eitaa logo
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
684 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
53 ویدیو
9 فایل
🎸⋆༺────────༻⋆🎸 ☆ گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود ☆ 🎸⋆༺────────༻⋆🎸 ︵‿︵‿୨୧‿︵‿︵ ☆به قلمرو خیال خوش اومدی ☆ ☆ جایی که خاص بودن اتفاقی نیست، انتخابه ☆ ︵‿︵‿୨୧‿︵‿︵ ────────────═༻ ‌‌‌‌ کپی نکن🚫 ༺═────────────
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آرزوها می شود گاهی اجابت بی دلیل ، آرزو کردم یکی از آرزوهایت شوم . .
گویند که هر تیره شبی را سحری است . گویا سحری نیست شب تیرهٔ مارا ؛
آمدی در خواب ِمن دیشب ، چه کاری داشتی ؟ ای عجب ! از این طرف‌ها هم گذآری داشتی .
تو نبین ساکت و ارام نشستم کنجی ، حرف نا گفته زیاد است ولی مَحرم نیست ..
زیر و رو کرده فراقت قلب من را مثل بم سال‌ها طی میشوند و همچنان آواره‌ام ‌..
یارم اگر رفت ، دلم رفت و قرارم هم رفت ؛ ماندم و خاطره‌ای از شب دیدار خودم .
╭─── ⋆⋅☆⋅⋆ ───╮ 🕯️ بچه‌هااا مژدههه! 🖤 ╰─── ⋆⋅☆⋅⋆ ───╯ امشب ناگهانی یه داستان خفن به ذهنم خطور کرد که قراره از فردا شروع کنم به نوشتنش... 👀📖 و احتمالا فردا ۲ پارت ازش می‌ذارم 😭🖤 ولی یه قولی داده بودیدااا... 👁️👁️ قول داده بودید ممبرها رو ببرید بالا! 😭📈 پس منم داستان جدید رو میارم، شما هم ممبرا رو بیارید بالا 😌🖤 ⟡ فردا منتظر پارت اول باشید... ⟡ 𓆩🕯️𓆪
میدونی، از وقتی یادم میاد فقط توی مسافرت بودم. اوایل فکر می‌کردم خیلی جالبه، اما هرچی بزرگ‌تر شدم، این مسافرت‌ها مزخرف و مزخرف‌تر شدن. اینکه نتونی یه خونه‌ی واقعی داشته باشی، فقط به خاطر شغل پدرت، واقعاً خسته‌کننده بود. شغلی که باعث می‌شد ما رو از این کشور به اون کشور و از این شهر به اون شهر ببره. شاید بگی: «خب، این اتفاق برای خیلی‌ها می‌افته.» اما باید بگم سخت در اشتباهی. چون این روند تکراری بالاخره یه روز شکست... اون روز مثل همیشه بود؛ تا وقتی که پدرم از در اومد و گفت: — قراره بالاخره توی یه شهر توی تگزاس ساکن بشیم. از خوشحالی و تعجب شاخ درآوردم! — واقعاً؟! ایول! پدرم خندید و گفت: — فردا صبح راه می‌افتیم. وسایلتون رو آماده کنید. کل شب از هیجان خوابم نبرد تا اینکه بالاخره صبح شد. مسیر طولانی‌ای بود، اما بالاخره رسیدیم. و باید بگم اولین باری که واقعاً خورد تو ذوقم، وقتی بود که خونه‌ی جدیدمون رو دیدم. یه خونه‌ی قدیمی و زواردررفته بود. اما نذاشتم ذوقم از بین بره. کلید رو از دست بابام کش رفتم. — سلین! با خنده کلید رو بالا گرفتم و شروع کردم به باز کردن در. با خودم گفتم: «توش حتماً بهتر از بیرونه.» اما باید بگم... نه، راستش نبود. کلید برق رو زدم، اما کار نمی‌کرد. بی‌خیالش شدم و دویدم سمت اتاق جدیدم و شروع کردم به تمیز کردنش. همون‌جا بود که متوجه یه برآمدگی روی زمین شدم. انگار اون قسمت با بقیه‌ی کف اتاق فرق داشت. شروع کردم به زور زدن و کندن اون قسمت. گرد و خاک بلندی بلند شد و شروع کردم به سرفه کردن. و همون‌جا بود که یه صندوق کوچیک دیدم. بازش کردم. داخلش یه دفتر و یه عکس بود؛ عکسی که انگار متعلق به یه مادر و دختر بود. دفتر رو باز کردم... و تازه فهمیدم که این خونه فقط یه خونه‌ی قدیمی نیست. اگر من برنگشتم ★Luna☆