eitaa logo
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
451 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
53 ویدیو
9 فایل
🎸⋆༺────────༻⋆🎸 ☆ گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود ☆ 🎸⋆༺────────༻⋆🎸 ︵‿︵‿୨୧‿︵‿︵ ☆به قلمرو خیال خوش اومدی ☆ ☆ جایی که خاص بودن اتفاقی نیست، انتخابه ☆ ︵‿︵‿୨୧‿︵‿︵ ────────────═༻ ‌‌‌‌ کپی نکن🚫 ༺═────────────
مشاهده در ایتا
دانلود
. مرگِ کوچک است "عشق" 𝑀-
. ميزی برای كار، كاری برای تخت، تختی برای خواب، خوابی برای جان، جانی برای مرگ، مرگی برای ياد، يادی برای سنگ؛ اين بود زندگی!؟ 𝑀-
. «هر چیزی که دیرتر از زمانش برسد ‌دیگر هیچ معنایی ندارد. ‌بعد از مرگ من ‌گل‌ها‌ را دور بی‌اندازید؛ ‌سنگ‌قبرها چیزی از دلتنگی نمی‌دانند!» 𝑀-
. آواز خواندم از تب و تنهایی شاید به رغم این‌همه دانایی یک مرگ در نهایتِ زیبایی با آخرین ترانه‌ی خود باشم تنهایی 𝑀-
. پدرم! برای تو چه بگویم؟! بگویم زخمم آن‌قدر عمیق شده که می‌توان در آن درختی کاشت؟ بگویم غمگینم و مرگ هم کاری نمی‌کند؟ - غلام‌رضا بروسان 𝑀-
. رفتم از خالق بخواهم یک دو روزی مرگ را پاسخ آمد به خیالت زنده بودی تاکنون؟ 𝑀-
. ز خواب مرگ بیدارم مکن صبح قیامت هم که با این خسته‌جانی تا ابد باید بیاسایم 𝑀-
. گویند مرگ سخت بود، راست گفته‌اند سخت است لیک، سخت‌تر از انتظار نیست 𝑀-
. در جوانی حقِ ما این مرگِ تدریجی نبود مثل یک پروانه دائم، دورِ غم‌ها سوختیم 𝑀-
گفتم: — تو کی هستی؟ صدا جلوتر اومد. یه موجود کوچیک قرمز از دل تاریکی بیرون اومد. یه جورایی بامزه بود، اما زخم‌های عمیقی روی پوستش داشت. گفت: — من... من راستش یه زندانی‌ام. ببینم، تو برای چی اینجایی؟ گفتم: — من با شیطان بازی کردم تا درباره‌ی یه دختری به اسم اِلین که گم شده بفهمم. شرط رو بردم، اما اون اطلاعات کامل بهم نداد و منو اینجا زندانی کرد. موجود کوچولو با تعجب نگاهم کرد. — تو درباره‌ی اِلین می‌دونی؟ — آره. — با شک ادامه داد: می‌دونی چه بلایی سرش اومد؟ — نه. برای همین با شیطان بازی کردم. چند لحظه ساکت موند. بعد آروم گفت: — من می‌تونم برات تعریف کنم. با تعجب نگاهش کردم. — تو می‌دونی؟ سرش رو تکون داد. — آره... بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی. نفس عمیقی کشید. — همه‌چی از رامپل شروع شد. چند لحظه سکوت کرد و بعد شروع کرد: — رامپل استیلتسکین یه انسان معمولی بود. — که یه مشکل داشت. — چی؟ — حریص و زیاده‌خواه بود. هرچیزی که داشت براش کافی نبود. همیشه وقتی کسی رو می‌دید که بیشتر از خودش داره، آرزو می‌کرد همه‌ی مال اون آدم مال خودش باشه. صدای موجود کوچولو آروم‌تر شد. — تا اینکه یه روز، شیطان قبلی، دایان الفادور، سراغش اومد. — چرا؟ — چون دایان از شیطان بودن خسته شده بود. می‌خواست دوباره انسان بشه و زندگی انسانی رو تجربه کنه. پس بهش پیشنهاد داد. — بهش گفت: «می‌تونم هر چیزی که بخوای بهت بدم، اما باید با من بازی کنی.» — اما بازی یه قانونی هم داشت. — اگه رامپل برنده می‌شد، دایان باید هر چیزی که می‌خواست بهش می‌داد. مکث کرد. — اما اگه می‌باخت، باید جای دایان رو می‌گرفت. آروم گفتم: — و رامپل باخت... موجود کوچولو سرش رو تکون داد. — آره. چند لحظه سکوت کرد. — از اون روز، جسم و روح رامپل به شیطان گره خورد و مجبور شد جای دایان رو بگیره. — پس رامپل از اول شیطان نبود؟ — نه. نگاهش رو پایین انداخت. — خودش باعث شد به چیزی تبدیل بشه که الان هست. چند لحظه سکوت کرد. — اما داستان اونجا تموم نشد. — یه روز رامپل اِلین رو دید. — اِلین بعد از طلاق پدر و مادرش ناراحت و افسرده بود. همیشه کنار همون درخت می‌نشست؛ همون درختی که پدرش قبلاً براش قصه می‌گفت. — اما وقتی فهمید پدرش با زن دیگه‌ای ازدواج کرده و قراره بچه‌دار بشه، غم کم‌کم تبدیل به خشم شد. — اِلین فکر می‌کرد اون بچه لیاقت پدرش رو نداره. — و آرزو کرد جای اون بچه باشه. موجود کوچولو گفت: — دقیقاً. گفتم: — رامپل قبلاً همه‌ی اینها رو برام گفته. خب، ادامش چی میشه؟ — رامپل از همین خواسته استفاده می‌کنه. — بهش گفت می‌تونه آرزوش رو برآورده کنه. سکوت کرد. — اِلین قبول کرد. قلبم تندتر زد. — و وارد بازی شد. — اما باخت. و حالا مجبور بود بهای مهمی بپردازه. — چی؟ با صدای خیلی آرومی گفت: — روحش. خشکم زد. موجود کوچولو مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد. — دقیقاً بیست‌ونهم مارس... ادامه دادم: — سال هزار و نهصد. اگر من برنگشتم ★Luna☆
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
گفتم: — تو کی هستی؟ صدا جلوتر اومد. یه موجود کوچیک قرمز از دل تاریکی بیرون اومد. یه جورایی بامزه بود
𓆩♡𓆪 بچه هااا پارت ۱۲ بخاطر یه سری مشکلات نتونستم به موقع بذارمش 🥹 ببخشید که دیر شددد 🫠 اما خب امروز سه پارت براتون گذاشتممم 🤍 برید بخونید و حتما نظرتون رو مثل همیشه بهم بگید 👀🖤
-جسیکا یوهووو داستان هایه لونا. -لونا مرسییی از این که داستان هام رو دنبال میکنیددد💜💜❤️ https://eitaa.com/Bioygerafi