eitaa logo
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
408 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
53 ویدیو
9 فایل
قبلی فیلتر شد بیا اینجا ممبر۴۰ تا شد فعالیت میکنیم داستانم ادامه میدیم https://eitaa.com/biuogeraporofroomanmechanel
مشاهده در ایتا
دانلود
. مگر این غصه را کمتر کند دوش زلیخایی زلیخا خوب می‌فهمد عزیز از دست دادن را - عباس تافته 𝑀-
قلبم داشت از سینه بیرون می‌زد. بدون اینکه حتی به اطرافم نگاه کنم، شروع کردم به دویدن. تمام راه فقط یه جمله توی سرم تکرار می‌شد: «لوسی... فقط زنده باش...» نفس‌نفس‌زنان به کلبه رسیدم. در، مثل دفعه‌ی قبل، نیمه‌باز بود. دستم می‌لرزید. آروم در رو هل دادم. «لوسی...؟» هیچ جوابی نیومد. قدم‌هام رو آهسته داخل کلبه گذاشتم. سکوت عجیبی اونجا حاکم بود. حتی صدای نفس کشیدن خودمم برام ترسناک شده بود. یهو... صدای افتادن یه وسیله از اتاق پشتی اومد. از ترس خشکم زد. با خودم گفتم: «اگه قاتل هنوز اینجا باشه چی...؟» دلم میخواست برگردم و برم خانه اما نمی‌تونستم برگردم. لوسی ممکن بود هنوز زنده باشه. به خودم قول دادم لوسی هرجا که باشه پیداش کنم. آروم به سمت اتاق رفتم. دستم رو روی دستگیره گذاشتم. سه... دو... یک... در رو باز کردم. اما... هیچ‌کس اونجا نبود. فقط روی دیوار، با رنگ قرمز، یه جمله نوشته شده بود: «دیر رسیدی...» کنار نوشته، همون علامت همیشگی بود... خرگوشی با چشم‌های سیاه، لبخندی کشیده و دماغی شبیه دلقک. همون لحظه صدای زنگ گوشیم بلند شد. شماره ناشناس... ترسیدم چند ثانیه مردد موندم. بعد تماس رو جواب دادم. صدایی خش‌دار و آروم گفت: «بازی تازه شروع شده...» ارتباط قطع شد. ادامه دارد... قولی که نباید میدادم
داشتم از استرس سکته می‌کردم. اولین کاری که به ذهنم اومد، این بود که به فرانسیس زنگ بزنم . گفتم: «سلام، کجایی؟» گفت: «خونه‌ی مامان‌بزرگمم.» گفتم: «نمی‌تونی بیای پیشم؟» گفت: «ببخشید، نه.» عصبانی شدم. گفتم: «حالا هرچی.» و تلفن رو قطع کردم. وقتی از کلبه بیرون اومدم، احساس کردم از بوته‌ها صدای خش‌خش میاد. داشتم آروم می‌رفتم سمت بوته که یه شاخه زیر پام شکست. تق! یه نفر از بوته‌ها در اومد و به سرعت دوید. داد زدم: «لعنتی، وایسا!» چون تاریک بود، نتونستم ببینمش. پام گیر کرد به سنگ و خوردم زمین. داد زدم: «لعنتی...» اونم فرار کرد. عصبانی شدم و به سرعت به سمت خونه دویدم. توی راه با خودم دو دوتا چهار تا می‌کردم. فکر کردم من فقط ۱ ساعت از لوسی دور بودم. اون فرد باید لوسی رو توی ۲۰ دقیقه شکنجه کنه، ۱۰ دقیقه با دوچرخه به اینجا بیاد و ۳۰ دقیقه هم فکر کنه و نامه رو چال کنه و بعدشم بنویسه «دیر کردی». چطور آخه به این سرعت این کارا رو کرده؟ توی فکر بودم که با خودم گفتم: «وایسا... من خونی که باهاش نوشته بود "دیر کردی" رو برداشتم. چطوره برم آزمایشگاه بغل خونمون و ببینم خون لوسیه یا نه؟» و اون خون، خون لوسی نبود... خون خرگوش بود! با خودم گفتم: «اگه این خون، خون خرگوشیه که توی خونه‌ی لوسی مرده، و لوسی توی کلبه شکنجه شده، خرگوش از خونه‌ی لوسی به کلبه رفته و لوسی از کلبه به خونه‌ی خودش... درسته!» «به خاطر همین خرگوش واقعی توی خونه‌ی لوسی بود؛ داشت نشون می‌داد لوسی قربانی بعدیه.» «حالا همه‌چی با عقل جور در میاد.» «اون قاتل اول به کلبه رفته، بعد لوسی رو شکنجه داده، بعد توی راه برگشت نامه رو چال کرده و بعد هم به خونه‌ی لوسی رفته.» «من نابغه‌م...» «اما اونی که من دیدم و دنبالش کردم، کی بود؟» ادامه دارد... قولی که نباید میدادم
پارت ۱۴ قولی که نباید میدادم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_خوبی؟ عالیم:) 𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓡𝓮𝓪𝓵𝓶≽^• ˕ • ྀི≼ 𝑀-
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓡𝓮𝓪𝓵𝓶≽^• ˕ • ྀི≼ 𝑀-
همه خوابید؟