eitaa logo
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
449 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
53 ویدیو
9 فایل
🎸⋆༺────────༻⋆🎸 ☆ گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود ☆ 🎸⋆༺────────༻⋆🎸 ︵‿︵‿୨୧‿︵‿︵ ☆به قلمرو خیال خوش اومدی ☆ ☆ جایی که خاص بودن اتفاقی نیست، انتخابه ☆ ︵‿︵‿୨୧‿︵‿︵ ────────────═༻ ‌‌‌‌ کپی نکن🚫 ༺═────────────
مشاهده در ایتا
دانلود
. رفتم از خالق بخواهم یک دو روزی مرگ را پاسخ آمد به خیالت زنده بودی تاکنون؟ 𝑀-
. ز خواب مرگ بیدارم مکن صبح قیامت هم که با این خسته‌جانی تا ابد باید بیاسایم 𝑀-
. گویند مرگ سخت بود، راست گفته‌اند سخت است لیک، سخت‌تر از انتظار نیست 𝑀-
. در جوانی حقِ ما این مرگِ تدریجی نبود مثل یک پروانه دائم، دورِ غم‌ها سوختیم 𝑀-
گفتم: — تو کی هستی؟ صدا جلوتر اومد. یه موجود کوچیک قرمز از دل تاریکی بیرون اومد. یه جورایی بامزه بود، اما زخم‌های عمیقی روی پوستش داشت. گفت: — من... من راستش یه زندانی‌ام. ببینم، تو برای چی اینجایی؟ گفتم: — من با شیطان بازی کردم تا درباره‌ی یه دختری به اسم اِلین که گم شده بفهمم. شرط رو بردم، اما اون اطلاعات کامل بهم نداد و منو اینجا زندانی کرد. موجود کوچولو با تعجب نگاهم کرد. — تو درباره‌ی اِلین می‌دونی؟ — آره. — با شک ادامه داد: می‌دونی چه بلایی سرش اومد؟ — نه. برای همین با شیطان بازی کردم. چند لحظه ساکت موند. بعد آروم گفت: — من می‌تونم برات تعریف کنم. با تعجب نگاهش کردم. — تو می‌دونی؟ سرش رو تکون داد. — آره... بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی. نفس عمیقی کشید. — همه‌چی از رامپل شروع شد. چند لحظه سکوت کرد و بعد شروع کرد: — رامپل استیلتسکین یه انسان معمولی بود. — که یه مشکل داشت. — چی؟ — حریص و زیاده‌خواه بود. هرچیزی که داشت براش کافی نبود. همیشه وقتی کسی رو می‌دید که بیشتر از خودش داره، آرزو می‌کرد همه‌ی مال اون آدم مال خودش باشه. صدای موجود کوچولو آروم‌تر شد. — تا اینکه یه روز، شیطان قبلی، دایان الفادور، سراغش اومد. — چرا؟ — چون دایان از شیطان بودن خسته شده بود. می‌خواست دوباره انسان بشه و زندگی انسانی رو تجربه کنه. پس بهش پیشنهاد داد. — بهش گفت: «می‌تونم هر چیزی که بخوای بهت بدم، اما باید با من بازی کنی.» — اما بازی یه قانونی هم داشت. — اگه رامپل برنده می‌شد، دایان باید هر چیزی که می‌خواست بهش می‌داد. مکث کرد. — اما اگه می‌باخت، باید جای دایان رو می‌گرفت. آروم گفتم: — و رامپل باخت... موجود کوچولو سرش رو تکون داد. — آره. چند لحظه سکوت کرد. — از اون روز، جسم و روح رامپل به شیطان گره خورد و مجبور شد جای دایان رو بگیره. — پس رامپل از اول شیطان نبود؟ — نه. نگاهش رو پایین انداخت. — خودش باعث شد به چیزی تبدیل بشه که الان هست. چند لحظه سکوت کرد. — اما داستان اونجا تموم نشد. — یه روز رامپل اِلین رو دید. — اِلین بعد از طلاق پدر و مادرش ناراحت و افسرده بود. همیشه کنار همون درخت می‌نشست؛ همون درختی که پدرش قبلاً براش قصه می‌گفت. — اما وقتی فهمید پدرش با زن دیگه‌ای ازدواج کرده و قراره بچه‌دار بشه، غم کم‌کم تبدیل به خشم شد. — اِلین فکر می‌کرد اون بچه لیاقت پدرش رو نداره. — و آرزو کرد جای اون بچه باشه. موجود کوچولو گفت: — دقیقاً. گفتم: — رامپل قبلاً همه‌ی اینها رو برام گفته. خب، ادامش چی میشه؟ — رامپل از همین خواسته استفاده می‌کنه. — بهش گفت می‌تونه آرزوش رو برآورده کنه. سکوت کرد. — اِلین قبول کرد. قلبم تندتر زد. — و وارد بازی شد. — اما باخت. و حالا مجبور بود بهای مهمی بپردازه. — چی؟ با صدای خیلی آرومی گفت: — روحش. خشکم زد. موجود کوچولو مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد. — دقیقاً بیست‌ونهم مارس... ادامه دادم: — سال هزار و نهصد. اگر من برنگشتم ★Luna☆
𝐅𝐚𝐧𝐭𝐚𝐬𝐲 𝐑𝐞𝐚𝐥𝐦
گفتم: — تو کی هستی؟ صدا جلوتر اومد. یه موجود کوچیک قرمز از دل تاریکی بیرون اومد. یه جورایی بامزه بود
