظه تند تپید.یوسفم همونجا خوابیده بود و پتویی که پس زده بود و روش کشیدم.
حوصله مو شونه کردن نداشتم.انقدر ذهنم درگیر بود که نمیتونستم.فقط راه میرفتم و ذکر میگفتم.
محمدرضا یه چشمش و میمالید و یکیش هم نیمه باز بود.سلام کرد و رفت دستشویی.
صدای زنگ در اومد.منو بگو فکر کردم حسین پشیمون شده برگشته.در و که باز کردم ، یونس بود.با موهای پریشون و صورت خابالو.یه خونه ی بزرگتر خریده بودیم تا جامون بیشتر باشه و ثنا هم واحد بغلی بود.
خم شدم و بوسش کردم.یونس هم اهل حرف زدن نبود و ما برامون سوال بود که من و حسین که انقدر پر جنب و جوش بودیم این بچه به کی رفته.بعضی موقعا آدم قیافه گوگولی و مظلومشو که میدید دلش براش میسوخت و فقط میخواست بغلش کنه.
هنوز خوابه خواب بود.خودشو انداخت تو بغلم و زیر لب غر میزد.
+چرا بیدار شدی؟یاس خواب بود؟
_گرمه اونجا مامان خوابم نمیبره.یاس ولی خوابیده بود.منم الان خوابم میاد.میخوام پیش تو بخوابم.
+من نمیخوابم که دورت بگردم.برو پیش یوسف بخواب.
_بابا کجاس؟
از تو بغلم جداش کردم و سکوت کردم.نمیدونستم چی جوابشو بدم.اونم به چشمام نگاه کرد و بیخیال شد.و یه پتو برداشت و به ثانیه نکشیده کنار داداشش خوابش برد.
دلم هوای عمومو کرده بود.هوای بغل گرم سپیده.خیلی موقع ها رضا رو که میدیدم گریه ام میگرفت،مثل الان که به زور خودمو نگه داشته بودم.
روزای فرد با محمدرضا میرفتیم اول سر مزار سپیده و بعد عمو عباس.امروزم یکشنبه بود.
رضا کنارم نشست.
+کی بریم سر مزار؟
_ام...میخوام یه چیزی بگم.
+جونم؟
_میشه این دفعه اول بریم خونمون؟
خونه ی عمو رو دست نخورده نگه داشته بودیم.هیچیشو نفروخته بودیم و هر دفعه بهش سر میزدیم.
موهای رضا رو با دستم کنار زدم.
+خیلی خب ، یه چیزی بخور بپوش تا بریم.
خوشحال شد و بلافاصله رفت سر یخچال.
منم از فرصت استفاده کردم و زنگ زدم به حسین.کلی بوق خورد و آخرم جواب نداد.نگران بودم.خیلی ام نگران بودم.بس که ناخنامو از استرس خورده بودم ، دیگه برام ناخون نمونده بود.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_چهارم
دوباره شماره ی حسین رو گرفتم.
+جان من بردار دیگه.
گوشی رو قطع کردم و روی مبل پرت کردم.سرمو بین دوتا دستام گذاشتم و شروع کردم به تکون دادن پام.هر وقت استرس میگرفتم ، پای راستم تند تند شروع میکرد به تکون خوردن ، مثل یه تیک عصبی.
_ام ، خوبی؟
رضا آماده شده بود و من هنوز با شلوار راحتی قلبی نشسته بودم رو مبل.
+آره آره خوبم.
ولی از درون داشتم نابود میشدم.
+بذار الان میرم میپوشم منم.
یه لباس سورمه ای و روسری ست باهاش پوشیدم و چادر سر کردم.محمدرضا منتظر نشسته بود و به ساعتش ور میرفت.
+بریم؟
_بریم.
ماشین و از تو پارکینگ برداشتم و راه افتادیم.از اینجا تا خونه ی عمو راه زیادی نبود و زود رسیدیم.
خونه هیچ تغییری نکرده بود.انگار هنوزم عمو عباس داشت توی اتاق آخری نماز میخوند.
انگار هنوزم سپیده داشت به جای اون گلدون گوشه ی پنجره گیر میداد.
محمدرضا روی صندلی نشست و سرشو رو میز گذاشت.انگار دلتنگ بود ، دلتنگ باباش ، یا توی حسرت بغل مادر.
رفتم توی اتاقی که کنار آشپزخونه بود.
