اگر روزی غمگین روبهروی تو ایستادم،
فکر نکن که چه ضعیف و کمتوان هستم،
به این فکر کن که من تو را امن دیدم
و روی تو حساب کردم؛
که روی غمگینم را نشانت دادم.
بخواهم او را توصیف کنم باید بگویم:
رنگِ او آبی بود. یک آبیِ کمرنگ، یک آبیِ غمگین و آرام، مثل رودخانهای کوچک در دل یک جنگل.
آدما توی ارتباطاتشون، زمانی احساس امنیت میکنن که در مواجهه با یه اتفاق درکنار هم قرار میگیرن ، نه رو به روی هم!
حالا بعد از مدتهای طولانی یاد گرفته بود که عشق آنچنان هم مهم نبود. آنچه اهمیت داشت، این بود که طوری با تو رفتار بشود که بفهمی کافی و اندازه هستی.