𓆩♡𓆪 بچه هااا پارت ۱۲ بخاطر یه سری مشکلات نتونستم به موقع بذارمش 🥹 ببخشید که دیر شددد 🫠 اما خب امروز سه پارت براتون گذاشتممم 🤍 برید بخونید و حتما نظرتون رو مثل همیشه بهم بگید 👀🖤
-جسیکا یوهووو داستان هایه لونا. -لونا مرسییی از این که داستان هام رو دنبال میکنیددد💜💜❤️ https://eitaa.com/Bioygerafi
هنوز خشکم زده بود. حالا من تمام داستان رو می‌دونستم... یا حداقل فکر می‌کردم که می‌دونم. آروم گفتم: — اما... اما من فکر می‌کردم فقط آدم‌های خاصی این داستان رو می‌دونن. موجود کوچولو گفت: — بله. فقط آدم‌های خاصی می‌دونن. نگاهش کردم. — پس تو چطوری همه‌چیز رو می‌دونی؟ چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: — باید یه چیزی بهت بگم. — چی؟ موجود کوچولو نفس عمیقی کشید. — من یه الف قرمز از جنگی بودم که بین مارستن‌ها و ولدان‌ها اتفاق افتاد. با تعجب گفتم: — مارستن و ولدان چیه؟ — ولدان‌ها قشری کثیف بودن که دنبال این بودن که تمام قلمروها رو فتح کنن. مکث کرد. — و مارستن‌ها برای دفاع از سرزمین‌ها جنگیدن. چند لحظه ساکت موند. بعد آروم گفت: — زنده موندن... با تعجب گفتم: — چی؟ — فقط تعداد کمی از هشتصد میلیون نفر زنده موندن. چشم‌هام گرد شد. — چی؟ هشتصد میلیون نفر؟ و... و تو از بین اون‌ها زنده موندی؟ — آره. ناگهان چیزی به ذهنم رسید. — وایسا... پس اون همه جسد کجا رفتن؟ موجود کوچولو نگاهش رو ازم گرفت. — اوه... تو اینو نمی‌دونی. — چی رو؟ صدایش آرام‌تر شد. — هر کسی که کشته بشه، روحش رو می‌دزدن و داخل جسد قدرتمندان می‌ذارن. چند ثانیه چیزی نگفتم. — اونا دیگه هیچ ذهنیتی ندارن که یه زمانی جنگجو بودن. بدنم یخ کرد. آروم گفتم: — اِلین چی شد؟ موجود کوچولو مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد. — اون هم همین بلا سرش اومد. خشکم زد. — وایسا... من قبلاً این سؤال رو ازت نپرسیدم. مکث کردم. — اما مامان اِلین تونست پیداش کنه؟ سرش رو به‌آرومی تکون داد. — نه. — وقتی دنبال اِلین گشت و پیداش نکرد، افسرده شد. چند لحظه سکوت کرد. — و شیطان اون رو هم گول زد... مکثی کرد. — و روحش رو دزدید. سکوت همه‌جا رو گرفت. بعد پرسیدم: — خب... برای شکست شیاطین باید چیکار کنیم؟ موجود کوچولو چند لحظه نگاهم کرد. — نمی‌دونم. آروم سرم رو پایین انداختم. اما یه سؤال دیگه ناگهان توی ذهنم شکل گرفت. سرم رو بالا آوردم. — وایسا ببینم... — مارستن‌ها جنگ رو بردن، مگه نه؟ موجود کوچولو جواب نداد. فقط چند ثانیه بهم خیره شد. بعد خیلی آروم گفت: — نه... مکث کرد. — نبردن. قلبم فرو ریخت. — پس... اما قبل از اینکه جمله‌ام تموم بشه، صدای عجیبی از انتهای سیاهچاله بلند شد. موجود کوچولو ناگهان رنگش پرید. و فقط یه جمله گفت: — نباید درباره‌ی اون جنگ سؤال می‌کردی... اگر من برنگشتم ★Luna☆
صدایی از یکی از سلول‌های تاریک کنارمون بلند شد: — مارستن‌ها جنگ رو نباختن... — بهشون خیانت شد. سرم رو به سمت سلول چرخوندم. — کی خیانت کرد؟ موجود داخل سلول خندید. — کسی که هیچ‌کس فکر نمی‌کرد دشمن باشه. الیوت ناگهان خودش رو به میله‌های سلول چسبوند. — اون دروغ میگه! صدایش می‌لرزید. — من اونجا بودم! اون جزو مارستن‌ها نبوده! چند لحظه بهش خیره شدم. اما موجود داخل سلول دوباره گفت: — تو خودت بهتر از هرکسی می‌دونی چه اتفاقی افتاد، الیوت. الیوت ساکت شد. برای اولین بار، ترس واقعی رو توی چشم‌هاش دیدم. — بس کن... — چرا؟ می‌ترسی بفهمه؟ الیوت چیزی نگفت. موجود ادامه داد: — تو فکر کردی اون‌ها می‌خوان نجاتت بدن... الیوت سرش رو پایین انداخت. — اما گولت زدن. نفسم حبس شد. — الیوت... منظورش چیه؟ الیوت به من نگاه کرد. اما چیزی نگفت. فقط گفت سلین ما باید از اینجا فرار کنیم.... اگر من برنگشتم ★Luna☆
بفرمایید اینم از دوپارت امروز اگر من برنگشتم اگه خوشتون اومد توی ناشناس بهم بگید و حدستون برای ادامه داستان رو هم بگید✨💜
سلام بله میتونید بفرستید فقط داخل چنل گذاشته نمیشه♥️📖 ایدیم🎸:@Luna_H93 کاری داشتی درخدمتم🎯 https://eitaa.com/Bioygerafi