و یهو تبدیل شدم به کسی
که دیر جواب میده
تنهایی رو ترجیح میده
اگر انرژی منفی حس کنه، ناپدید میشه
و اگر دیگه کسی باهاش در ارتباط نباشه، براش اهمیتی نداره.
𝑀-
شناختن بعضیها درد داشت اما ارزش اینو داشت که دیگه ساده نباشیم.
𝑀-
سلام بچه ها من لونا هستم همونی که داستان های جنایی و ماجراجویی مینویسه بعضیا داستان جدید خواسته بودن و من در حال نوشتن یه داستان جدید هستم ترکیبی از وحشت ماجراجویی و احتمالا ساعت ۳ و ۳۰ دقیقه ظهر براتون ۱ یا ۲ پارت بزارم
داستان ها یه جنایی، ترسناک، و یا....میخوای؟
هر داستانی که مد نظر خودت داری رو اینجا بهش بگو@Luna_H93 شاید برات بسازه🦦
«تنها چیزی که میخواستم یه تابستون معرکه بود... اما چیزی که گیرم اومد، کابوسی بود که هیچوقت فکرش رو نمیکردم.»
سلام. من لُریام.
راستش، تابستون قرار بود بهترین فصل سال باشه. اما وقتی چشم باز کردم، دیدم نصفش گذشته و من حتی یه روز هم درست و حسابی خوش نگذرانده بودم.
مشکل از مامانم بود؛ یه معلم سختگیر که فقط یه چیز براش اهمیت داشت: درس خوندن.
من فقط دلم میخواست یه نفس راحت بکشم.
همهی اینا رو برای بهترین دوستم، لنی، تعریف میکردم. اون تنها کسی بود که همیشه حرفامو میفهمید
. به لنی گفتم ترجیح میدم از این بُعد خارج بشم
چند روز بعد، یه خبر همهچیز رو عوض کرد.
نزدیک خونهمون یه اتاق فرار جدید افتتاح شده بود.
از خوشحالی داشتم بال در میآوردم.
با هزار تا خواهش و التماس، بالاخره مامانم قبول کرد که من و لنی بریم.
وقتی رسیدیم، مسئول اونجا با اخم نگاهمون کرد و گفت: «مطمئنید میخواید وارد بشید؟ این بازی برای سن شما یکم ترسناکه.»
ما هر دو پانزده سالمون بود و با اعتمادبهنفس گفتیم: «کاملاً مطمئنیم!»
چند دقیقه بعد، درِ اتاق پشت سرمون بسته شد.
چراغها خاموش شدند.
صدای آژیر بلندی توی اتاق پیچید.
ناگهان موجودی ترسناک از انتهای راهرو به طرفمون دوید.
میدونستم فقط یه بازیگره... اما اونقدر واقعی به نظر میرسید که قلبم داشت از سینه بیرون میزد.
من و لنی شروع کردیم به دویدن.
همون موقع، گوشهی دیوار یه درِ کوچیک و باریک دیدم؛ دری که انگار اصلاً جزو اتاق نبود.
نفسم بند اومده بود.
دست لنی رو گرفتم و گفتم: «زود باش! فکر کنم این راه خروجه!»
بدون اینکه حتی فکر کنیم، از در رد شدیم...
و همون لحظه، در پشت سرمون با صدای بلندی بسته شد.
اما...
ما از اتاق فرار خارج نشده بودیم.
تابستانی که تمام نشد
دنیایی پشت درِ ممنوعه
#part_1