سالگردِ عروجِ ملکوتیِ آن سردارِ بینشان، آن مظلومِ عزیز، حضرت آیتالله سید ابراهیم رئیسی، فرا رسید. هنوز داغِ رفتنش تازه است، هنوز مظلومیتش بر دلِ ما سنگینی میکند.
آری، مظلوم. همانگونه که در حیات، نیشِ ناجوانمردانهها را بیپاسخ گذاشت و لب فروبست، در ممات نیز غریبانه و بیسر و صدا رفت. نه فریادی برآورد، نه کینهای به دل گرفت. تنها خدمت کرد و رفت. آنقدر ساده و بیادعا که دشمنِ درون و بیرون، قدرش را ندانست. اما ما، ما میدانیم که این مظلومیت، نشانِ صداقتِ یارانِ خداست.
به یاد دارم روزگاری را که این شیرمردِ بیمثال، سکانِ کشتیِ انقلاب را در دست داشت. دورانِ ریاستِ این شهیدِ بزرگ، دورانِ خوبی بود؛ دورانِ آرامشِ دلها، دورانِ عزتِ ایران، دورانِ سادهپوشی و بیآلایشی. آن روزها هر صبح با نامِ «رئیسی» دلمان آرام میگرفت، زیرا میدانستیم مردی بر مسندِ کار است که نه به فکرِ قصر و زر است، که به فکرِ محروم و شبنشین.
چه مغرورانه در برابرِ زورِ جهانیان ایستاد.
چه صبورانه بارِ تهمتها را بر دوش کشید.
و چه سربلند و مظلومانه رفت، بیآنکه ذرّهای از راهِ عدالت کوتاه آید.
ای یوسفِ زهرا! امروز دلمان برایِ آن نگاهِ پُر مهرِ پدرانهات، برایِ آن دستانی که هیچگاه از دعا برایِ این ملت بازنایستاد، برایِ آن شبهای بیخوابیِ خدمتت، تنگ است. تو مظلومانه زیستى، صادقانه خدمت کردى، و سربلندانه رخت بربستى.
یادت گرامی، راهت پررهرو، مظلومیتت تا همیشه بر پیشانیِ این ملت میدرخشد.
مشکل اینه که من شاید بتونم زبونم رو کنترل کنم، اما طرز نگاه کردنم رو هرگز.