در کمد رو باز کردم و چشمم افتاد به چندتا جعبه که گوشهی کمد چیده شده بود.
یکی از جعبهها رو بیرون کشیدم و درش رو باز کردم؛ پر بود از وسایل قدیمی سپیده.
عکسها، چندتا نامه و یه دستبند کوچیک که با دیدنش خاطرهای توی ذهنم زنده شد.
دستبند رو برداشتم و هنوز داشتم نگاش میکردم که صدایی از بیرون اتاق میومد.دستبند و رها کردم و رفتم بیرون ، که دیدم رضا آروم گریه میکرد و چند لحظه یبار اشکاشو با پشت دستش پاک میکرد.
رفتم سمتش و خم شدم.
+خوبی؟
سرش رو بالا آورد و به چشمام نگاه کرد.نمیدونستم چجوری بهش دلداری بدم ، چی بگم؟درکش میکردم؛خیلی زیاد.
+میخوای بریم بیرون؟
سرشو به نشونه ی نه تکون داد.موهاشو نوازش کردم و بلند شدم.میون وسایل توی کمد دنبال یه چیزی میگشتم ، اما نمیدونستم چی.ولی میدونستم یه چیزی هست که نباید بگذرم ازش.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_پنجم
دوباره خم شدم و دستم رو بین وسایل داخل کمد کشیدم.
نمیدونستم دقیقاً دنبال چی میگردم، اما یه حس عجیبی نمیذاشت از اون اتاق برم بیرون. انگار یه چیزی بین اون همه وسیله جا مونده بود که باید پیداش میکردم.
چندتا جعبه رو کنار زدم که دستم به یه کاغذ تا شده خورد.
برای چند ثانیه فقط بهش خیره موندم.
کاغذ قدیمی و کمی زرد شده بود. آروم برداشتمش و بازش کردم.
چشمم که به نوشتهها افتاد،نفسم بند اومد.
«شاید منو از خانوادم دور کنن، ولی یه روزی برمیگردم.»
چند بار جمله رو خوندم و زیر لب تکرار کردم.
دستخط رو درست نمیشناختم ولی آشنا بود.
اما یه چیزی توی اون جمله باعث شده بود نتونم به راحتی از کنارش بگذرم.
کی نوشته بودش؟
و چرا گفته بود شاید منو از خانوادم دور کنن؟
کاغذ رو دوباره نگاه کردم،شاید چیزی پشتش نوشته شده باشه،اما سفید بود.
صدای رضا از بیرون اتاق باعث شد از فکر بیرون بیام.
_ام،چیزی پیدا کردی؟
سریع کاغذ رو تا کردم و توی مشتم نگه داشتم.
+نه... چیز خاصی نبود.
نگاهم برای چند لحظه روی صورتش موند.
نمیدونستم چرا حقیقت رو نگفتم.
شاید چون خودمم نمیدونستم این کاغذ چه معنیای داره.
اما یه چیز رو مطمئن بودم.
این چند کلمه، قرار نبود اتفاقی بین وسایل قدیمی سپیده پیدا بشن.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_ششم
با این که هنوز ذهنم درگیر بود،روسریمو بستم و کیفمو برداشتم.
+بریم رضا؟
محمدرضا که کنار در ایستاده بود، سرشو تکون داد.
_بریم.
تمام مسیر تقریباً ساکت بودیم. من نشسته بودم و به خیابونهایی که یکییکی از کنارمون رد میشدن نگاه میکردم،اما واقعیت این بود که اصلاً حواسم به بیرون نبود.
ذهنم هزار جا میرفت.
هر اتفاق کوچیکی اون روز برام عجیب شده بود و انگار هرچی بیشتر سعی میکردم بیخیال بشم،اتفاقات بیشتری میافتاد که نمیذاشتن آروم باشم.
چند دقیقهای طول کشید تا رسیدیم سر مزار.
طبق همیشه اول میرفتیم سر مزار سپیدهجون و بعد عمو عباس.
وقتی به سنگ قبرش رسیدیم،چند ثانیه فقط همونجا ایستادم.
بطری آبی که کنار مزار بود برداشتم و با شیر آب پرش کردم.آروم آب رو روی سنگ قبر سپیدهجون ریختم و نگاهم روی اسمش ثابت موند.
الهی بمیرم چقدر واسه رضا آرزو داشت...
نگاهم رفت سمت عکسش.
