eitaa logo
شهید محمودرضا بیضائی
276 دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
18 فایل
شهید محمودرضا بیضائی ولادت زمینی: 1360/09/18 ولادت آسمانی: 1392/10/29 محل شهادت: قاسمیه جنوب شرقی دمشق. بر اثر اصابت ترکش. مزار شریف: تبریز گلزارشهدای وادی رحمت. بلوک۱۱ ردیف۶ شماره۱ ادمین: @Beyzai_mahmoud
مشاهده در ایتا
دانلود
🔮خبر دارید امروز چه روزیه...؟؟ 💎امروز 13ذی الحجه... روزی که جبرئیل (علیه السلام) از جانب خداوند لقب امیرالمومنین را برای مولایمان حضرت علی(علیه السلام) به پیامبر اسلام وحی نمودند...🌸🌸🌸 @Beyzai_ChanneL
🌼🌼🌼 🌼🌼 🌼 به جدّم قسم من شهيدميشم... ازبچگی کارکرده بودم وحالاهم شده بودم یه خانوم معلم دوشیفت هم کارمیکردم‌واسه خودم مستقل شده بودم. قطعه زمینی هم خریده بودم تصمیم به ازدواج داشتم شهریور ۱۳۵۵بودرفتم مشهد به امام رضا(علیه السلام) حرف دل اینگونه گفتم👇 آقا...من یکی رو میخوام که سیّد باشه ،قد بلندباشه،خوش اخلاق باشه‌‌‌‌... تا اینکه خواستگار اومد خونه مون صحبت که میکردیم بهش گفتم:شما واسه چی منوانتخاب کردید...؟ آقامحسن که تااون موقع سرش پایین بودگفت:شما چرا اینطوری صحبت میکنید...؟ گفتم:دلم میخواد بدونم که چرا شما اینقده دنبال مال دنیایید...؟! مگه دنیا چه ارزشی داره...؟ سرمو بالا گرفتم و گفتم:من زن کسی میشم که مهریه مو شهادتش قراربده...حس میکردم حرف آخرو زدم پیش خودم فکر میکردم بیچاره فهمیده که چه اشتباهی کرده اومده خواستگاری من انگارمیخواست چیزی بگه... سرشو تکونی دادوگفت: به جدّم قسم...من شهيد ميشم... و باز تكرار و تأکید كرد به جدّم قسم...من شهيد ميشم...مونده بودم هاج و واج مات ومبهوت نگاش میکردم خدایااین چییی میگه...؟! گفت اگه اومدم خواستگاری شماواسه اینه که میدونم بعدشهادتم اگه بچه ای داشته باشم میتونیدبچه هاموبزرگ کنید... راوی:همسر شهید،سیّد محسن صفوی 📚منبع قصه ای برای سجاد ص۱۵_۱۶ ‌@Beyzai_ChanneL 🌼 🌼🌼 🌼🌼🌼
وقتی در سریال های طنزتان،یک را برای مچل کردن قرار دادید وقتی اسلحه را از دست پلیس گرفتید و او را از دادسرای نظامی ترساندید طبیعی است درماجرای برشانه افسر پلیستان می زنند و کُری می خوانند و نوکیسه ای اینگونه او را برای انجام وظیفه زیر مشت ولگد می گیرد @Beyzai_ChanneL
شهید محمودرضا بیضائی
یاد_یاران 🌷بی ادعا🌷 🔷یه روز آقامهدی میخواست وارد مقر لشگربشه دژبان که یکی از بچه های بسیجی بود، جلوش رو گرفت کارت شناسایی، برگه ترددندارم.اون بسیجی هم راهش نداده بود.آقا مهدی خودش رو معرفی نمیکرد.برای اینکه سر به سر بسیجی بزاره و امتحانش کنه، اصرار کردکه من متعلق به این لشگرم و بایدداخل بشم . اون بسیجی هم گفت : الا و بلا یاکارت یا برگه تردد ...! کارت و برگه ندارم اما مال این لشگرم شما برید بپرسید. نه! حتما باید کارت یا برگه ارائه کنید، در نهایت دژبان که اصرار آقا مهدی رومی بینه قاطعانه می گه: به هیچ وجه نمی شه اگه خود زین الدین هم بیاد، بدون کارت راهش نمی دم . آقا مهدی بر می گرده می خنده و می گه :حالا اگه خودم زین الدین باشم چی ؟ اینو گفت و کارتش رو بهش نشون داد،قبل از اونکه دژبان اظهار پشیمونی کنه، آقا مهدی درآغوش گرفتش وصورتش رو بوسید و به خاطروظیفه شناسیش تشویقش کرد. 🌹شهیدمهدی زین الدین 🌹 @Beyzai_ChanneL
