#فصلدوم
#پارت52
دو ساعت تمام اتاق پدر و مادر جرمایا را گشته ایم. اما هیچ چیز به درد بخوری پیدا نکرده ایم.
روی مبل دو نفره نشستهام و پوست لبم را میجوم. نیک هم تا کمر درون کمد فرو رفته و همه چیز را بهم میریزد.
روی زمین پر از کاغذهای مختلف است. از کارنامهی سوم دبستان نیک تا سند منسوخ شدهی یک زمین کشاورزی. هر سند و مدرکی که پیدا کردهایم به اسم فاستر است.
با پایم روی زمین ضرب میگیرم و با ناامیدی میگویم:
《شاید همهی مدارک رو از بین بردن.》
صدای نیک به زور شنیده میشود.
《بابا هیچ وقت مدرکی رو دور نمیاندازه. فقط باید بهتر بگردیم.》
هوفی میکشم و از جایم بلند میشوم. دستانم را به کمرم زده و شروع به راه رفتن میکنم. باید مغزم را به کار بیاندازم.
نمیدانم چند بار از دیوار سمت راست به دیوار سمت چپ رفتهام که نیک میگوید:
《صدای پاشنهی کفشت خیلی رو اعصابه. نمیتونی یه جا وایسی؟》
حرفش به اتمام نرسیده که فکری به سرم میزند. پایم را روی زمین میکوبم.
تق
قدم دیگری بر میدارم و دوباره کارم را تکرار میکنم.
تق
تقریبا هر یک متر پاشنهی کفشم را به زمین میزنم.
نیک با کلافگی سرش را از کمد بیرون میآورد.
《تا حالا تو عمرم آدمی به لجبازی تو ندیدم.》
به نزدیکی دراور چوبی میرسم و پا میکوبم.
تق
ابروهایم را در هم میکشم. دوباره پایم را به زمین میزنم.
تق
لبخند کوچکی روی لبهایم مینشیند.
《نیک! فکر کنم پیداش کردم. احتمالا این جاست.》
《دقیقا کجا؟》
انگشت اشارهام را به طرف زمین میگیرم.
《این جا. زیر دراور.》
چهرهاش خسته است.
《ما که کل اتاق رو بهم ریختیم. اینم روش.》
دستش را روی لبهی دراور میگذارد و آن را هل میدهد. روی پارکت چوبی دستی می کشم. یکی از پارکتها لق میزند.
به هم نگاه میکنیم. نفسم در سینه حبس شده. سرم را تکان میدهم و پارکت را بلند میکنم.
محفظهای زیر پارکت است و کیف مشکیای در آن قرار دارد.
در کیف را به آرامی باز میکنم. اولین چیزی که از زیپ اصلی بیرون میآید یک کاغذ کهنه است.
تای کاغذ را باز میکنم. همان روزنامهای است که در خانهی اندرسون پیدا کرده بودیم.
ابروهایم را در هم میکشم و با جدیت درون کیف را میگردم.
《دیگه تو این چیزی نیست نیک. این پدرت رو تحت فشار میذاره تا به سوالامون جواب بده؟》
نیک چانهاش را میخاراند و بعد از مکث کوتاهی میگوید:
《فکر نکنم. ولی میتونیم یه کار دیگه کنیم.》
#فصلدوم
#پارت53
بعد از اینکه نیک نقشهاش را توضیح میدهد، از جایم بلند میشوم.
《باشه. منم دیگه میرم خونه. به جرمایا بگو خبرش رو بهم بده.》
سری تکان میدهد.
《اوکی.》
بعد از نیم ساعت رانندگی به خانه میرسم و خودم را روی مبل چرمی ولو میکنم.
امیدوارم نقشهی نیک بگیرد وگرنه همه چیز نابود میشود.
چشمانم را میبندم و سعی میکنم خودم را مجبور به خوابیدن کنم.
