eitaa logo
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
408 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
53 ویدیو
9 فایل
قبلی فیلتر شد بیا اینجا ممبر۴۰ تا شد فعالیت میکنیم داستانم ادامه میدیم https://eitaa.com/biuogeraporofroomanmechanel
مشاهده در ایتا
دانلود
داشتم از استرس سکته می‌کردم. اولین کاری که به ذهنم اومد، این بود که به فرانسیس زنگ بزنم . گفتم: «سلام، کجایی؟» گفت: «خونه‌ی مامان‌بزرگمم.» گفتم: «نمی‌تونی بیای پیشم؟» گفت: «ببخشید، نه.» عصبانی شدم. گفتم: «حالا هرچی.» و تلفن رو قطع کردم. وقتی از کلبه بیرون اومدم، احساس کردم از بوته‌ها صدای خش‌خش میاد. داشتم آروم می‌رفتم سمت بوته که یه شاخه زیر پام شکست. تق! یه نفر از بوته‌ها در اومد و به سرعت دوید. داد زدم: «لعنتی، وایسا!» چون تاریک بود، نتونستم ببینمش. پام گیر کرد به سنگ و خوردم زمین. داد زدم: «لعنتی...» اونم فرار کرد. عصبانی شدم و به سرعت به سمت خونه دویدم. توی راه با خودم دو دوتا چهار تا می‌کردم. فکر کردم من فقط ۱ ساعت از لوسی دور بودم. اون فرد باید لوسی رو توی ۲۰ دقیقه شکنجه کنه، ۱۰ دقیقه با دوچرخه به اینجا بیاد و ۳۰ دقیقه هم فکر کنه و نامه رو چال کنه و بعدشم بنویسه «دیر کردی». چطور آخه به این سرعت این کارا رو کرده؟ توی فکر بودم که با خودم گفتم: «وایسا... من خونی که باهاش نوشته بود "دیر کردی" رو برداشتم. چطوره برم آزمایشگاه بغل خونمون و ببینم خون لوسیه یا نه؟» و اون خون، خون لوسی نبود... خون خرگوش بود! با خودم گفتم: «اگه این خون، خون خرگوشیه که توی خونه‌ی لوسی مرده، و لوسی توی کلبه شکنجه شده، خرگوش از خونه‌ی لوسی به کلبه رفته و لوسی از کلبه به خونه‌ی خودش... درسته!» «به خاطر همین خرگوش واقعی توی خونه‌ی لوسی بود؛ داشت نشون می‌داد لوسی قربانی بعدیه.» «حالا همه‌چی با عقل جور در میاد.» «اون قاتل اول به کلبه رفته، بعد لوسی رو شکنجه داده، بعد توی راه برگشت نامه رو چال کرده و بعد هم به خونه‌ی لوسی رفته.» «من نابغه‌م...» «اما اونی که من دیدم و دنبالش کردم، کی بود؟» ادامه دارد... قولی که نباید میدادم
پارت ۱۴ قولی که نباید میدادم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_خوبی؟ عالیم:) 𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓡𝓮𝓪𝓵𝓶≽^• ˕ • ྀི≼ 𝑀-
𝓕𝓪𝓷𝓽𝓪𝓼𝔂 𝓡𝓮𝓪𝓵𝓶≽^• ˕ • ྀི≼ 𝑀-
همه خوابید؟
تمام شب فقط به یک چیز فکر می‌کردم... «لوسی.» صبح زود، بدون اینکه حتی صبحونه بخورم، به فرانسیس زنگ زدم. گفت: «سلام... خبری شده؟» گفتم: «آره... مطمئنم لوسی توی خونه‌ی خودش زندانیه.» چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: «پس منتظر چی هستیم؟ بریم.» چند دقیقه بعد جلوی خونه‌ی لوسی همدیگه رو دیدیم. همه‌جا ساکت بود. نه صدایی... نه نوری... آروم در رو امتحان کردم. قفل بود. چند بار زنگ زدیم. هیچ‌کس جواب نداد. خواستم به پلیس زنگ بزنم که فرانسیس دستم رو گرفت. گفت: «صبر کن...» پرسیدم: «چی شده؟» گفت: «فکر کنم از پشت خونه بشه وارد شد.» با عجله دنبالش رفتم. حیاط هم خالی بود. همین موقع... ویبررر... گوشیم لرزید. شماره ناشناس... پیام رو باز کردم. داخلش فقط یک جمله نوشته شده بود: «دنبالش نگرد... دیگه اونجا نیست.» پایین پیام هم یک آدرس نوشته شده بود. خیابان برادوی... پلاک ۳۱ ... با تعجب به فرانسیس نگاه کردم. گفت: «شاید قاتل فهمیده ما اینجاییم و جاشو عوض کرده.» با خودم گفتم: «حق با اونه... شاید اگه دیر بجنبیم، لوسی رو برای همیشه از دست بدیم.» بدون اینکه بیشتر فکر کنم، همراه فرانسیس به سمت آدرسی که داخل پیام نوشته شده بود راه افتادیم. وقتی به خانه رسیدم جو منفی منو گرفت یعنی چی تو اون خانه منتظرم بود؟ قولی که نباید میدادم
پارت ۱۵‌قولی که نباید میدادم
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رونالدو ناراحت نباش تو کلی جام بردی این یدونه نباشه چیزی نمیشه! دوست دارم😊 طرفدار هات میدونن و درکت میکنن.