وقتی در سریال های طنزتان،یک #پلیس را برای مچل کردن قرار دادید
وقتی اسلحه را از دست پلیس گرفتید و او را از دادسرای نظامی ترساندید
طبیعی است درماجرای #دراویش برشانه افسر پلیستان می زنند و کُری می خوانند و
نوکیسه ای اینگونه او را برای انجام وظیفه زیر مشت ولگد می گیرد
@Beyzai_ChanneL
شهید محمودرضا بیضائی
یاد_یاران
🌷بی ادعا🌷
🔷یه روز آقامهدی میخواست
وارد مقر لشگربشه دژبان که یکی
از بچه های بسیجی بود، جلوش
رو گرفت کارت شناسایی، برگه
ترددندارم.اون بسیجی هم راهش
نداده بود.آقا مهدی خودش رو
معرفی نمیکرد.برای اینکه سر به
سر بسیجی بزاره و امتحانش کنه،
اصرار کردکه من متعلق به این
لشگرم و بایدداخل بشم .
اون بسیجی هم گفت : الا و بلا
یاکارت یا برگه تردد ...!
کارت و برگه ندارم اما مال این
لشگرم شما برید بپرسید.
نه! حتما باید کارت یا برگه ارائه
کنید، در نهایت دژبان که اصرار آقا
مهدی رومی بینه قاطعانه می گه:
به هیچ وجه نمی شه اگه خود
زین الدین هم بیاد، بدون کارت
راهش نمی دم .
آقا مهدی بر می گرده می خنده و
می گه :حالا اگه خودم زین الدین
باشم چی ؟ اینو گفت و کارتش
رو بهش نشون داد،قبل از اونکه
دژبان اظهار پشیمونی کنه، آقا
مهدی درآغوش گرفتش وصورتش
رو بوسید و به خاطروظیفه
شناسیش تشویقش کرد.
🌹شهیدمهدی زین الدین 🌹
@Beyzai_ChanneL
هدایت شده از شهید محمودرضا بیضائی
طبق قرار شبانه هرکس ۵ صلوات به نیابت از #شهید_بیضائی جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان «عج»
» اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم »
@Beyzai_ChanneL
سلام آقا✋
آقا خودم میدانم بیش از آنکه سربازتان باشم...
سربارتان شده ام...😢
با تمام شرمندگی سلام صبح ⛅️را کنار نمیگذارم...😊
@Beyzai_ChanneL
.
💠 بیست و یک:
🌺 تابستان ۹۱ بود. چند روزی بود که از پادگان مرخص شده بودم و تهران بودم. چند تا کار داشتم تهران که قبل از برگشتن به تبریز باید انجامشان میدادم.
🌹همان روزها، قسمت شد و با یکی از دوستان برای یک زیارت کوتاه رفتیم مشهد. به محمودرضا سپرده بودم که کاری را در تهران برایم پیگیری کند. از مشهد با او تماس گرفتم که ببینم چکار کرده. پشت تلفن فهمیدم که او هم مشهد است. به او گفتم که من دو ساعت دیگر پرواز دارم و بر میگردم تهران و از او خواستم که بیاید همدیگر را ببینیم. با او جلوی هتلمان که نزدیک باب الجواد (ع) بود قرار گذاشتم.
🌺 غروب بود. تا بیاید، رفتم بازار رضا (ع) و دو تا انگشتر عقیق یک اندازه و یک شکل گرفتم و روی یکیشان دادم ذکر «العزة لله» را حک کردند و به محل قرار برگشتم.
🌹آمد و روبوسی و خوش و بش کردیم. انگشتری را که روی آن ذکر نوشته بودم میخواستم برای خودم بردارم ولی آنرا به او دادم و گفتم: این را دارم رشوه میدهم که فلان مسأله را برایم حل کنی!
گفت: دارم سعیم را میکنم ولی ضوابط دست و پا گیر است باید کمی صبر کنی.
🌺 همینطور که داشت حرف میزد اشاره کردم به بارگاه امام رضا (ع) و به محمودرضا گفتم: تو پاسداری و پیش اهلبیت (ع) پارتی داری؛ اینجا توسلی بکن شاید حل شود. مثل همیشه شکسته نفسی کرد و گفت ما که کسی نیستیم و بعد معانقه کردیم و رفت.
🌹بعد از شهادتش، انگشتری را که آنشب به او داده بودم توی خانهشان پیدا کردم. نگاهم که به انگشتر افتاد، احساس غربت کردم. محمودرضا خیلی سبکبار و بیادعا رفت.
#برای_محمودرضا
☝️🏻☝️🏻 تعقیب سلسله ی خاطرات
کپی مطلب با ذکر صلوات برای شادی روح شهید بیضائی عزیز، بلامانع است.
@Beyzai_ChanneL
🌷یادی از رئیس جمهور شهید محمدعلی رجایی
۰۰۰با تاریک شدن هوا،
سرما هم داشت از راه میرسید.
۰۰۰محمدعلی بلند شد
تا به چراغ نفت بریزد.
پیت نفت خالی بود.
محمدعلی آن را تکان داد
و گفت:
«یه چکه هم ندارد انگار.»
عاتقه منقل را زیر کرسی گذاشت.
گفت:
«به قول خودتان، مگه مردم دارند که ما داشته باشیم؟»
محمدعلی لبخندی زد
و تلویزیون سیاه و سفیدی را که روی میز کهنهای گذاشته بودند،
روشن کرد.
- راستی عاتقه!
داداشت تلویزیونش را که نمیخواهند؟
عاتقه به اتاق دیگر رفته بود،
از همانجا گفت:
«نه هنوز،
گفت تا وقتی که تلویزیون نخریدهاید امانت باشد.»
📖 منبع: کتاب چراغ صبح(زندگینامهی داستانی شهید محمدعلی رجایی، فصل یازدهم، صفحه ۱۱۹)
نثار روح مطهر رئیس جمهور شهید "محمدعلی رجایی" صلوات
#به_مناسبت_هفته_دولت
@Beyzai_ChanneL