𝘔𝘺 𝘣𝘭𝘶𝘦
پناهگاه خود را در « نوشتن » یافت؛ جایی که اندوهش، لباسِ واژه ها را به تن میکرد.
زمانی که غم، به قدری رشد میکرد که دیگر اشک ها هم آرامش نمیکردند و تنها پوچیِ وسیعی باقی میماند که تمام وجودش را در خود غرق میکرد، به نوشتن پناه میبرد.
و شاید تمام آنچه از او باقی میمانَد، تنها چند واژه باشد؛ واژه هایی زادهی ذهن شلختهی او.
پایانهای شاد برای داستان ها هستن، توی زندگی واقعی هیچ شادیای همیشگی نیست.
Apollo ”
درون او ویرانهای است که انگار روزی کاخی مجلل بوده؛ اما حالا، تنها خرابهای غمآلود از آن بر جای مانده است.
کاخی که ناگهان ویران نشد، بلکه هر شکاف و ترک آن، مدت ها پیش در سکوت شکل گرفت.
هر غم، تَرَکی تازه. هر درد، شکافی بزرگتر.
شاید دردناکترین بخشِ این خرابه، فرو ریختن نباشد، بلکه ایستادن میان آوار و به یاد آوردنِ روز های شکوه باشد؛ روز هایی که نور، هنوز از پنجرهها عبور میکرد.