eitaa logo
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
522 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
53 ویدیو
9 فایل
🎸⋆༺────────༻⋆🎸 ☆ گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود ☆ 🎸⋆༺────────༻⋆🎸 ︵‿︵‿୨୧‿︵‿︵ ☆به قلمرو خیال خوش اومدی ☆ ☆ جایی که خاص بودن اتفاقی نیست، انتخابه ☆ ︵‿︵‿୨୧‿︵‿︵ ────────────═༻ ‌‌‌‌ کپی نکن🚫 ༺═────────────
مشاهده در ایتا
دانلود
یا شب یا بعد از ظهر دو پارت لونا میذاره. https://eitaa.com/Bioygerafi
╭─── 𓆩♡𓆪 ───╮ 𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦 ╰─── 𓆩♡𓆪 ───╯ 🎨 چالش هنری شروع شد! 😳 وقتشه هنرتو به رخ بقیه بکشی ❤️‍🔥 موضوع این چالشه: «قلمرو خیال من» 🌙 هرجور که دوست داری هنرتو نشون بده؛ 🎨 نقاشی 🎤 آواز 🎻 ساز ✂️ کاردستی 📸 عکاسی 🖼️ ادیت یا هر هنر دیگه‌ای که بلدی! 🦦 آثارتونو بفرستید از ۱ تا ۱۰ امتیاز بدم. 👀 و اماااا... 😳 🏆 جایزه نفر اول کاملاً محرمانه‌ست! فقط می‌تونیم بگیم ارزش تلاش کردنو داره... ❤️‍🩹 به کسایی هم که شرکت کنن یک جایزه ی کوچیک داده میشه پس ببینیم کدوم هنرمند قراره برنده‌ی این چالش بشه! 👀❤️‍🔥 شروع کنیم؟ 🎨🖤 📩 ارسال آثار: آثارتونو به آیدی ادمین کانال بفرستید: @Jesika2535 🦦 ⏳ مهلت ارسال:1هفته بعد از پایان مهلت، امتیازدهی شروع میشه! 😳❤️‍🔥 ، جسیکا
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
فعلا ننوشتم ولی شب حتما براتون داخل چنل میزارم😉
بچه ها نوشتن دو پارت دیگه به زودی تموم میشه حتما تا ساعت ۳ یا ۴ براتون داخل چنل گذاشتم
نامه هنوز توی دستم بود که قطره‌ای روی دستم چکید. سرم رو بالا گرفتم. بارون شروع شده بود. چند ثانیه بعد بارون شدیدتر شد. سریع نامه رو توی جیبم کردم و خاک‌هایی که کنار صندوق ریخته بودم دوباره سر جاشون ریختم و دویدم سمت خونه. وقتی رسیدم، لباس‌هام از بارون خیس شده بود. اما اصلاً برام مهم نبود. نامه رو از جیبم درآوردم و برای چندمین بار شروع کردم به خوندنش. هر بار که به اون اسم می‌رسیدم، حس بدتری پیدا می‌کردم. رامپل استیلتسکین. اسم عجیبی بود. خیلی عجیب. اما چیزی که بیشتر از خود اسم منو می‌ترسوند این بود که... این اسم برام آشنا بود. نمی‌دونستم کجا شنیدمش. هرچی فکر کردم چیزی یادم نیومد. دوباره نامه رو خوندم. «یک اسم... یک تاریخ... و یک علامت.» منظورش از علامت چی بود؟ صبح روز بعد مستقیم رفتم سمت درخت. پشت تنه‌اش رو گشتم. زیر شاخه‌ها رو نگاه کردم. حتی خاک اطرافش رو هم کنار زدم. اما هیچ چیز نبود. هیچ علامتی. هیچ نوشته‌ای. هیچ چیزی. با خودم گفتم شاید اون علامت از بین رفته. ولی چیزی که بیشتر از علامت ذهنم رو مشغول کرده بود، همون اسم و تاریخ بود. رامپل استیلتسکین. ۱۹۰۰/۳/۲۹ عصبانی شدم و به درخت لگد زدم. — چی می‌شد اگه اِلین یه سرنخ بیشتر می‌داد؟! شروع کردم به حدس زدن. شاید رامپل استیلتسکین همون کسی بود که با اِلین حرف می‌زد. شاید اون تاریخ، تاریخی بود که اِلین فکر می‌کرد قراره توش از اینجا برده بشه. اما... اگه اِلین می‌دونست قراره اون روز اتفاقی براش بیفته، چرا فرار نکرد؟ مگه می‌شه کسی بدونه قراره دنبالش بیان و هیچ کاری نکنه؟ حتی خود خدا هم نمی‌تونه هر جایی که بری دنبالت کنه... ذهنم از فکر کردن داغ شده بود. رفتم کنار درخت نشستم. دیگه واقعاً نمی‌دونستم باید دنبال چی بگردم. سرم رو بین دست‌هام گرفتم و شروع کردم به گریه کردن. تابستون به‌زودی تموم می‌شد. و من... من حتی یک قدم هم به حل این پرونده نزدیک نشده بودم. با صدای آرومی گفتم: — من هیچ‌وقت نمی‌تونم این معما رو حل کنم... چند ثانیه همه‌جا ساکت بود. بعد صدایی شنیدم. — مطمئنی؟ اگر من برنگشتم ★Luna☆
خشکم زد. پرسیدم: — تو کی هستی؟ — کسی که می‌تونه جواب تمام سؤال‌هایی که توی ذهنت داری رو بده. دور و برم رو نگاه کردم. هیچ‌کس نبود. — تو کجایی؟ — بستگی داره خودت بخوای کجا باشم. چند لحظه بعد گفت: — دنبال جواب می‌گردی؟ — از کجا می‌دونی ؟ — چون اِلین هم دنبال جواب سؤال‌های زیادی بود و تو هم درست مثل اونی. — اِلین رو می‌شناسی؟ — بهتر از چیزی که فکرشو می‌کنی. اِلین گفته بود اگر صدایی شنیدم جواب اونو ندم، اما نمی‌تونستم خودمو کنترل کنم. — تو اونو بردی؟ اگه آره، پس بگو چه بلایی سرش اومد. — می‌تونم همه‌چیز رو بهت بگم. — پس بگو. خنده‌ای کرد و گفت: — یه شرطی داره. اگر من برنگشتم ★Luna☆
اینم از پارت ۶ و ۷ اگر من برنگشتم از دستش ندید و بچه ها بهتون قول میدم این داستان بهترین داستانیه که تا الان نوشتم پارت اخر میفهمید