سخت است
از همه بابایت
یک سربند و یک
قاب عکس بماند!
📎صبوری دل فرزندان شهدا صلوات🌷
#شبتــــون_آرام_بایاد_شھـــــدا 🌹
🔴 پرچم نمیافتد..
🔹نصب بزرگترین دیوارنگاره در فرودگاه بینالمللی بغداد با تصویر فرمانده "شهیدالمهندس"
#شبتون شهدایی🌺
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸خدایا خودت ظهور آقا رو برسون🤲🤲
🌷•﷽•🌷
🦋شاید حرمت #خون_شهیداݧ
از #ثار_اللہ بودݧ حسین است ...
و چہ معاملہ زیبائے! ♥️🌷♥️
✨ڪــہ تو #پاســدار_دیـن_خــدا،
و خدا پاســدار #حرمت_خون تو باشد....
***********
#شهادت🌷 داستان ماندگاری آنانیست
ڪه فهمیدند دنیا جاۍ ماندن نیست...!
#شهید_سید_مرتضی_آوینی
#شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
🌷•﷽•🌷
ابوالفضل در زمان طاغوت در ارتش خدمت می کرد که سال 1359، قصد ازدواج کرد. او یک مقدار پول داشت. نزد حاج آقا نور مفیدی رفت تا خمس زکات مالش را بپردازد. چون عقیده داشت اگر فرزندی از آنها متولد شود از او بوی حلال به مشام برسد.
ابوالفضل می گفت: من در ارتش و نظام خدمت می کنم. نمی دانم پولی که می گیرم به چه نحوی است. آقای نور مفیدی خیلی تعجب کردند. که ایشان تنها نظامی بود گه آمده بودند تا پولشان را پاک کند. چون نظامی ها در زمان طاغوت در بین مردم وجهه خوبی نداشتند.
***********
4_5848408657171056357.mp3
5.8M
•••
🎤•|کربلایۍحمیدعلیمۍ|•
🎼 اگـہ تشنگۍ شد آتیش جونتــــ بگو
#حسیـــــن♥️
🚨 افطاری مورد علاقهی #رهبر_انقلاب
💠 رهبر انقلاب نقل میکنند #ماه_رمضان ۱۳۹۰(قمــری) در زندان از راه رسید. با فرا رسیدن این ماه، دلم غرق شادی شــد؛ چون از کودکی این ماه را دوست میداشتم. هنگام افطار فرا رسید، اما چیزی برای من نیاوردند. نماز را خواندم. لحظات شادیآور سر سفره افطار در کنار خانواده، با #سماوری که در برابر ما میجوشید، در خاطرم گذشت. خوردنیهای سبک مخصوص افطار را به یاد آوردم؛ بویژه #ماقوت مختص خود را(غذای معروف مشهدیها که ظاهراً مختص خود آنها است) به یاد آوردم؛ که از هر غذایی برای افطار، آن را بیشتر دوست میداشتم. این «ماقوت» از آب و نشاسته و شکر تهیه میشود و به شیوه خاصی آن را میپزند. #همسر من نیز در پختن آن، همانند پختن سایر غذاها، بخوبی وارد است. ناگهان به خود آمدم و از خداوند مغفرت طلبیدم. شاید این گرسنگی بود که خاطرات یاد شــده را در ذهنم برانگیخت. شاید تنهایی بود. به هر حال باید صبر کرد. نیم ساعت پس از مغرب، یک فنجان چای به دست آوردم. مدتی بعد شــام آوردند، که به خاطر نامرغوبی، دل بدان رغبت نمی کرد. اما قدری از آن را خوردم و بقیه را برای سحری گذاشتم. در سحر هم مابقی آن را با اکراه خوردم، زیرا این غذا از اصل نامطبوع بود و بعد از مانده شدن نیز نامطبوعتر شده بود. نخستین روز بر این منوال گذشت. #روز_دوم، نگهبــان اطلاع داد که چیزی برای شــما فرستاده شــده. آن را گرفتم و باز کردم، دیدم انواع غذاهایی که در افطار به آنها میل دارم، در چند بشقاب برایم فرستاده شده اســت. این غذاها برای چند نفر کافی بود. همسرم آن را آماده ساخته بود و توانسته بود به #زندان برساند. همچنین در همان روز، از منزل برایم وســایل تهیه و صرف چای آوردند. لذا افطاری خوشــمزه و مطبوعی بود که به قــدر کفایت از آن برداشتم و باقی را برای زندانیان فرستادم. این کار هر روز تکرار شد.
📙 کتاب خون دلی که لعل شد