طبق قرار شبانه هرکس ۵ صلوات به نیابت از #شهید_بیضائی جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان «عج» » اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم » @Beyzai_ChanneL
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
#السلام_ایهاالشهید✋ تا چند ازاین داغ، لبالب باشیم درآتش آه وحسرت وتب باشیم امروز در باغ شهادت بازاست ای کاش فداییان زینب باشیم @Beyzai_ChanneL
#سلام_اربابم_حسین(ع)✋ اشک... نگاه.... حسرت.... تصویر کربلا.... این است روزگار زیارت نرفته ها.... @Beyzai_ChanneL
سلام آقا✋ آقا خودم میدانم بیش از آنکه سربازتان باشم... سربارتان شده ام...😢 با تمام شرمندگی سلام صبح ⛅️را کنار نمیگذارم...😊 @Beyzai_ChanneL
💠پَـــنـــد نــٰـامــہء شٌــــهَــــداء "۲۴"💠 #کانال_شهید_بیضائی 🌷شهید احمد مشلب 🌷 ✅ #پند_نامه_شهدا ✅ #تلنگر @Beyzai_ChanneL •┈┈••✾•🔹🔷🔹•✾•┈┈••
. 💠 بیست و یک: 🌺 تابستان ۹۱ بود. چند روزی بود که از پادگان مرخص شده بودم و تهران بودم. چند تا کار داشتم تهران که قبل از برگشتن به تبریز باید انجامشان می‌دادم. 🌹همان روزها، قسمت شد و با یکی از دوستان برای یک زیارت کوتاه رفتیم مشهد. به محمودرضا سپرده بودم که کاری را در تهران برایم پیگیری کند. از مشهد با او تماس گرفتم که ببینم چکار کرده. پشت تلفن فهمیدم که او هم مشهد است. به او گفتم که من دو ساعت دیگر پرواز دارم و بر می‌گردم تهران و از او خواستم که بیاید همدیگر را ببینیم. با او جلوی هتلمان که نزدیک باب الجواد (ع) بود قرار گذاشتم. 🌺 غروب بود. تا بیاید، رفتم بازار رضا (ع) و دو تا انگشتر عقیق یک اندازه و یک شکل گرفتم و روی یکی‌شان دادم ذکر «العزة لله» را حک کردند و به محل قرار برگشتم. 🌹آمد و روبوسی و خوش و بش کردیم. انگشتری را که روی آن ذکر نوشته بودم می‌خواستم برای خودم بردارم ولی آنرا به او دادم و گفتم: این را دارم رشوه می‌دهم که فلان مسأله را برایم حل کنی! گفت: دارم سعیم را می‌کنم ولی ضوابط دست و پا گیر است باید کمی صبر کنی. 🌺 همینطور که داشت حرف می‌زد اشاره کردم به بارگاه امام رضا (ع) و به محمودرضا گفتم: تو پاسداری و پیش اهلبیت (ع) پارتی داری؛ اینجا توسلی بکن شاید حل شود. مثل همیشه شکسته نفسی کرد و گفت ما که کسی نیستیم و بعد معانقه کردیم و رفت. 🌹بعد از شهادتش، انگشتری را که آنشب به او داده بودم توی خانه‌شان پیدا کردم. نگاهم که به انگشتر افتاد، احساس غربت کردم. محمودرضا خیلی سبکبار و بی‌ادعا رفت. ☝️🏻☝️🏻 تعقیب سلسله ی خاطرات کپی مطلب با ذکر صلوات برای شادی روح شهید بیضائی عزیز، بلامانع است. @Beyzai_ChanneL