و ناگهان پرده افتاد
صندلی ...
آرامآرام چرخید.
نفسم بند اومد.
اول کفشهاش رو دیدم...
بعد شلوار مشکی...
بعد دستهایی که آروم روی دستهی صندلی قرار گرفته بودن...
و در آخر...
صورتش.
احساس کردم زمان از حرکت ایستاد.
لبهام لرزید.
با صدایی که حتی خودمم به سختی شنیدم، گفتم:
«...فرانسیس؟»
لبخند زد.
همون لبخند همیشگی...
اما این بار...
انگار پشتش چیزی نبود.
نه مهربونی...
نه دوستی...
فقط جنون.
آروم دست زد.
تق...
تق...
تق...
بعد گفت:
«آفرین، لونا...
بالاخره رسیدی.»
لوسی یه قدم عقب رفت.
زیر لب گفت:
«نه...
این امکان نداره...»
فرانسیس بدون اینکه نگاهمون کنه، گفت:
«میدونستم هر دو میاین.
از همون لحظهای که دفترچه رو پیدا کردین.»
قلبم داشت از سینه بیرون میزد.
داد زدم:
«تو... قاتلی؟!»
لبخندش عمیقتر شد.
«قاتل؟»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آروم گفت:
«من فقط... بازی رو ساختم.
شما خودتون واردش شدین.»
اعصابم منفجر شد.
«دروغ نگو!
ماریلا...
بریتنی...
همهشون به خاطر تو مردن!»
کاش فقط استلا بود!
فرانسیس گفت منم دقیقا کاری کردم به اون شک کنید اما حالا که همه چیزوه میدونید دیگه نیازی بهش ندارم .
خشکم زد چیزی که دیدم رو باور نمیکردم.
سر استلا تو دستاش بود .
پرتش کرد جلوی پام و گفت : بیا حالا دیگه استلا برای خودتونه
گفتم :روانی چرا اونارو کشتی؟
فرانسیس از روی صندلی بلند شد.
قدماش توی سکوت سالن میپیچید.
هر قدمی که برمیداشت، حس میکردم نفس کشیدن سختتر میشه.
کنار یه پارچهی بزرگ ایستاد.
دستم رو محکم دور مچ لوسی حلقه کردم.
فرانسیس گفت:
«قبل از اینکه جواب همهی سؤالهات رو بدم...
یه چیز هست که باید ببینین.»
لبخند زد...
و پارچه را کنار کشید.
چشمام از وحشت گشاد شد.
روی دیوار...
صدها عکس از من بود.
از مدرسه...
از پارک...
از جلوی خونه...
حتی...
عکسی که همین چند روز پیش گرفته شده بود.
پاهام سست شد.
فرانسیس با همون لبخند آروم گفت:
«فکر کردی فقط قربانیهام رو زیر نظر داشتم...؟
نه، لونا...
تو از همهشون مهمتر بودی.»
ادامه دارد...
قولی که نباید میدادم
#part_25
حالا همهچیز با عقل جور درمیاومد...
اینکه چرا همهی وسایلش از خرگوش بود...
اینکه چرا اون روز لباس باگز بانی پوشیده بود...
اینکه چرا معمای سیرک رو سریع حل کرد...
چرا همیشه بهترین ایدهها رو میداد...
چرا همیشه بهونه میآورد که بیرونه...
چرا علامت خرگوش کنار هر قتل بود...
چرا خرگوش سیرک رو ناز میکرد...
گفتم:
«فرانسیس... تو یه وسواس روانی نسبت به خرگوشها داری.»
فرانسیس خندهی شیطانی کرد.
«ها... ها... ها...»
بعد گفت:
«حالا رسیدیم به مهمترین قدم...
توی این چند وقت... کشتن لوسی.»
خشکم زد.
اون لوسی رو گرفت و درست همون لحظه که خواست چاقو رو توی قلبش فرو کنه...
پلیسها رسیدن...
و گرفتنش.
لوسی گفت:
«وقتی گفتی "ما سالم برمیگردیم"، یه فکر به سرم زد.
نمیتونستم ریسک کنم که از دستت بدم...»
بغلش کردم.
یکی از افسرهای پلیس به فرانسیس گفت:
«عجله کن، برو توی ماشین.
مستقیم میریم تیمارستان روانی.»
چیزی که بیشتر از همه منو ترسوند، این بود که فرانسیس هیچ مقاومتی نکرد.
فقط لبخند زد و گفت:
«اما هنوزم نمیدونی...
چرا از بین اون همه آدم...
تو رو انتخاب کردم، لونا...»
پایان
قولی که نباید میدادم
#part_26
پارت اخرم گذاشتم امیدوارم خوشتون اومده باشه و لذت برده باشید اگه بد شد ببخشید اولین و اخرین کارم بود اخه😂😂😂
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
پارت اخرم گذاشتم امیدوارم خوشتون اومده باشه و لذت برده باشید اگه بد شد ببخشید اولین و اخرین کارم بود
خیلی خوب بود افریننننننننننننننننننننننن👏👏👏👏👏👏👏👏👏😂😅👍