شالش رو با یه مدل قشنگ بسته بود و مرتب روی سرش قرار گرفته بود. همون لبخند ظریف و آرومی که هر بار میدیدمش،یه چیزی ته دلم سنگین میشد.
آهی کشیدم و همون لحظه پیرمردی که همیشه اطراف مزارها میدیدیم،آروم به سمتمون نزدیک شد.تا رسید کنارمون،نگاهش چند ثانیه روی من موند.
_ببخشید خانوم.
برگشتم سمتش.
+سلام،بله؟
کمی مکث کرد و لحنش مردد بود.
_جسارت نباشه... شما با اون خانومی که روزای زوج میان سر مزار،نسبتی دارین؟
اخمام رفت تو هم.
+کدوم خانوم؟
پیرمرد نگاه کوتاهی به عکس سپیده انداخت.
_همونی که میاد اینجا... معمولاً تنهاست. فکر کنم خواهرشونن.
برای چند ثانیه مغزم کامل هنگ کرد.
خواستم چیزی بگم که صدای مردی از چند متر اونطرفتر بلند شد.
_حاجآقا!
محمدرضا هم با تعجب به پیرمرد نگاه میکرد.
چند ثانیه همونطور خشک شده بودم.
بعد آروم برگشتم سمت محمدرضا.
+وا!خواهر نداشت که داشت؟
محمدرضا شونه بالا انداخت.
_من چمیدونم والا.
+کی ممکنه آخه؟
_شاید یکی از فامیلاشونه.
+ولی چرا باید پیرمرده فکر کنه خواهرشه؟
محمدرضا چیزی نگفت.
سعی کردم بیخیال بشم و با حرص نفس عمیقی کشیدم.
+ول کن... این پیرمرده چشاش درست نمیبینه. یه چیزی الکی گفته به ما.
محمدرضا نگاه مشکوکی بهم کرد.
+ ولش کن دیگه. بیا بریم سر مزار عمو.
راه افتادیم، اما ذهنم دیگه آروم نمیشد.
تمام مسیر تا مزار عمو عباس، حرفهای پیرمرد توی سرم تکرار میشد.
«روزای زوج میان سر مزار...»
«فکر کنم خواهرشونن.»
خواهر؟
سپیده که خواهر نداشت.
پس اون زن کی بود؟
و مهمتر از همه،چرا میاومد سر مزارش؟
امروز همهچی دور و برم عجیب میگذشت.
دیگه واقعاً خسته شده بودم.
نه فقط از اتفاقات،بلکه از فکر کردن بهشون.
هرچی بیشتر دنبال جواب میگشتم،سؤالهای بیشتری توی ذهنم به وجود میاومد.
و یه حس عجیبی ته دلم میگفت شاید این اتفاق،اونقدرها هم که سعی میکردم خودمو قانع کنم،اتفاقی نبوده.
ترسیده بودم.
دلم میخواست زمان انقدر دیر نگذره و زودتر برگردم خونه.
فقط میخواستم برم توی اتاقم،درو ببندم و برای چند ساعت از تمام این اتفاقات فاصله بگیرم.
اما نمیدونستم بعضی سؤالا،درست وقتی فکر میکنی فراموششون کردی،خودشون دوباره پیداشون میشه...
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_هفتم
بعد یه ساعت رسیدیم خونه.سیب زمینی های دیشب و گذاشتم بپزه و زنگ زدم حسین.چند تا بوق خورد و برداشت ، ولی حرف نمیزد.
+الو؟حسین؟
_نیلوفر الان نمیتونم حرف بزنم بهت زنگ میزنم.
تلفن و قطع کرد.خیلی سر و صدا بود و با این حال آروم حرف میزد.یونس بیدار شد و اومد تو آشپزخونه.
_سلام.
+علیک سلام.ساعت خواب.
چیزی نگفت و از فریزر بستنی برداشت.
+شیکم خالی بستنی میخورن؟
_مامان گشنمه.
+برو شیر و کیک بخور.
با کلافگی شیر و کیک برداشت و رفت.
+یوسف خوابه هنوز؟
_آره.
موهامو از پشت سر گوجه کردم و تا نشستم رو مبل ، صدا زنگ در اومد.
+کیه؟
_عمه مهمون نمیخوای؟
در و باز کردم.سونیا بودن و آنا.تازه اومده بودن ایران تا همینجا زندگی کنن.پشت سرشونم یاس و حسنا بودن.
+سلاملکمم بیاین تو ببینمم.
