هدایت شده از ₐ cᵤₚ ₒf cₒffₑₑ ☕
پرنده ای کوچک در دست داشتم.زیبا،ظریف و شکننده. یکی از بالهایش شکسته بود و در دستم بی قراری می کرد. شاید می ترسید هیکل ظریفش را له کنم. دست نوازشی آرام بر سر کوچکش کشیدم. می لرزید. پرنده ی کوچک،در ضعیف ترین حالت خود در دست شکارچی فرضی قرار داشت.
-پس آنجا بودی!
صدای برادرم بود.نفس نفس میزد و کمی عصبی به نظر می رسید.از اینکه او را بی دلیل دنبال خودم بکشانم متنفر بودم، اما طبیعت ماجراجوی من هر بار این اتفاق را رقم میزد. در حالی که پرنده کوچک را در دست داشتم به طرفش برگشتم،تمام سعیم را کردم که لبخند پوزشطلبانه ای بزنم که او را آرام کند،هرچند که از همان اول بی فایده بودن این عمل مشخص بود.
-متاسفم که غیبم زد.
در حالی که هر دو دستش روی زانوهایش بود،کمی به جلو خم گشته بود و سعی در آرام کردن تنفس سریع و نامنظمش داشت. چشم غره کوچکی به من رفت و صاف شد. «باز هم آن کار را کردی.»
-معذرت می خواهم.
شنیدن عذرخواهی سادهام تنها باعث شد دستی لابهلای موهای بهم ریخته اش بکشد و حالتشان را از قبل هم بهم ریخته تر کند. چشمهایش از رو صورتم پایین آمدند و بر آن پرنده کوچک متمرکز گشتند.
-این دیگه چیه؟
نگاهم به پرنده کوچک لرزان در دستم افتاد،او را جلوی برادرم گرفتم.
-مرغ مقلد.
برادرم ابرویی بالا انداخت و کمی خم شد تا بهتر آن را ببیند.
-چرا مرغ مقلد؟
خندیدم و پرنده را آرام روی دامنم گذاشتم.با تکه چوب کوچکی و یک تکه پارچه مشغول بستن بال شکسته اش شدم.
-جالبه نه؟ انسان ها مسئول نام گذاری تمام موجودات هستند،تنها به دلیل اینکه این پرنده صدای پرندگان دیگر را تقلید می کند،آن را مرغ مقلد نامیدند. این در حالیه که موجودی تقلیدگر تر از خود انسان نمیشناسم. کافی است یکی کاری را انجام دهد و روز بعد تمام آدمیان دنبال او راه می افتند،درست مانند بز زنگوله دار که بقیه گوسفندان پشت سرش راه می افتند.
برادرم نیمنگاهی به من انداخت، لبخندی زد و کنارم نشست. دستش را به آرامی روی شانه ام کشید. دیگر خبری از آن عصبانیتِ اولیه نبود. همانطور که به پرنده نگاه میکرد، زیر لب گفت: «حداقل این پرنده خوششانس است که تو قرار نیست ادای کسی را در بیاوری.» لبخند کوچکی زدم و به برادرم که بلند شد و آرام آرام از دیدم دور می گشت،نگریستم.پرنده در دستم ناله ای خفیف سر داد. گویی او نیز با حرف برادرم موفق بود.
-My writings
هدایت شده از 💬 ᷍⃝︪︩ ♱ζ꯭ᩘ᷎𑁁𝒔𝒉࿚ ᩼์𖫰۫𝒆𝒓ـ݂̫︪︩݃᷃͠𝒍𝒊*𓈒𝜗𝜚⃞⋆ ᩼์𖫰
𝕷𝖞𝖈𝖔𝖗𝖎𝖘
پرنده ای کوچک در دست داشتم.زیبا،ظریف و شکننده. یکی از بالهایش شکسته بود و در دستم بی قراری می کرد.
همچنان انقدر زیبا بود که از خودم ناامید شدم
𝕷𝖞𝖈𝖔𝖗𝖎𝖘
پرنده ای کوچک در دست داشتم.زیبا،ظریف و شکننده. یکی از بالهایش شکسته بود و در دستم بی قراری می کرد.
وریتاس اگه در آینده نویسنده نشی خودکشی میکنم