هنوز چشمانم گرم نشدهاند که صدای نوتیف گوشیام مرا از خواب میپراند.
جزمین در دارک وب پیامی برایم فرستاده است:
《چه خبر بلادی مری؟ یه سفارش توپ برات اوردم. هستی؟》
قبل از اینکه پیامش را باز کنم به کلاسهای فردایم فکر میکنم.
فقط یک کلاس دارم که آن را هم استاد کنسل کرده. لبخند کوچکی میزنم. بالاخره وقتش رسیده. جواب میدهم:
《آره.》
بلافاصله پاسخ میدهد:
《این یکی خاصه. طرف خیلی خطرناکه باید مواظب باشی. برای مشتری مهمه حتما با زجر کشته شه. گفته فیلم هم میخواد ازش.》
ابروهایم را در هم میکشم.
《یعنی چی؟ این جزو روند کار نیست. من کارم رو سریع و بی درد انجام میدم.》
چند ایموجی گریه میفرستد و مینویسد:
《همهی اینا رو بهش گفتم. هیچ جوره کوتاه نمیاد. میگه طرف از این روانیاست که دخترای جوون رو شکنجه میداده و فیلمشو میذاشته رو دارک وب. مثل این که آخرین فیلمی که آپلود کرده، فیلم نامزد مشتری ماست. منم چون هیچ کس رو کاربلدتر از تو نمیشناختم تصمیم گرفتم بدمش بهت.》
چیزی در وجودم مرا برای پذیرفتن این سفارش قلقلک میدهد. حس عجیبی که هیچ وقت نداشتم.
دمای بدنم بالا میرود و خیسی خون را دوباره روی دستانم احساس میکنم.
کسی که میخواهم بکشم انسان شریفی نبوده که بخواهد مورد لطف و محبت قرار بگیرد و حرفهای کارش را تمام کنم.
《قبول. اسمش چیه؟》
جزمین با سرعت نور تایپ میکند:
《زاخاری سیمونز》
اطلاعات زاخاری را از بلک سکرت میگیرم. تقریبا دو متر قد و ۲۱۰ کیلو وزن دارد. در برابرش از یک پشه هم ناچیز ترم. سابقهی دو سال حبس در زندان به دلیل فروش مواد مخدر هم او را وحشتناکتر میکند.
شکار سختی به نظر میرسد. نمیتوانم جلوی لبخندم را بگیرم. هیچ چیزی به جز این نمیتواند زندگی حوصله سر برم را از یکنواختی در بیاورد.
ناشناس جدید:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1shpkmt&btn=احساسات.خونی
منتظر نظراتتون هستم
#فصلدوم
#پارت54
تقریبا ۴ ساعت است که زاخاری را زیر نظر گرفتهام. بازوهای قطورش تتو دارند و روی صورتش زخم بزرگی خودنمایی میکند.
همچنان قاچاقچی مواد مخدر است و خودش هم خیلی هوشیار به نظر نمیرسد.
تمام این مدت را داخل یک کلاب گذرانده و فقط برای فروش مواد به مشتری، سری به در پشتی میزند.
هوا تاریک است و ساعت مچیام عدد ۱۱ را نشان میدهد. این ساعت اوج شلوغی کلاب و بهترین زمان برای انجام کارم است.
لباسم را با یک پیراهن شب سرمهای عوض میکنم. به لبهایم کمی رژ میمالم و کلاه گیس بلوند را دقیق روی سرم میگذارم.
در آخر عینک طبیای که رویش دوربین کار گذاشته شده را به چشمانم میزنم و از ماشین پیاده میشوم.
برای ورود به کلاب مجوزی نیاز نیست پس با خیال راحت وارد میشوم.
چشمانم اطراف را دنبال زاخاری میگردد. پشت پیشخوان نشسته و دارد به کارمندی امر و نهی میکند.
خود را از بین مردم که در حال رقصیدن و حرف زدن با هم هستند رد میکنم. پشت پیشخوان روی صندلی مینشینم و از بالای شانه به زاخاری نگاه میکنم.
