eitaa logo
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
408 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
53 ویدیو
9 فایل
قبلی فیلتر شد بیا اینجا ممبر۴۰ تا شد فعالیت میکنیم داستانم ادامه میدیم https://eitaa.com/biuogeraporofroomanmechanel
مشاهده در ایتا
دانلود
فکر می‌کردم درِ خونه قفله... اما نبود. آروم در رو باز کردیم و وارد خونه شدیم. همه‌جا ساکت بود. نه صدای تلویزیون می‌اومد، نه صدای قدمی. انگار خونه سال‌ها بود خالی مونده. به فرانسیس گفتم: «تو طبقه‌ی پایین رو بگرد، منم می‌رم طبقه‌ی بالا.» گفت: «باشه، اگه چیزی پیدا کردی داد بزن.» سرم رو تکون دادم و از پله‌ها بالا رفتم. اولین اتاق رو گشتم... هیچی. اتاق دوم... بازم هیچی. یکی‌یکی همه‌ی اتاق‌ها رو گشتم تا اینکه فقط یه اتاق مونده بود. جلوی در ایستادم. نفس عمیقی کشیدم. دستم رو روی دستگیره گذاشتم. با خودم آروم شمردم... سه... دو... یک... در رو باز کردم. اتاق خالی بود. با تعجب چند قدم داخل رفتم. همین که خواستم برگردم... تق! صدای بسته شدن در باعث شد از جام بپرم. با عجله دستگیره رو کشیدم. باز نمی‌شد. دوباره امتحان کردم. هیچی... شبیه قفل‌های اتوماتیک بود. با تمام توانم جیغ زدم: «فرانسیس! فرانسیس!» اما هیچ جوابی نیومد... چون تا طبقه‌ی آخر اومده بودم و فرانسیس پایین خونه رو می‌گشت، معلوم بود صدام بهش نمی‌رسه...با تمام وجودم داد زدم: «فرانسیس! اینجام! در قفل شده! صدای منو می‌شنوی؟!» اما انگار صدام اصلاً بهش نرسید. چند ثانیه بعد، صدای بسته شدن درِ ورودی خونه اومد. تق... رفت... لعنتی... شب شده بود. از پنجره بیرون رو نگاه کردم. خیابون کاملاً تاریک بود. فکر کنم ساعت نزدیک دو شب بود. ترس همه‌ی وجودم رو گرفت. «نکنه مامان و بابام فکر کنن توی کوچه‌هام یا از خونه فرار کردم...» با خودم گفتم: «حداقل تنها اتفاق خوبی که افتاده اینه که خانواده‌ی لوسی مسافرتن و فعلاً متوجه گم شدنش نمی‌شن...» روی زمین نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم. حالا فقط یه سؤال توی ذهنم بود... این قاتل باهوش کیه که تونسته منو این‌جوری گول بزنه و تا اینجا بکشونه؟ و مهم‌تر از اون... حالا قراره با من چی کار کنه؟ قولی که نباید میدادم
بچه ها این داستان ۲۵ پارت حدودا میشه و واقعا پیشنهاد میکنم که پارت های اخرو از دست ندید
. تو را دوست دارم ولی رو نکردم فقط شعر گفتم هیاهو نکردم - قیصر امین‌پور 𝑀-
