eitaa logo
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
407 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
53 ویدیو
9 فایل
قبلی فیلتر شد بیا اینجا ممبر۴۰ تا شد فعالیت میکنیم داستانم ادامه میدیم https://eitaa.com/biuogeraporofroomanmechanel
مشاهده در ایتا
دانلود
بیا عکس کاملش
شکه شده بودم... یا واقعاً این آدرسِ جایی بود که خرگوش روانی اونجا بود، یا فقط یه تله. اما یه حسی بهم می‌گفت... قراره ملاقاتش کنم. ناگهان لوسی گفت: «وایسا... امشب ماه قرمزه!» خشکم زد. اصلاً آمادگی نداشتم. به لوسی گفتم: «باید از خودمون محافظت کنیم.» لوسی گفت: «آره... ولی اون خیلی قوی‌تر از منه. تازه دیدی چی گفت؟ گفت هیچ‌کدوم سالم برنمی‌گردیم...» اعصابم داغون بود. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که چاقوی جیبی و گوشیم رو بردارم. اما شارژ گوشیم کم بود. به هر حال گفتم: «عجله کن، باید بریم اونجا.» دست لوسی رو گرفتم و فقط دویدم. توی راه بهم گفت: «لونا... شاید قبل از این جریان با هم دوست نبودیم، ولی من خیلی دوستت دارم و برای همین تو رو بین اون همه آدم انتخاب کردم.» چند لحظه سکوت کردم و گفتم: «نیازی به اعتراف نیست... ما قرار نیست بمیریم.» لوسی ساکت شد. بالاخره رسیدیم. یه خونه... مردد بودم، اما باید دلیل همه‌ی این اتفاق‌ها رو پیدا می‌کردم. این همه راه اومده بودم. الان وقت جا زدن نبود. دستم رو روی دستگیره‌ی در گذاشتم. سه... دو... یک... وقتی وارد شدم، عکس قربانی‌ها، یه کامپیوتر تحقیقاتی و از همه عجیب‌تر، یه عکس بزرگ از خودم رو روی دیوار دیدم. طرف یه استاکر واقعی بود... ناگهان صدای قژ... قژ... صندلی چرخ‌دار به گوش رسید. من و لوسی خشکمون زد. ناگهان اون گفت: «بالاخره... بعد از مدتی...» و ناگهان... صندلی چرخید... ادامه دارد... قولی که نباید می‌دادم
امروز دو پارت دیگه هم میفرستم تا کتاب تموم شه😁😁😁
و ناگهان پرده افتاد صندلی ... آرام‌آرام چرخید. نفسم بند اومد. اول کفش‌هاش رو دیدم... بعد شلوار مشکی... بعد دست‌هایی که آروم روی دسته‌ی صندلی قرار گرفته بودن... و در آخر... صورتش. احساس کردم زمان از حرکت ایستاد. لب‌هام لرزید. با صدایی که حتی خودمم به سختی شنیدم، گفتم: «...فرانسیس؟» لبخند زد. همون لبخند همیشگی... اما این بار... انگار پشتش چیزی نبود. نه مهربونی... نه دوستی... فقط جنون. آروم دست زد. تق... تق... تق... بعد گفت: «آفرین، لونا... بالاخره رسیدی.» لوسی یه قدم عقب رفت. زیر لب گفت: «نه... این امکان نداره...» فرانسیس بدون اینکه نگاهمون کنه، گفت: «می‌دونستم هر دو میاین. از همون لحظه‌ای که دفترچه رو پیدا کردین.» قلبم داشت از سینه بیرون می‌زد. داد زدم: «تو... قاتلی؟!» لبخندش عمیق‌تر شد. «قاتل؟» چند ثانیه سکوت کرد. بعد آروم گفت: «من فقط... بازی رو ساختم. شما خودتون واردش شدین.» اعصابم منفجر شد. «دروغ نگو! ماریلا... بریتنی... همه‌شون به خاطر تو مردن!» کاش فقط استلا بود! فرانسیس گفت منم دقیقا کاری کردم به اون شک کنید اما حالا که همه چیزوه میدونید دیگه نیازی بهش ندارم . خشکم زد چیزی که دیدم رو باور نمیکردم. سر استلا تو دستاش بود . پرتش کرد جلوی پام و گفت : بیا حالا دیگه استلا برای خودتونه گفتم :روانی چرا اونارو کشتی؟ فرانسیس از روی صندلی بلند شد. قدماش توی سکوت سالن می‌پیچید. هر قدمی که برمی‌داشت، حس می‌کردم نفس کشیدن سخت‌تر می‌شه. کنار یه پارچه‌ی بزرگ ایستاد. دستم رو محکم دور مچ لوسی حلقه کردم. فرانسیس گفت: «قبل از اینکه جواب همه‌ی سؤال‌هات رو بدم... یه چیز هست که باید ببینین.» لبخند زد... و پارچه را کنار کشید. چشمام از وحشت گشاد شد. روی دیوار... صدها عکس از من بود. از مدرسه... از پارک... از جلوی خونه... حتی... عکسی که همین چند روز پیش گرفته شده بود. پاهام سست شد. فرانسیس با همون لبخند آروم گفت: «فکر کردی فقط قربانی‌هام رو زیر نظر داشتم...؟ نه، لونا... تو از همه‌شون مهم‌تر بودی.» ادامه دارد... قولی که نباید می‌دادم
حالا همه‌چیز با عقل جور درمی‌اومد... اینکه چرا همه‌ی وسایلش از خرگوش بود... اینکه چرا اون روز لباس باگز بانی پوشیده بود... اینکه چرا معمای سیرک رو سریع حل کرد... چرا همیشه بهترین ایده‌ها رو می‌داد... چرا همیشه بهونه می‌آورد که بیرونه... چرا علامت خرگوش کنار هر قتل بود... چرا خرگوش سیرک رو ناز می‌کرد... گفتم: «فرانسیس... تو یه وسواس روانی نسبت به خرگوش‌ها داری.» فرانسیس خنده‌ی شیطانی کرد. «ها... ها... ها...» بعد گفت: «حالا رسیدیم به مهم‌ترین قدم... توی این چند وقت... کشتن لوسی.» خشکم زد. اون لوسی رو گرفت و درست همون لحظه که خواست چاقو رو توی قلبش فرو کنه... پلیس‌ها رسیدن... و گرفتنش. لوسی گفت: «وقتی گفتی "ما سالم برمی‌گردیم"، یه فکر به سرم زد. نمی‌تونستم ریسک کنم که از دستت بدم...» بغلش کردم. یکی از افسرهای پلیس به فرانسیس گفت: «عجله کن، برو توی ماشین. مستقیم می‌ریم تیمارستان روانی.» چیزی که بیشتر از همه منو ترسوند، این بود که فرانسیس هیچ مقاومتی نکرد. فقط لبخند زد و گفت: «اما هنوزم نمی‌دونی... چرا از بین اون همه آدم... تو رو انتخاب کردم، لونا...» پایان قولی که نباید میدادم
بچه اینم از داستان قولی که نباید میدادم
پارت اخرم گذاشتم امیدوارم خوشتون اومده باشه و لذت برده باشید اگه بد شد ببخشید اولین و اخرین کارم بود اخه😂😂😂
۱۶۰تا شدیممممم