《تو سیمونزی؟》
صدای آهنگ آن قدر بلند است که صدایم را نمیشنود.
《چی گفتی؟》
بوی گند الکل حالم را به هم میزند.
به سمتش خم میشوم و داد میزنم:
《میگم تو سیمونزی؟ باهات کار دارم.》
تا میخواهد مخالفت کند، نگاهش به لبهای سرخم میافتد و لبخند زشتی میزند.
《فرض کن باشم. دختر خوشگلی مثل تو باهام چیکار داره؟》
با اینکه از این وضعیت متنفرم ولی طرهای از کلاه گیس را لای انگشتم میپیچم.
《بریم یه جای خلوتتر تا بهت بگم.》
زیر چشمی وضعیتش را بررسی میکنم. کمی مست به نظر میرسد و این، کارم را راحتتر میکند.
دست بدون دستکشم را روی یکی از دستان بزرگش میگذارم. تمام تلاشم را میکنم تا آرام بمانم.
اگر دستم کمی خونی شود، درد غیر قابل تحملی که احساس خواهد کرد به سودم نخواهد بود. ممکن است در لحظه استخوانهای دستم را بشکند. از طرفی باید سر فرصت او را بکشم و نمیتوانم فعلا جانش را بگیرم.
دست زاخاری را گرفتهام و هیکل گندهاش را از میان جمعیت به دنبال خود میکشم.
در همین حین سعی میکنم به چیزی فکر کنم که مرا آرام میکند. دنبال یک اتفاق یا خاطرهی آرامش بخش در ذهنم میگردم.
لبخندی روی لبم مینشیند و آب دهانم را قورت میدهم. مزهی کیک شکلاتیای که آن روز جرمایا برایم خریده بود در دهانم میپیچد و مرا غرق آرامش میکند. نمیدانم آن کیک چه داشت که بعد از خوردنش هیچ چیزی خوشمزه به نظر نمیرسید.
از پلهها بالا میرویم و بالاخره به طبقهی دوم بار میرسیم. رو به زاخاری برمیگردم و میگویم:
《من ازت مواد میخوام ولی پولی ندارم که در قبالش بهت بدم. اگه بخوای میتونیم تو این اتاق با هم تسویه حساب کنیم.》
دست آزادش را در جیبش فرو میکند و لبخند کجی میزند.
در اتاق را باز میکنم و با تمام زوری که دارم به داخل پرتش میکنم. هیکل بزرگش روی تخت میافتد.
اسلحهام را از درون کیفم بیرون میکشم و به سمت سرش نشانه میروم. قرار نیست به او شلیک کنم. هیچ تیری در تفنگ نیست. برای کسی مثل من این وسیله میتواند دردسری بزرگ باشد. پاشیدن خون و ماندن پوکه یا خود تیر در صحنهی جرم، همه چیز را لو خواهد داد.
زاخاری با چشمان خمارش خیره و متعجب نگاهم میکند و دستهایش را به نشانهی تسلیم بالا میآورد.
《هر چقدر مواد که بخوای بهت میدم.》
نگاه سریعی به شلوارش میاندازم. پشت کمرش کلت دستیای بسته شده و میتواند همین حالا مرا بکشد؛ ولی مصرف زیاد الکل حافظهاش را از کار انداخته است.
لبخند کجی میزنم و میگویم:
《از رو تخت بلند شو و همونطور که دستات رو کامل بالا گرفتی بچرخ.》
دستوراتم را بدون درنگ اجرا میکند. تفنگش را از کمرش بیرون میکشم و سرنگ کوچکی را از کیفم بیرون میآورم.
مایع بیحس کننده را به گردنش تزریق میکنم. روی تخت میافتد و به خواب فرو میرود.
#فصلدوم
#پارت55
از فرصت استفاده میکنم و دست و پاهایش را محکم به تخت میبندم.
