بذارید منم یه غر بزنم
نمیدونم چرا سر کلاس فارسی که میان شاعرها رو ارائه میدن، به اسم کوچیک صداشون میزنن. چه کار نازیباییه واقعا؟
یارو داره دربارهی زندگینامهی حسین منزوی توضیح میده:
- متاسفانه ازدواج حسین در سال فلان شکست خورد و منجر به طلاق شد، و از اون به بعد حسین خیلی سرخورده یا فلان بیسار شد...
خب حسین و کوفت مگه پسرخالهتههه
مثلا من هوشنگو خیلی دوست دارم
منم از مهدی و محمدعلی و سهراب و حمید و تقی و حسین و... خوشم میاد
هدایت شده از ٫ مَهجور ٫
اینکه آدمها بعضی اتفاقات رو در ذهن خودشون و یک طرفه ادامه میدن و میسنجن و قضاوت میکنن واقعا باعث میشه اتفاق هایی بیفته که اگه شاید اون بحث رو با طرف مقابل شون در میون گذاشته بودن همه چیز بهتر میشد.
اصلا شاید شما راجع به اون اتفاق اشتباه فکر میکنی.
کاش آدم های بهتری بودیم.
دقیقا همون لحظه که داشتم از آرامش لذت میبردم موجود مزخرفی به نام داداش اضافه شد.
میخوام از یه صبح جالب جمعه حرف بزنم که تصمیم میگیریم ۶ صبح پا شیم و جزوه بنویسیم
۸ صبح بربری میخریم، نیمرو میزنیم و پنجرهی اتاقو باز میکنیم
فلاسکو از چای پر میکنیم و از صدای پرندهها و از خورشید که ملایم تابیده لذت میبریم
حالا اینا که خیلی قشنگه، ولی
خیلی جالب اینه که از بین کل روزهای هفته جمعه رو برای سحرخیز بودن برگزیدیم
بشر خوابت نمیاد؟