#جادوی_سیاه
#پارت_هفده
سلین: باشه باشه، یه امشب چیزی نمیگم.
پنسی: آفرین.
ّبلیز: سلام بچهها.
ماهلین: عااا سلام، کجا بودی؟
بلیز: هیچی، والا تو راه بودم، یهو مجبور شدم یکم فضولی کنم.
پنسی: فضولیِ کی؟
بلیز: اسنیپ، شنیدم دنبال یه کتاب میگردن.
سلین: چی؟ وایسا وایسا، کتاب؟ کتابِ چی؟
بلیز: نمیدونم، تا اونجایی که شنیدم یه کتابِ جادوییه. ولی الان چند وقته گم شده. میگن اولین نفری که پیداش کنه یه نیمه از روح ذاتی خودش رو پیدا میکنه.
سلین: ولی کسی تا ۱۰۰ سالگی نمیتونه بازش کنه، درسته؟
بلیز: آره دقیقاً.
پنسی: وایسا! سلین، تو از کجا اینو میدونستی؟
سلین: عااام، خوب قبلاً شنیده بودم.
پنسی: آها.
سلین: خب، شنیدی بقیه کتاب کجاست؟ یا چطور میشه رازش رو فهمید؟
بلیز: خب میگن کسی که کتاب رو پیدا کنه باید دونه دونه صفحه هاش رو پیدا کنه تا روح کامل جادوگریش پیدا بشه
ماهلین:سلین چرا انقدر پیگیری؟
سلین:همینجوری یخورده کنجکاو شدم
(مهمونی تموم شد همه رفتن به خوابگاه لباسامونو عوض کردیم ، نمیدونستم قضیه کتاب رو به پنسی و ماهلین بگم یا نه )
#جادوی_سیاه
#پارت_هجده
سلین: اممم بچه ها
پنسی : بله
ماهلین : بله
سلین : راستش میخواستم یچیزی بگم نمیدونم بگم یا نه ؟
پنسی: چیشده؟ عاشق شدی ؟
سلین: عهههه نبابا عشق کجا بود یچیز دیگست
ماهلین: داداش بگو راحت باش خودم طرف رو برات جور میکنم
سلین: بابا گفتم عاشق نشدم
پنسی : یه شب اومد مهمونی عاشق شد
ماهلین: اره میبینی؟
(با دادی که زدم به خودشون اومدن )
سلین: عههههه میگم عاشق نشدم چرا نمیفهمیدددد
پنسی: خو پس چیشده ؟
سلین : عااامم
ماهلین : بگو دیگه جون به لبمون کردی
سلین: خب راستش اون کتابه که بلیز دربارش میگفت
پنسی : اوووو گفتم چیشده نترس من شنیدم خیلی وقته اون کتاب نابود شده
سلین : من پیداش کردم