لباسهایم را با کت و شلوار مشکی چرم عوض کرده و کلاه گیس را در میآورم.
اسلحه را در کیفم میگذارم و چاقوی کوچکم را بیرون میآورم. همه چیز آماده است تا کارم را شروع کنم.
تا زاخاری بیدار میشود، دکمهی ضبط عینک را روشن میکنم و بدون اینکه حرف بزنم به سمتش میروم.
وقتی چاقو را در دستم میبیند، شروع به فحش دادن میکند و دست و پا میزند تا بتواند فرار کند.
چاقو را زیر تیشرتش فرو میبرم و لباس را پاره میکنم.
حالا وقت خراش انداختن روی بدنش است. با تیزی چاقو خطهای ضربدری و منظمی را روی پوستش میکشم. خون آرام و بدون فشار از زخمها بیرون میزند و راه خود را پیدا میکند.
با هر شیار صورت زاخاری از درد جمع میشود و داد میزند؛ اما گوشهای من صدایش را نمیشنود. محو زیبایی سرخی خون شدهام. از جوی کوچک خونی که به راه انداختهام چشم بر نمیدارم.
پوزخندی میزنم و میگویم:
《میدونی؟ من یه قورباغهام. قورباغهای که قراره به زودی سمش رو حس کنی.》
زاخاری برای لحظهای دست از فریاد زدن میکشد. با تعجب میپرسد:
《مستی؟ قورباغه یعنی چی؟》
من هم مانند او دست از کار کردن میکشم و با جدیت در چشمانش خیره میشوم.
《این جا اونی که مسته تویی نه من.》
سری به نشانهی تاسف تکان میدهم. دوباره به بدنش خیره میشوم و زخمی کردنش را از سر میگیرم.
《من که هر چقدر توضیح بدم نمیفهمی؛ بذار بهت نشونش بدم.》
به زجری که زاخاری قرار است بکشد فکر میکنم و از شوق، ضربان قلبم بالا میرود. نفسهایم کوتاه و سریع شدهاند و قفسهی سینهام به شدت بالا و پایین میرود. کف دستانم میسوزند و گر گرفته اند. برای اولین بار است که خون دستانم با احساسی مثبت جاری شدهاند. این بار نه ترسیدهام، نه غمگینم و نه عصبانی. این بار از ته قلب خوشحال و سرحالم. میخواهم وجود نحس یک عوضی را از روی زمین حذف کنم و چه چیزی بهتر از این؟
کف دستم را بالا میآورم و به او نشان میدهم. لایهی نازکی از خون به مرور زمان روی دستم مینشیند.
بدون توجه به وحشتش، همانطور که نفس نفس میزنم بدنش را بیشتر خط خطی میکنم.
《من این اواخر راجب نژادم تحقیق کردم. اگه زخم روی بدن قربانی باشه، اثر گذاری سم سریعتر میشه. راستش سر بقیهی کسایی که کشتم این وقت و انرژی رو صرف نکردم؛ ولی تو فرق داری. تو باید زجر بکشی چون لایقشی. درسته زودتر از اونا میمیری ولی حداقل قبل از مرگ یه کم درد کشیدی.》
چاقو را کنار میگذارم و از روی میز ناهار خوری نمک را برمیدارم. با دقت روی شیارهایی که روی بدنش ایجاد کردهام نمک میپاشم.
فریادش آن قدر بلند است که احساس میکنم هر لحظه پرده گوشهایم پاره خواهند شد. البته به خاطر صدای زیاد آهنگ کسی زجههای این گنده بک را نخواهد شنید.
وقتی صورتش از گریه خیس میشود و بالاخره شروع به التماس کردن میکند؛ دست بدون دستکشم را بالا میآورم.
