جنگیدن، جنگیدن، جنگیدن. من از جنگیدن تا سر حد مرگ برای به دست آوردن هر چیز، حتی چیزهای بسیار کوچیک، خستهام.
در فروپاشی هایم اشک نریختم و حالا برایِ گیر کردن لباسم به دستگیرهی در زار میزنم ، طوری که انگار هیچ راهی
برای بیرون اومدن نیست ؛ این حاصلِ نادیده گرفتن رنجیست
که باید در آغوش میگرفتمش :)..