4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
أَنْتَ فٖی قَلْبیٖ
تو در قلب منی ❤️
.
•┈••✾••┈
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یــــا حـــســــیــن غـــریـــب مـــــادر😔💔
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدم از ثانیه بعدش خبر نداره
شاید محرم نباشم..
ولی اگر نبودم بدونم خیلی دوستت دارم آقا.. حسین عزیزدلم
حرف_دلم ارباب💔
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهاردهم _امروز معلم ادبیات بهمون موضوع انشاء داد،
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_پانزدهم
مربع هایی که بابا برای سبزی کاری،بوته های گل و بوته های توت فرنگی درست کرده بود،حالا با برف پوشیده شده بود؛اما رد برف روی بوته های گل نشسته بود.درخت شاتوت وسط حیاط که یک چتر خوشگل روی سرش داشت،حالا جای دنجی برای پرنده ها بود؛مثل بچگی ما که جای خوبی برای قایم شدن به حساب می آمد.از پله های انتهای بهار خواب پایین رفتم.درخت های دور تا دور حیاط مثل سرباز خبردار ایستاده بودند.سردوشی همه شان خط های سفید برف بود.زمستان که تمام میشد،بهار تشویقی به همه این ها شکوفه های رنگی هدیه میداد.
از کنار حیاط رفتم سمت زیر زمین که درست زیر بهار خواب بود.یکی دو تا پله به سمت پایین داشت،پا که گذاشتم،برف روی پایم را گرفت.در را باز کردم،دستم را روی دیوار کشیدم تا جای کلید برق را پیدا کنم.چراغ که
روشن شد رنگ تیره وسایل انباری خورد تو ذوقم.رفتم بین وسایلی که بابا دسته بندی و طبقه بندی کرده بود.
به دنبال یک صفحه فلزی گشتم.چیزی پیدا نکردم.میدانستم بخواهم باز هم بگردم،نظم همه چیز را
به هم میزنم،برای همین چراغ را خاموش کردم و آمدم بالا،به اتاق که رسیدم لرز کوچکی به تنم نشست.رفتم
کنار بخاری تا گرم شوم،مامان گفت:«رسول،تو این سرما
بدون کاپشن کجا رفتی؟»دستم را روی گرمای بخاری گرفتم،گفتم:«هیچی رفتم توی انباری دنبال چیزی میگشتم اما پیدا نکردم».
_الان وقت داری یکم برام از زندگیت تعریف کنی؟
مامان نشانه صفحات را لای قرآن گذاشت.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_پانزدهم مربع هایی که بابا برای سبزی کاری،بوته های
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_شانزدهم
بعد از بوسیدنش آن را داخل جلد مخملی که تازه دوخته بود،گذاشت و با احترام قرآن را به دست من داد.
_بزار سرجاش.
قرآن را بین دو شمعدان نقره جلوی آینه گذاشتم و سریع برگشتم کنار مامان نشستم،گفتم:«بگید دیگه،سراپا گوشم».
_کلی تعریف میکنم،خودت جاهایی که لازمه توی انشاء بنویس.
_قبول،به شرط اینکه کامل برام بگی.یک هفته تا روز کلاس ادبیات وقت دارم؛اما کنجکاو شدم،بدونم زندگیم چه مسیری رو طی کرده تا به اینجا رسیده.
_خطبه عقد ما رو حضرت امام (رحمهالله علیه)خوندند.
اون روز رو خوب یادمه.اواخر فروردین ماه شصت و یک بود.ما از ۵ صبح از خونه بیرون اومده بودیم.اتفاقاً روز قدس هم بود.
_چرا ۵ صبح؟
با خنده گفت:«آقای توسلی مسئول دفتر حضرت امام (رحمهالله علیه)گفته بودند؛این تاریخ به شما وقت داده شده،با توجه به اینکه روز قدس هست،حضرت امام (رحمهالله علیه)دیدار با مسئولین دارند.بهتره بذارید برای یک روز دیگه».بابا هم گفته بود:«ما برنامه ریزی کردیم.شما هر ساعتی بگید،ما مشکلی نداریم».آقای توسلی هم گفته بودند:«دیدار های حضرت امام (رحمهالله علیه)از ۸ صبح شروع میشه،باید زودتر بیاید».
اینطوری شد که ما ۵ صبح از خونه راه افتادیم.اون قدر زود رفتیم کمی اون اطراف قدم زدیم تا وقتی که از ما خواستند برای دیدار با حضرت امام (رحمهالله علیه)
به حیاط پشت حسینیه بریم.فقط به عروس،داماد و پدر عروس اجازه دیدار میدادند.درست موازی در شیشه ای
حسینیه جماران راهرویی بود که با دری کوچک به حیاط پشتی وصل میشد.
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب_جمعه ... همه مشرف بشیم به زیارت اباعبدالله الحسین (ع) ... بخصوص با دعای ویژه برای پیروزی رزمندگان مقاومت و مردم مظلوم غزه.
صلی الله علیک یا اباعبدالله (ص)😭😭😭😭😭😭😭😭🖤🖤🖤🖤