《گریه و التماس نیازی نیست. کاری از من برات بر نمیآد. خودت باید حواست به عواقب کارات میبود. دخترایی که اذیتشون کردی رو یادته؟ حالا برگشتن تا انتقامشون رو بگیرن. وقتت دیگه تمومه. میتونی اون ور ببینیشون.》
کف دستم را وسط قفسهی سینهاش میگذارم و فشار میدهم. فریادش به آسمان بلند میشود و بدنش از شدت درد میلرزد.
گوشهی لبهایم کشیده میشود و به سمت بالا میرود. نمیتوانم جلوی لبخند پیروزیام را بگیرم.
به آرامی به سمت پایین حرکت میکنم تا به شکمش برسم. طوری به خود میپیچد انگار که برق او را گرفته است.
هر چقدر این مرد بیشتر زجر میکشد، ضربان قلب و آدرنالینی که در رگهایم جریان دارد نیز بیشتر میشود. احساس میکنم سوار ترن هوایی شدهام و با سرعت در حال حرکت هستم. حس لذت و هیجان زیر پوستم میدود و حالم را سر جایش میآورد.
خون کف دستم با خون بدن زاخاری مخلوط شده و به مرور تمام سلولهای عصبی بدنش آسیب میبینند.
این را از داد و فریاد بلندش میتوانم بفهمم. حتی وقتی دستم را از روی بدنش برمیدارم همچنان فریاد میزند و فحشهای رکیک میدهد.
با لبخند پیروزمندانهای در چشمان لبریز از اشک سیمونز خیره میشوم و زیر لب میشمارم:
《۱... ۲... ۳》
به سه ثانیه نکشیده، نفسش قطع میشود و چشمانش را میبندد.
#فصلدوم
#پارت56
نفسی از سر آسودگی میکشم. هنوز کف دستانم از خون تازه داغ است و هیجان این قتل از بدنم بیرون نرفته.
چشمانم را میبندم و نفسهای طولانی میکشم تا آرام شوم. اگر زیاد خوشحال بمانم نمیتوانم از شر خون سمیام خلاص شوم.
بعد از کمی صبر کردن، خونریزی کف دستانم بند میآید. دستهایم را با دستمال کاغذی پاک میکنم. سرنگ، سوزن و چاقو را به همراه دستمالهای کثیف درون کیسهی زیپ کیپ میاندازم.
دستمال الکلی و آب اکسیژنه را از کیفم در میآورم. تا میخواهم دست به کار شوم، گوشیام زنگ میخورد.
نام جرمایا روی صفحه نمایان میشود.
صدایش کمی بهتر شده است.
《سلام. خوبی؟》
بدون کوچکترین توجهی به حرفهایش میپرسم:
《چی شد؟ بابات چیزی رو لو داد؟》
سر و صدای کلاب آن قدر زیاد است که حدس میزنم چیزی را نشنیده باشد.
کمی صدایش بالا میرود و میپرسد:
《چی؟ کجایی؟ صدات رو به زور میشنوم.》
سرم را به نشانهی تاسف تکان داده و گوشی را قطع میکنم.
پیام میدهم:
《چون سر و صدا زیاده بهت پیام دادم. میگم چی شد؟ نقشهی نیک گرفت؟》
بلافاصله جواب میدهد:
《نیک یه چیزایی پیدا کرده. باید خودت بیای از نزدیک ببینی.》
برایش تایپ میکنم:
《کی و کجا؟》
پاسخی نمیآید. حتما دارد تایپ میکند. در این فاصله تلفنم را خاموش میکنم تا آخرین مراحل تمیزکاری را انجام دهم.
با آب اکسیژنه لکههای خون را با دقت پاک میکنم.
بعد از برداشتن تمام وسایلم، دستکشها را پوشیده و رژم را تمدید میکنم.
تا دستم را روی دستگیره میگذارم گوشیام میلرزد.
《فردا بعد از ظهر. پارک نزدیک خونهت.》
جوابی نمیدهم و از اتاق بیرون میزنم. از پلهها یکی یکی پایین میروم.
