بخواهم او را توصیف کنم باید بگویم:
رنگِ او آبی بود. یک آبیِ کمرنگ، یک آبیِ غمگین و آرام، مثل رودخانهای کوچک در دل یک جنگل.
آدما توی ارتباطاتشون، زمانی احساس امنیت میکنن که در مواجهه با یه اتفاق درکنار هم قرار میگیرن ، نه رو به روی هم!
حالا بعد از مدتهای طولانی یاد گرفته بود که عشق آنچنان هم مهم نبود. آنچه اهمیت داشت، این بود که طوری با تو رفتار بشود که بفهمی کافی و اندازه هستی.
کسی عددی نیست که بخواد رو حال و احوالم تاثیر بذاره ولی تو بحثت جداس، با تو کل غمام رو هواس.