چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
.
علقمه موج شد، عکسِ قمرش ریخت بههم
دستش افتاد زمین، بال و پرش ریخت بههم
تا که از گیسویِ او لختۀ خون ریخت به مَشک
گیسویِ دخترکِ منتظرش، ریخت بههم
تیر را با سرِ زانوش کشید از چشمش
حیف از آن چشم، که مژگانِ ترش ریخت بههم
خواهرش خورد زمین، مادرِ اصغر غش کرد
او که افتاد زمین، دور و برش ریخت بههم
قبل از آنی که بـرادر بـرسد بالینش
پدرش از نجف آمد، پدرش ریخت بههم
به سرش بود بیاید به سرش امبنـین
عوضش فاطمه آمد به سرش ریخت بههم
کِتفها را که تکان داد، حسیـن افتاد و
دست بگذاشت به رویِ کمرش، ریخت بههم
خواست تـا خیمه رساند، بغلش کـرد، ولی
مـادرش گفت به خیمه نبرش، ریخت بههم
نه فقط ضرب عمود آمد و ابرو وا شد
خورد بر فرقِ سرش، پشتِ سرش ریخت بههم
تیر بود و تبر و دِشنه، ولی مادر دید
نیزه از سینه که ردّ شد، جگرش ریخت بههم
بـه سرِ نیزه ز پهلو سرش آویزان بود
آه بـا سنگ زدند و گذرش ریخت بههم
- حسن لطفی
𝑀-
گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما
سایه دولت بر این کنج خراب انداختی
- حافظ
𝑀-
چنل فیلتر شده بیو رو چک کن
.
خواب میآید و در چشم نمییابد راه
یک طرف اشک رهش بسته و یک سوی خیال
- هوشنگ ابتهاج
𝑀-