eitaa logo
Blue side of midnight
14 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
یک شاهدخت. یک پیمان. گذشته‌ای که به آن تعلق ندارد. آینده‌ای که نمی‌تواند به آن بازگردد. آیا او می‌تواند سرنوشت نوشته شده در تاریخ را تغییر دهد؟ یا عشق دلیل سقوط دو پادشاهی خواهد شد؟ Blue
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://harfeto.timefriend.net/17864894971113 نظرات و حرفاتون بگیددد🙆
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Blue side of midnight 🌉 .......... If this chapter had heartbeat... blue side by j-hope ........ [بعضی باران‌ها،فقط خیس نمی‌کنند ...بعضی باران‌ها،زمان را بیدار میکنند] سئول.۴آگوست۲۰۲۶ باران بی‌وقفه روی زمین خیابان‌های سئول می‌نشست. نورهای نئونی شهر روی خیابان خیس پخش شده بودند و همه چیز را شبیه یک رویای تار کرده بودند. گاه به گاه مردمی دیده می‌شدند که چتر نداشتند و برای خیس نشدن به این طرف و آن طرف می‌دویدند. آلن هدفونش را روی گوشش محکم‌تر تنظیم کرد. چتری باز کرد اما نه چون دلش می‌خواهد نه برای خودش. برای فیلمنامه‌ای که اگر خیس می‌شد باید فردا دوباره چاپش می‌کرد. صدای آرام آهنگ تمام شلوغی شهر را خاموش می‌کرد. لب‌هایش بی‌اختیار با آهنگ زمزمه می‌کردند. امشب هم مثل خیلی از شب‌های دیگر بعد از فیلمبرداری مستقیم راهی خانه بود. خسته بود.. اما نه از کار... از فکر کردن... از آینده ...از هزار سوال که جواب نداشتند . نگاهش روی قطرات باران ثابت ماند. سپس دوباره نگاهش را به فیلمنامه در دستانش برگرداند و زیر لب دیالوگ‌ها را تمرین می‌کرد. اگر فیلمنامه همراهش نبود،احتمالا چتر را هم باز نمی‌کرد . باران برای آلن بیشتر از یک هوای بارانی بود؛آرامشی بود که هیچ جا پیدایش نمی‌کرد. به پل بانپو(banpo bridge) رسید. باران آرام روی آب رودخانه می‌ریخت. آهنگ در گوش‌های آلن در هدفون درحال پخش بود. وقتی داشت از روی پل می‌گذشت ساعت جیبی که مادربزرگش قبل از مرگ به او داده بود از جیبش افتاد به روی پل. آلن سبک شدن جیبش را حس کرد بنابراین برگشت و به روی پل نگاه کرد و متوجه شد ساعت جیبی از جیبش افتاده. آلن خم می‌شود تا ساعت جیبی را بردارد چتر را به دستی که فیلمنامه در او قرار دارد می‌دهد و ساعت جیبی را از زمین برمی‌دارد. «خوب شد متوجه شدم... وگرنه تنها یادگار مادربزرگم را از دست می‌دادم» آلن این را به خودش گفت و خنده ملایم کرد. ساعت را در جیبش گذاشت و چتر را به دست چپش برگرداند. همچنان آهنگ پخش می‌شد. آلن دوباره حواسش را به فیلمنامه می‌دهد. و دیالوگ‌ها را برای فرد تمرین می‌کند. دیالوگ‌ها را زمزمه می‌کند. اما یک دیالوگ را بلندتر از آنها می‌گوید. افسوس ... اگر زمان به من یک فرصت دیگه را بده... این بار انتخاب دیگه‌ای می‌کنم آلن چند قدم دیگر برداشت ناگهان ساعتی که سال‌ها خاموش بود دوباره شنیده شد. تیک... تیک.. تیک..