آنسویابرها.
هروقت یه ذره با خودم احساس کردم که چقدر اینجا رو دوست دارم و احتمالاً قراره دلم براش تنگ بشه پشیمونم کردن. ولی جدی از اون لبخند پرانتزیهای پرمعنا ::::)))))) *
تلاش میکنی احساساتت رو تحت الشعاع قرار نده ولی بعداً به خاطر اینکه شارژ نداشتی و نتونستی به مامان زنگ بزنی، از برنامه درسیت که عقب افتادی یا وقتی چایی اول صبحت سرد میشه یهو کاسهی صبرت تِلپی از دستت ول میشه و بعدشم دیگه... خدا داند.
زندگی انقدر غیر منتظره است که یه شخص کاملاً رندوم منبع الهام بخشت میشه، انرژی مثبتش رو از هزاران کیلومتر اونورتر حس میکنی و از باتلاق سردرگمی و بلاتکلیفی نجاتت میده. در همین حال شخص دیگهای که فکر میکردی قراره تو روزای سخت پشتت بهش گرم باشه یه شب برای همیشه از صحنهی زندگیت ناپدید میشه.
دیگه آقاجونی نیست که هر سری وقتی دارم با عجله ازش خدافظی میکنم بهم بگه منتظرم بعد کنکور بیای کلی پیشم بمونی :)))))))
آنسویابرها.
منم از صبور بودن غم بگم! صبر میکنه اون موقع که مراسم تموم شده، همه رفتن و صاحبان عزا تنها موندن. همون موقع که دارن سنگ لحد رو میچینن و تمام دنیا جلو چشمات تار میشه. وقتی دور هم نشستید و جای خالیش احساس میشه، میاد سراغت.
امشب مثل همیشه بدون مقصد از خونه زدم بیرون. سعی کردم روی دم و بازدمم تمرکز کنم و هوای بهار رو تو تک تک سلولهام ذخیره کنم واسه ادامه دادن، چون معتقدم هوای بهار همون کاری رو با ما میکنه که با درختان میکنه. فعلاً خوشحالم، چون الان چند شاخه گل یاس کنارم دارم و میتونم با آرامش درسمو بخونم.