چندین بار در رو باز و بسته کردم... اما هیچی. انگار قرار نبود باز بشه. با عصبانیت به در لگد زدم، اما هیچ فایده‌ای نداشت. چشمم به پنجره افتاد. با خودم گفتم: «صد درصد پنجره هم قفله...» آروم دستگیره‌ش رو چرخوندم. اما... باز شد. چند قدم جلو رفتم و به پایین نگاه کردم. ارتفاعش اون‌قدر زیاد بود که سرم گیج رفت. با خودم گفتم: «حتماً قاتل مطمئن بوده هیچ‌کس از این ارتفاع جرئت فرار نداره...» اما همون لحظه چشمم به یه لوله‌ی بلند ناودون افتاد که تا پایین کشیده شده بود. قلبم تند تند می‌زد. با خودم گفتم: «یا همین‌جا می‌مونم و شاید آدم‌های بیشتری قربانی بشن... یا ریسک می‌کنم، زنده می‌مونم و قاتل رو پیدا می‌کنم.» تصمیمم رو گرفته بودم. قدرت دست‌هام زیاد نبود، اما چاره‌ی دیگه‌ای هم نداشتم. آروم خودم رو از پنجره بیرون کشیدم و ناودون رو محکم گرفتم. هر لحظه می‌ترسیدم از دیوار کنده بشه. دست‌هام از درد می‌سوخت. چند بار نزدیک بود لیز بخورم. با خودم فقط دعا می‌کردم. «خدایا... فقط بذار زنده بمونم...» با اینکه خونه قدیمی و زواردررفته بود، اما ناودون محکم سر جاش بود. بالاخره به آخرش رسیدم. از اونجا تا زمین حدود دو متر فاصله بود. نفسم رو حبس کردم. چشمام رو بستم. و... پریدم. بوم! چند ثانیه فقط روی زمین افتاده بودم. وقتی چشمام رو باز کردم، فهمیدم... زنده‌ام. پاهام حسابی زخم شده بود و از درد می‌سوخت، اما مهم نبود. به سختی از جام بلند شدم. فقط یه مقصد داشتم... خونه‌ی لوسی قولی که نباید میدادم
پاهای لنگ به سمت خونه‌ی لوسی رفتم. گوشیم خاموش بود و اگه اتفاقی برام می‌افتاد، هیچ راهی برای کمک خواستن نداشتم. خونه‌ی لوسی از اون خونه‌ی خرابه دور بود، پس راه زیادی پیش روم بود. عجله کردم... فکر نکردم... فقط دویدم. هرچند به خاطر زخم‌های پام و درد تمام بدنم، سرعتم خیلی کم شده بود. مطمئن بودم اون قاتل... نه... بذار از این به بعد بهش بگم «خرگوش روانی». هر کی که بود، فقط یه هدف داشت... گمراه کردن من. تقریباً یک ماه بود که دنبالش می‌گشتیم، اما هر بار یه قدم از ما جلوتر بود. بالاخره به کوچه‌ی خونه‌ی لوسی رسیدم... خیابان اندرسون، پلاک ۱۳... همون جایی که اولین بار با شنیدن اسمش، صورت لوسی از ترس رنگ باخت. درِ خونه قفل بود... اما این بار دیگه هیچ چیزی جلوم رو نمی‌گرفت. نه فرانسیس... نه پیام‌های خرگوش روانی... نه حتی یه درِ قفل‌شده. با تمام زورم مشتم رو به شیشه‌ی در کوبیدم. تق! شیشه خرد شد. بدون توجه به زخمی شدن دستم، دستم رو از داخل بردم، دستگیره رو چرخوندم و در رو باز کردم. آروم وارد خونه شدم. از اینکه هیچ‌کس ازم خبر نداشت می‌ترسیدم. همین باعث می‌شد خرگوش روانی هر بلایی بخواد سرم بیاره و هیچ‌کس نفهمه. اما ترس دیگه نمی‌تونست جلوم رو بگیره. دیگه به هیچ چیز فکر نمی‌کردم... نه به خودم... نه به زخمای بدنم... فقط می‌خواستم لوسی رو پیدا کنم. وارد اتاق اول‌ شدم شمردم یک... دو... سه .. هیچ‌کس نبود. اتاق دوم... خالی. اتاق سوم... باز هم هیچ‌کس. وقتی به حیاط رسیدم... خشکم زد. نفسم بند اومد. لوسی بود... کنار همون خرگوش مرده... همون خرگوشی که اون روز با هم دیده بودیم. شکم خرگوش از وسط پاره شده بود. کنارش، لوسی روی زمین افتاده بود. دست‌ها، پاها و دهن‌لوسی بسته شده بود. کمی اون‌طرف‌تر، روی خاک، با خطی کج و نامرتب نوشته شده بود: «نوبت خرگوش تموم شد... حالا نوبت توئه!!» قولی که نباید میدادم