دختری در کنار راه پله غش کرده و افتاده است. نمیتوانم نجاتش دهم. هر لحظه که بیشتر در محل ارتکاب جرم بمانم، احتمال دستگیر شدنم بالاتر میرود. از پلهها پایین میروم و از میان جمعیت میگذرم.
بقیهی آدمها بی توجه به او در حال رقصیدن و وقت گذراندن با هم هستند. از عصبانیت پوزخندی میزنم. این مردم بدتر از من و همکارانم هستند. حداقل من برای امرار معاش آدم میکشم؛ اما آنها به قدری درگیر عیش و نوش خود هستند که برایشان جان دیگران ذرهای اهمیت ندارد.
به در خروجی بار میرسم و بیرون میزنم. زیر لب از خود میپرسم:
《هنوزم برای امرار معاش این کار رو میکنم؟》
#فصلدوم
#پارت57
سوار ماشین میشوم و بعد از استارت زدن، پایم را روی پدال گاز فشار میدهم.
با آخرین سرعت، از همه چیز و همه کس، به سمت خانه فرار میکنم.
ماشین را در خیابان پارک میکنم. بعد از بالا رفتن از پلهها در واحدم را باز کرده و وارد میشوم.
گوشه و کنار خانه را به دنبال شدو چشم میگردانم. گوش تیز میکنم تا صدای زنگولهاش را بشنوم.
کف دستانم میسوزد و رفتن تنها دوستم را به یاد میآورم. دهانم را باز میکنم و از ته گلویم قهقهه میزنم. آن قدر میخندم که از چشمانم اشک میآید. دستانم خیس میشوند و واقعیت را مانند پتک بر سرم میکوبند. این که خودم مسئول مرگ گربهی دوست داشتنیام هستم.
با آستینم اشکهایم را پاک میکنم. قلبم از غم تیر میکشد. تلخندی میزنم و بدن خستهام را روی مبل رها میکنم.
فیلمی که از زاخاری گرفتهام را در گوشی باز کرده و صدایش را حذف میکنم. هیچ کس نباید بداند من یک قورباغهی لعنتیام.
بعد از ذخیره کردن فیلم، آن را برای جزمین میفرستم و تایپ میکنم:
《کار انجام شد. فعلا سفارشی نفرست تا خبرش رو بهت بدم.》
او هم پیامم را لایک میکند و دیگر چیزی نمیگوید. تلفنم را خاموش میکنم تا بتوانم تا ابد بخوابم. اگر به خودم بود دلم نمیخواست هرگز بیدار شوم.
#فصلدوم
#پارت58
روی نیمکتی در پارک کنار خانهام نشسته ام. سرم را در کتابی فرو برده و تظاهر میکنم که دارم آن را میخوانم.
همانطور که منتظر جرمایا و نیک هستم، به فکر فرو میروم. یعنی ممکن است چه چیزی را یافته باشند؟ هویت واقعی پدرشان؟ یا آدرس محل کار دکتر هریسون؟
بعد از پنج دقیقه دو برادر فاستر به محل قرارمان میرسند.
جرمایا مثل همیشه با احترام میگوید:
《اجازه هست؟》
خود را کنار می کشم و برایشان جا باز میکنم.
بعد از اینکه نشستند، رو به نیک میپرسم:
《خب؟ چی شد؟》
لبهایش به خندهای شیطانی کشیده میشود.
《اول هزینهاش رو بده، بعد خبر رو بگیر.》
چشمم را در حدقه میچرخانم و به جرمایا خیره میشوم.
《اگه نمیخواید چیزی بگید پا شم برم. وقتم با ارزشتر از اونه که بخوام این جا تلفش کنم.》
جرمایا دستپاچه شده و سقلمهای به نیک میزند.
《اینو ولش کن. خودم برات تعریف میکنم.》
صدایش را صاف میکند و با صدای بمش شروع به حرف زدن میکند.
