بچه ها از همین الان بگم فردا و پس فردا و احتمالا یکشنبه فعالیت تعطیل❌❌❌
امتحان علوم دارم که اسمش دیگش اوج بدبختیه😭😭😭😭
بِســــپارش بـــه خُـــــــدا 🌞✨
خدا برات برنامه ی بهتری داره 🫂🧩 …︎
-https://eitaa.com/Beutiful6
#رمان
آنها پروازشان نشست و در فرودگاه بودند .
لیزگه گفت :
بچه ها . یه تاکسی بگیریم من آدرس خونش و دارم .
نیلسو گفت :
برک برو یه تاکسی بگیر .
برک گفت :
باشه .
و رفت .
لیزگه گفت :
چرا انقدر داداشت تو خودشه ؟!
نیلسو گفت :
نمیدونم واقعا . دلش برای بابا تنگ شده . جفتمون به این فکر میکنیم که اگر بابا زنده بود میذاشت مامان دست رومون بلند کنه یا نذاره ما کاری بکنیم .
لیزگه گفت :
قطعا نه . بابات خیلی مهربون بود . اگر هم زنده بود الان شما اینجوری آواره نبودید . گفتم آواره ناراحت نشیا .
نیلسو گفت :
نه ناراحت نشدم . میگم ال چرا خودش نیومد .
لیزگه گفت :
خودش تو یه شرکتی کار میکنه که شیفتیه . الان هم یهویی جای یکی وایساده . بهم مسیج داد که نمیتونه بیاد .
نیلسو گفت :
مهم نیست . برک الان یه تاکسی میگیره .
لیزگه گفت :
خیلی این لباس بهت میاد . کلا سیا سفید خیلی بهت میاد .
نیلسو گفت :
آره میدونم . سلیقه ی برکه . اون برام خریده . اونم بهم میگه سیا سفید از همه ی رنگ ها بیشتر بهت میاد .
لیزگه گفت :
خب راست گفته . کاش داداش منم زنده بود .
نیلسو گفت :
خدا رحمتش کنه .
لیزگه گفت :
تو اون تصادف لعنتی هم داداشم و از دست دادم ، هم مادرم و .
نیلسو گفت :
آره واقعا . خیلی تصادف شدیدی هم بود .
لیزگه گفت :
وای نگو الان گریه ام میگیره .
برک آمد و گفت :
دختر ها . بیاین .
و آنها وسایلشان را برداشتند و رفتند ...
پارت ۷
ادامه دارد...
https://eitaa.com/Beutiful6