وقتی لوسی رو اون‌طوری دیدم، انگار تمام بدنم یخ زد. چند ثانیه فقط همون‌جا خشکم زده بود. اما وقتی نگاه ترسیده‌ی لوسی رو دیدم، به خودم اومدم و با تمام سرعت دست و پاهاش رو باز کردم. همین که آزاد شد، با صدایی لرزون گفت: «من خیلی ترسیدم... دیگه نمی‌خوام ادامه بدم... حالم بده... فکر می‌کردم از پسش برمیام، ولی اشتباه می‌کردم... لطفاً مراقبم باش.» کنارش نشستم و گفتم: «باشه... قول می‌دم دیگه تنهات نذارم. هر جا من برم، تو هم میای. فقط یه چیزو بهم بگو... اون خرگوش روانی رو دیدی؟» لوسی آروم سرش رو تکون داد. «نه... صورتش رو ندیدم... ولی یه چیزی بهم گفت.» قلبم تندتر از همیشه می‌زد. پرسیدم: «چه شکلی بود؟» گفت: «یه ماسک خرگوش داشت... شبیه ماسک‌هایی که تو جشن‌های بچه‌ها می‌پوشن، ولی خیلی ترسناک‌تر. دور دهنش پر از خون بود. دستکش‌های سفید و بلندی پوشیده بود که دستاش رو غیرطبیعی نشون می‌داد. یه کلاه هم داشت... شبیه کلاه شعبده‌بازها.» با عجله گفتم: «خب... چی بهت گفت؟» لوسی چند ثانیه سکوت کرد، بعد با صدایی که از ترس می‌لرزید، گفت: «گفت: "کوچولو... نترس. فقط بذار ۲۴ ساعت بگذره. اگه دوستت نیومد، اون موقع بترس... چون قراره دقیقاً همون بلایی رو سرت بیارم که سر بقیه‌ی دخترا اومد. مثل همون اول کار... دنده‌هات رو خورد می‌کنم."» بدنم مورمور شد. بی‌اختیار یاد جسد بریتنی و ماریلا افتادم. کاش منم مثل فرانسیس، همون روز اول گفته بودم که نمی‌تونم ادامه بدم... اما من به لوسی قول داده بودم. گاهی با خودم فکر می‌کنم... شاید این همون قولی بود که نباید می‌دادم. لوسی آروم گفت: «می‌شه بیام خونه‌ی شما؟ دیگه نمی‌تونم تو این خونه بمونم...» لبخند کمرنگی زدم و گفتم: «آره... از این به بعد تنها نیستی.» همون لحظه... بیپ... گوشی لوسی که روی میز اون‌طرف اتاق بود، روشن شد. چند ثانیه صدای خش‌خش اومد. بعد تصویر همون خرگوش نقاب‌دار روی صفحه ظاهر شد. چقدر دلم می‌خواست بدونم پشت اون ماسک کیه... اما نمی‌شد. خرگوش روانی چند ثانیه به دوربین خیره موند و بعد گفت: «این دفعه شانس آوردی... اما مطمئن باش دفعه‌ی بعد، شانس دیگه کمکت نمی‌کنه.» چند لحظه سکوت کرد. بعد با صدایی آروم گفت: «معمای بعدی اینه. «سه نفر حقیقت را می‌دانند... یکی حرف می‌زند، یکی سکوت می‌کند، و یکی مرده است. اگر می‌خواهی جواب را پیدا کنی، اول با کسی حرف بزن که دیگر نمی‌تواند جواب بدهد...» قولی که نباید میدادم