《وقتی بابا برگشت خونه نیک اون روزنامه رو بهش نشون داد و گفت عکس بابا رو توش پیدا کرده. بابا هم همه چیز رو انکار کرد.》
شانههایم میافتند و چشمهایم بیش از قبل نا امید میشوند.
《همین؟ قرار بود بابت همین منو حضوری ببینین؟》
نیک سقلمهی جرمایا را متقابلا پاسخ میدهد.
《تو نمیتونی خوب تعریف کنی، بذار خودم بگم. از قصد این کار رو کردم تا احساس خطر کنه و بره سراغ مدارک اصلی.》
دوباره نگاهش رنگ شیطنت میگیرد.
《و فکر میکنی چی شد؟ دقیقا راس ساعت ۲ شب که فکر میکرد همه خوابن ولی دوست گولاخت بیدار بود، رفت وسط حیاط و شروع کرد به کندن یکی از سنگ فرشا.》
جرمایا وسط حرفش میپرد و ادامه میدهد.
《تقریبا کل شب رو بیدار موندم و کشیک دادم. بابا مدارک رو از زیر سنگ فرش بیرون کشید و توی محفظهی باربیکیو انداختشون. بعدش هم آتیششون زد.》
چشمانم از حدقه دارد بیرون میزند. کف دستانم از عصبانیت و ناراحتی گر میگیرند. تا میخواهم دهان باز کرده و به هر دوی آنها اعتراض کنم، جرمایا با دستپاچگی ادامه میدهد:
《نه! نه! نسوختن. نگران نشو. من سریع رفتم و آتیش رو خاموش کردم. حالا هم یه سری مدارک نیمه سوخته داریم. میخوای ببینیشون؟》
نفسم را با صدا بیرون داده و اطراف را با دقت زیاد نگاه میکنم. چیز مشکوکی نمیبینم.
《باشه. ببینمشون.》
#فصلدوم
#پارت59
جرمایا پوشهی سفیدی که همراهش دارد را باز میکند.
《به جز شناسنامهی مامان و بابا و چند تا از مدارکشون، یه سری چیزای علمی توشه که ما ازش چیزی نفهمیدیم.》
برگهها را با دقت نگاه میکنم: دو فرم استخدام به نامهای لوئیزا فارست و متیو هافمن، دو شناسنامه به همان نامها و چند برگهی آزمایش.
ابروهایم را در هم میکشم و دقیقتر نگاه میکنم. نصف برگهها که شامل اطلاعات بیمار است سوخته شده. محتویات برگهها را برای جرمایا و نیک توضیح میدهم.
《این برگهی آزمایش خونه، یه چکاپ کامل. اینم MRA و CT اسکن. یه آزمایش DNA و چند تا سونوگرافی و آزمایشای دیگه هم هست. این آزمایشا برای هرکی که بوده خیلی براشون اهمیت داشته. چون تمام جزئیات سلامتیش بررسی شده و به طرز عجیبی همه چیز دقیقا نرماله. هیچ مشکلی تو اون بیمار وجود نداشته.》
خاکهی خاکستر را از پایین برگهی آخر پاک میکنم.
《نوشته شرکت R.H.》
با تعجب برمیگردم و به جرمایا خیره میشوم.
《مگه شرکت R.H یه شرکت خبری خصوصی نیست؟》
پشت گردنش را میخاراند و بعد از کمی مکث میگوید:
《آره. فکر کنم اسمش برایت نیوز¹ بود. تو هر زمینهای هم اخبار تولید میکنن ولی خب بیشتر خبر سیاسی رو پوشش میدن.》
نیک با تعجب ما را نگاه میکند و میپرسد:
《این چه ربطی به پدر و مادر ما داره؟ چه ربطی به پزشکی و DNA شماها داره؟》
لبم رو گزیدم.
《واقعا نمیدونم. باید ته و توش رو در بیاریم.》
1. Bright news