زودتر از اون چیزی فکر میکردم بزرگ شده بودن.سونیا پونزده سالش شده بود و آنا هفده.
در خونه رو بستم و دوباره رفتم سر گاز.
_عمه
+جانم عمه.
_دایی نیس؟
+نه نیس.
آنا تا اینو شنید با خیال راحت روسریشو در آورد.موهای طلاییشو با یه مدل قشنگ بافته بود.یاس تا اینو دید خودش پرید تو بغل آنا که موهای منم بباف.
بستنی چیدم تو سینی و رفتم سمتشون.
+پس چرا میا نیمد؟
_خواب بود.
یونس از مبل اومد پایین و کنار یاس نشست.
_یوسفم خوابه.
+آنا برو میا رو بیدار کن بیارش دلم هواشو کرده.
یاس بافت موهاشو تکون داد و از جاش بلند شد.
_خودم اول میرم یوسف و بیدار میکنم بعد میرم دنبال میا.
عاشق این بود بقیه رو بیدار کنه.تو خونه حکم آلارم و داشت صبحا پا میشد بقیه هم بیدار میکرد.
از وقتی از سر مزار رسیده بودیم خونه رضا رفته بود تو اتاق و کتاب میخوند.رفتم طبقه بالا یه سراغی ازش بگیرم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
#نورِماه
#فصل_دوم
#پارت_هشتم
در زدم.
_بفرما.
در و باز کردم و رفتم تو.
+رضا چرا نمیای پایین؟
_راحتم.فقط...
+فقط چی؟
_فردا نمیریم سر مزار؟
+برا چی؟امروز بودیم که.
_ببینیم پیرمرده کیو میگفته.
+خیلی خب باشه.
یک روز گذشت.دلم این روزا زیاد میگرفت.برای همین میوفتادم به جون خونه و همه جارو تمیز میکردم که حواسم پرت باشه و مشغول باشم.دیگه کمر و کتف هام درد گرفته بود و روی مبل خوابیدم تا با خیال راحت برم سر تلویزیون.
تلویزیون و که روشن کردم روی کانال اخبار بود و زیر نویس کرده بود:شهادت چهار تن از نیروهای امنیتی در یزد.
با دستای لرزون تلویزیون و خاموش کردم.حسین هم رفته بود یزد.چند بار زنگ میزدم و قطع میکردم ولی برنمیداشت.از عصبانیت و نگرانی سرمو کوبوندم به میز و جیغ زدم.روانی شده بودم.موهام باز شده بود و روی شونه هام ریخته بود.یوسف از اتاق بیرون اومد و اومد بالا سرم.
_وا مامان خوبی؟
+چی؟
_میگم خوبی؟
+نه یعنی آره خوبم.
_چیزی شده؟
+نه بابا گوشیم هنگ کرد فقط رفت رو اعصابم.
_وا خب بده درستش کنم.
+نه نه درست شد.
موهامو توی آینه دوباره بستم.حالم جوری بود که قیافمو میدیدم میخواستم گریه کنم.ولی خب نه.الان نباید منفجر میشدم که همه چی لو بره.پریدم رو تخت و سرمو تو بالشت دفن کردم و بغلش کردم.
_مامان؟
این دفعه یونس بود.حالا باید برا اونم توضیح میدادم که خوبم.
سعی کردم اشکامو با بالشت خشک کنم و سریع پتو رو کشیدم روش و رومو اونور کردم.
+جونم؟
_چرا اینجایی؟
+خستم میخوام بخوابم.
_خب باشه بخواب.
چراغ و خاموش کرد و رفت.خیالم راحت شد و نفس عمیقی کشیدم.با دردسر یه بلیط برای یزد گرفتم تا برم ببینم چه خبره.پرواز صبح بود و میتونستم بخوابم تا مغزمو خالی کنم.ولی مگه فکر و خیال میذاشت؟
میخواستم پتورو بکشم روم که دوباره یه صدای آروم اومد.
_مامان خوابی؟
+نه یاس بیدارم چیه.
_شام درست نمیکنی؟
گوشیمو دادم دستش.
+یه چیزی بده یوسف سفارش بده حوصله ندارم دیگه هم نیا تو اتاق میخوام بخوابم.
_باش.
بالشت کنارمو با ترس و لرز بغل کردم و خوابیدم.
ادامه دارد...
به قلم نورا متانی.
با چنل های رمان هم تب ادمینی میریم هم تبادل ، بیاید پیوی .
@Noora_315_Mt