رسیددددد سه پارت بعدی قولی که نباید میدادم از دست ندید پارت های اخر مور مورتون میکنه
همین که پیام اون خرگوش دیوونه تموم شد، همراه لوسی به سمت خونه‌ی ما راه افتادیم. تمام راه می‌خواستم به معما فکر کنم، اما هر بار تصویر اون خرگوش روانی جلوی چشمم می‌اومد و نمی‌ذاشت تمرکز کنم. با اینکه خودم هم توی این مدت اتفاق‌های ترسناک زیادی رو پشت سر گذاشته بودم، اما واقعاً خوشحال بودم که جای لوسی نیستم. اون هنوز از ترس می‌لرزید. با خودم گفتم: «فقط امیدوارم اون قاتل آدرس خونه‌ی ما رو ندونه...» تمام اتفاق‌ها رو برای فرانسیس تعریف کردم. بعد از چند لحظه فکر کردن گفت: «فکر کنم خونه‌ی شما از خونه‌ی لوسی دوره. شاید برای همین هنوز پیداش نکرده.» گفتم: «اون‌قدرها هم دور نیست... ولی شاید حق با تو باشه.» اون شب، من و لوسی تا خود صبح بیدار موندیم. چراغ اتاق روشن بود، اما هرچقدر بیشتر به معما فکر می‌کردیم، کمتر چیزی می‌فهمیدیم. لوسی آروم گفت: «سه نفر حقیقت رو می‌دونن... یعنی چی؟ یعنی سه نفر قاتلن؟» همون لحظه انگار یه جرقه توی ذهنم زده شد. گفتم: «وایسا... نکنه منظورش از کسی که حرف می‌زنه، تو باشی؟ چون فقط تو قاتل رو از نزدیک دیدی و می‌تونی ظاهرش رو برام تعریف کنی.» همون لحظه، انگار ذهن لوسی هم جرقه زد. گفت: «پس اونی که مرده... احتمالاً ماریلا یا بریتنیه.» سرم رو تکون دادم. «آره... اما نفر دوم کیه؟ همونی که سکوت می‌کنه...» لوسی چند ثانیه فکر کرد، بعد گفت: «فعلاً مهم نیست. باید از همین تیکه‌های پازل استفاده کنیم. اگه قرار باشه از یه نفر شروع کنیم... باید از یکی از قربانی‌ها شروع کنیم.» بهش نگاه کردم. حق با اون بود... شاید جواب معما، از گذشته‌ی قربانی‌ها شروع می‌شد. ادامه دارد... قولی که نباید می‌دادم
اولین قربانی کسی نبود جز بریتنی. البته قبل از اینکه چیزی درباره‌ی ماریلا بفهمیم، باید اول بریتنی رو می‌شناختیم. به لوسی نگاه کردم و گفتم: «تو که بهترین دوستش بودی... ازش برام بگو.» چند ثانیه سکوت کرد. بعد آروم گفت: «بریتنی بهترین دوستم بود... و هنوزم از مرگش افسرده‌ام.» چشماش پر از ناراحتی شد، اما بعد ادامه داد: «بریتنی تک‌فرزند بود. همیشه اعتمادبه‌نفس زیادی داشت و فکر می‌کرد بهترینه. خیلی به نظر بقیه اهمیت نمی‌داد و بیشتر وقت‌ها کار خودش رو می‌کرد.» «خانواده‌ش معمولاً به حرفاش گوش می‌دادن، چون خیلی جذاب و پرانرژی بود. ولی با آدم‌های زیادی صمیمی نمی‌شد.» لبخند کوچیکی زد. «اخلاق من کاملاً برعکس اون بود. اولش حتی فکر می‌کردم نمی‌تونیم با هم دوست بشیم... ولی بعد فهمیدم دقیقاً به خاطر همین تفاوت‌ها مکمل همیم.» چند لحظه سکوت کرد. «اما بریتنی دشمن هم کم نداشت...» پرسیدم: «مثلاً کی؟» گفت: «استلا.» متعجب