🕊 گنجشکی به خدا گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگیم، سر پناه بی کسیام بود، طوفان تو آن را از من گرفت! کجای دنیای تو را گرفته بودم؟
✨خدا در جواب گفت: ماری در راه لانه ات بود. تو خواب بودی، باد و باران را گفتم لانه ات را واژگون کند، آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.
چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنیام برخواستی!
بےخیال
کاش ی میوه ای هم بود پوستش مث نارنگی کنده میشد توش هم سیب زمینی سرخ کرده با نظم مث دونه های انار چیده بود 😂😂
بےخیال
تو تشییع جنازه پدربزگم بودیم بابام غرق گریه بود یه سیگار گذاشت رو لبش بهم گفت فندک داری گفتم نه یهو پدربزگم از تو کفن اومد بیرون به بابام گفت من که بهت گفتم نقشمون نمیگیره گوش نکردی😐😂
بےخیال
پيرمرد به زنش گفت :بيا يادي از گذشته هاي دور بکنيم ، من ميرم تو کافه منتظرت و تو بيا سر قرار بشينيم حرفاي عاشقونه بزنيم..!
پيرزن قبول کرد. فردا پيرمرد به کافه رفت ،دو ساعت از قرار گذشت ولي پيرزن نيومد وقتي برگشت خونه ديد پيرزن تو اتاق نشسته و گريه ميکنه ،
ازش پرسيد :
چرا گريه ميکني؟
پيرزن اشکاشو پاک کرد و گفت :
بابام نذاشت😂😂😂
بےخیال
فكر كن فرهاد و شيرين الان زنده بودن بعد شيرين پي ام ميداد فرهادم دير جواب ميداد،
شيرين ميزد ظاهرا داري واسه يكي ديگه كوه ميكني مزاحمت نميشم باي😞😂
بےخیال