حالا همهچیز با عقل جور درمیاومد...
اینکه چرا همهی وسایلش از خرگوش بود...
اینکه چرا اون روز لباس باگز بانی پوشیده بود...
اینکه چرا معمای سیرک رو سریع حل کرد...
چرا همیشه بهترین ایدهها رو میداد...
چرا همیشه بهونه میآورد که بیرونه...
چرا علامت خرگوش کنار هر قتل بود...
چرا خرگوش سیرک رو ناز میکرد...
گفتم:
«فرانسیس... تو یه وسواس روانی نسبت به خرگوشها داری.»
فرانسیس خندهی شیطانی کرد.
«ها... ها... ها...»
بعد گفت:
«حالا رسیدیم به مهمترین قدم...
توی این چند وقت... کشتن لوسی.»
خشکم زد.
اون لوسی رو گرفت و درست همون لحظه که خواست چاقو رو توی قلبش فرو کنه...
پلیسها رسیدن...
و گرفتنش.
لوسی گفت:
«وقتی گفتی "ما سالم برمیگردیم"، یه فکر به سرم زد.
نمیتونستم ریسک کنم که از دستت بدم...»
بغلش کردم.
یکی از افسرهای پلیس به فرانسیس گفت:
«عجله کن، برو توی ماشین.
مستقیم میریم تیمارستان روانی.»
چیزی که بیشتر از همه منو ترسوند، این بود که فرانسیس هیچ مقاومتی نکرد.
فقط لبخند زد و گفت:
«اما هنوزم نمیدونی...
چرا از بین اون همه آدم...
تو رو انتخاب کردم، لونا...»
پایان
قولی که نباید میدادم
#part_26
پارت اخرم گذاشتم امیدوارم خوشتون اومده باشه و لذت برده باشید اگه بد شد ببخشید اولین و اخرین کارم بود اخه😂😂😂
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
پارت اخرم گذاشتم امیدوارم خوشتون اومده باشه و لذت برده باشید اگه بد شد ببخشید اولین و اخرین کارم بود
خیلی خوب بود افریننننننننننننننننننننننن👏👏👏👏👏👏👏👏👏😂😅👍