نگاهش کردم. «استلا؟» سرش رو تکون داد. «آره. من، بریتنی و استلا یه زمانی با هم دوست بودیم. حتی خیلی صمیمی بودیم. ولی بعد از یه مدت رفتار استلا تغییر کرد و کم‌کم از هم فاصله گرفتیم.» «گاهی وقت‌ها استلا یه عروسک شبیه بریتنی زیر میز مدرسه‌اش می‌ذاشت. بعد یه علامت کوچیک روش می‌زد و می‌گفت بریتنی باید سر عروسک رو بکشه...» اخم کردم. «یعنی چی؟» لوسی گفت: «سر عروسک سریع جدا می‌شد و آویزون می‌موند... دقیقاً شبیه روشی که بریتنی کشته شد.» برای چند ثانیه سکوت کردم. این واقعاً عجیب بود. گفتم: «پس استلا می‌تونسته قاتل باشه؟» لوسی سریع سرش رو تکون داد. «نه... من باور نمی‌کنم. استلا دختر بدی نبود. شاید ناراحت بود، شاید از بریتنی دلخور بود، ولی قاتل نبود.» گفتم: «اما از کجا مطمئنی اون عروسک‌ها رو خودش گذاشته بود؟» لوسی گفت: «نمی‌دونم... فقط همیشه حس می‌کردم از بریتنی ناراحته.» به صندلی تکیه دادم. هرچی بیشتر درباره‌ی این پرونده می‌فهمیدم، بیشتر می‌شد فهمید که هیچ‌چیز اون‌طوری که به نظر می‌رسه نیست. گفتم: «حالا که درباره‌ی بریتنی فهمیدیم... باید بریم سراغ نفر بعد یعنی ماریلا! ادامه دارد... قولی که نباید می‌دادم
بله، ماریلا دختری مرموز. ماریلا تنها چیزی که همه می‌دونن اینه که اون خیلی ساکت بود، هیچ‌وقت حرف نمی‌زد. ۱۷ سالش بود و دختر خیلی خوبی بود. دوست زیادی نداشت و فقط نقاشی می‌کشید. خجالتی، آروم، مهربون... فقط همین. هیچ‌کس چیز بیشتری نمی‌دونست؛ نه دوستی، نه فامیل نزدیکی. خلاصه‌اش این می‌شه که اجتماعی نبود، اما همه دوستش داشتن. به لوسی گفتم: «ما هیچی راجع‌بهش نمی‌دونیم.» لوسی گفت: «نظرت چیه از والدینش بپرسیم؟» موافق بودم، اما ناراحت اینکه جسد ماریلا رو توی اون وضعیت دیدم، حالمو بد می‌کرد. اون صحنه‌ی بد... جسد لخت، انگار ازش سوءاستفاده کرده بودن. غمگین بودم، ولی گفتم: «فقط قاتلو پیدا کن.» با لوسی به سمت خونه‌ی ماریلا رفتیم. خونش ۲ کوچه پایین‌تر از مدرسه بود، برای همین می‌دونستیم کجاست. رفتیم پیش مامانش و سؤال پرسیدیم و تنها چیزی که بهمون گفت این بود که خیلی دخترشو دوست داشت و اینکه ماریلا بچه‌طلاق بوده و بعد طلاق مامان‌باباش افسرده نه، ولی درونگرا بوده و خوشحال‌تر از قبل. مامانش گفت: «مطمئنم یه نفر دزدیدتش. امیدوارم اون بیرون باشه.» اعصابم خورد شد. مامان ماریلا نمی‌دونست دخترش مرده. گفتم: «می‌تونیم بریم اتاقشو بگردیم؟» گفت: «حتماً.» وارد اتاق شدیم. اتاق یه طوری بود انگار یه نفرم با عجله گشته و همه‌جا رو بهم ریخته. ۳۰ دقیقه گذشت، هیچی پیدا نکردم. بی‌خیال شدم و با لوسی به سمت در رفتم، اما ناگهان پام رفت رو چیزی. برداشتمش. روی اون با دست‌خطی ریز نوشته بود: «دفترچه خاطرات من» قولی که نباید میدادم