لونا ناشناس پره همه میگن داستان جنایی میخوان مثل داستان قولی که نباید میدادم😂🦦💔
#ناشناس
https://eitaa.com/Bioygerafi
چند ثانیه فقط به نوشته خیره ماندیم.
«دارن نگاهمون میکنن.»
موهای تنم سیخ شده بود.
به لِنی نگاه کردم.
گفتم: «به نظرت... منظورش کیه؟»
لِنی شونههاش رو بالا انداخت.
«نمیدونم... ولی یه چیزی بهم میگه باید از اینجا بریم.»
درست همون موقع...
تق!
صدایی از اتاق پشتی سوپرمارکت آمد.
هر دو بیحرکت ماندیم.
نفسمان را حبس کردیم.
آروم به سمت صدا رفتیم.
درِ اتاق نیمهباز بود.
با احتیاط داخل را نگاه کردم.
یک اتاق کوچک بود.
چند قفسهی شکسته، چند مانیتور خاموش و یک میز فلزی قدیمی.
همهچیز انگار سالها بود که کسی بهش دست نزده بود...
اما روی میز، یک دوربین امنیتی قرار داشت.
چراغ قرمزش هنوز روشن بود.
لِنی با تعجب گفت: «یعنی... هنوز کار میکنه؟»
همان لحظه، مانیتور برای چند ثانیه روشن شد.
روی صفحه فقط چند کلمه ظاهر شد:
«آزمایش شماره ۴۷»
و زیرش...
«دو سوژه با موفقیت وارد شدند.»
زمان باقی مانده ۱۹ روز و ۱۵ ساعت و ۴۰ دقیقه
قلبم ایستاد.
«سوژه؟!»
قبل از اینکه فرصت کنیم بیشتر بخونیم، صفحه خاموش شد.
همان لحظه صدای شکستن شیشه از بیرون آمد.
زامبیها نبودند...
صدای قدمهای چیزی سنگینتر از آنها به گوش میرسید.
به لِنی گفتم: «باید بریم... همین الان!»
از در پشتی سوپرمارکت بیرون دویدیم.
اما قبل از اینکه کاملاً دور بشیم...
احساس کردم یکی از پشتبوم، ما رو زیر نظر داره.
وقتی سرم رو بالا گرفتم...
فقط سایهی یک نفر را دیدم.
و قبل از اینکه بتوانم چیزی بگویم...
ناپدید شد.
تابستانی که تمام نشد
دنیایی پشت ان در ممنوعه
#part_4
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
چند ثانیه فقط به نوشته خیره ماندیم. «دارن نگاهمون میکنن.» موهای تنم سیخ شده بود. به لِنی نگاه کردم.
اینم از پارت ۴
تابستانی که تمام نشد
دنیای پشت ان در ممنوعه
امیدوارم خوشتون اومده باشه و اینکه بچه ها من برای این داستان ها فکر میکنم لطفا کپی نکنید و هیت ندید
از سوپرمارکت فرار کردیم.
هوا کاملاً تاریک شده بود.
به لِنی گفتم: «نمیدونم چرا... ولی اصلاً حس خوبی ندارم.»
مدت طولانی راه رفتیم تا بالاخره به یک کلبهی متروکه رسیدیم.
از بیرون، خالی به نظر میرسید.
بااحتیاط وارد شدیم.
همهجا ساکت بود.
اتاقها را یکییکی بررسی کردیم.
هیچچیز نبود.
لِنی با لبخند گفت: «وااای... بالاخره یه جای امن پیدا کردیم!»
هنوز جملهاش تمام نشده بود که...
خراش...
صدایی از سقف آمد.
آرام سرم را بالا گرفتم.
نفسم بند آمد.
موجودی شبیه خفاش...
اما تقریباً دو برابر قد ما...
وارونه به سقف چسبیده بود.
قبل از اینکه حتی فرصت فرار داشته باشم، خودش را روی من انداخت.
دستهایش را دور بدنم حلقه کرد و مرا از زمین بلند کرد.
از ترس اشک توی چشمهایم جمع شده بود.
فریاد زدم: «لِنی... فرار کن!»
چشمهایم را بستم.
فکر کردم...
همهچیز تمام شده.
اما ناگهان...
تق!
تق!
تق!
سه گلوله پشت سر هم شلیک شد.
هیولا چند ثانیه بیحرکت ماند.
بعد...
با صدای بلندی روی زمین افتاد.
نفسنفسزنان برگشتم.
دختری با موهای آشفته، لباسهای خاکی و تفنگی در دست، چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
نگاهش کاملاً خونسرد بود.
اسلحه را پایین آورد، به من و لِنی اشاره کرد و با لحنی جدی گفت:
«اگه میخواید زنده بمونید... عجله کنید.»
تابستانی که تمام نشد
دنیایی پشت ان در ممنوعه
#part_5