یعنی میگی الان با وجود همهی این اتفاقات و کنار اومدن با یسری آدم مزخرف و متحمل شدن هزار تا مشکلات باید خوش اخلاق هم باشم؟
بعضی وقتها هر چقدر یچیزی رو با تک تک سلولهای وجودت هم بخوای قرار نیست بشه، شاید یچیز بهتر هست، شاید قسمت نیست، شاید نباید بشه، شاید باید درس بشه، شاید سرنوشت این رو نمیخواد.
وقتی بِاْلاِجبار زندگی کنی، موهات پریشون میشه، زیر چشمات یه عالمه دلتنگی لونه میکنه، نگاهت بوی غم میده و با کلافگی یه جنازه رو از امروز به فردا میکشونی و ورای همهی اینها یه لبخند گوشهی لبت خشک میشه برای اینکه از پیلهی آدمها فرار کنی.
چی میشه که تن آدم، نمیتونه این سرِ پر از تشویش رو حمل کنه؟ نمیدونم انگار حس فرسودگی باعث میشه فقط خودت رو یه کَله ببینی که داره خودش رو به این ور و اون ور میزنه بلکه راه و چاهی پیدا کنه. انقدر که فکر کردم احساس میکنم فقط یه سَر بزرگم با یه تن کوچیک، انگار نوک زبونم یه فریاد بلند خونه کرده ولی ته تهش یه صدای آه از قعر این حلقوم بیرون میاد، میدونی انگار ته راهم ولی تازه باید شروع کنم. میدونم که من زیر خروار خروار خاک دفن شدم ولی چرا دکتر نطق میکنه که تو هنوز داری نفس میکشی؟
گاهی انسان نه در خیابان نه در جنگ بلکه در خانهی خودش آرام آرام شکسته میشود، بعضی آدم ها سال ها کنار خانواده زندگی میکنند اما هیچوقت احساس نمیکنند واقعا دوست داشته شدهاند درد همیشه فریاد ندارد گاهی در سکوت یک اتاق در نگاه های سرد و در حرف هایی که هرگز گفته نشدند کم کم روح آدم را خاموش میکند.
دویدم و در راه فکر کردم که من چه یادی دارم،
چرا یادم به وسعت همه تاریخ است؟
و چرا آدم ها در یاد من زندگی میکنند و
من در یاد هیچکس نیستم؟