eitaa logo
بُکاءالحسِیـن .
1.9هزار دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
3هزار ویدیو
18 فایل
[ بِسـمِ‌اللّٰه ؛ ] بُکـاء به‌معناي‌ گريهٔ‌ پُر ثواب ، مانند ِ أشك‌ بر سیدالشهداء . من‌ميگم ، الٰهي‌ تموم‌ گریه‌ هامون‌ بُکـاء باشه * - وقف ِ پيشگاه حضرت صاحب ' عج .
مشاهده در ایتا
دانلود
جهت زیبا سازی🌱
تک‌تک درد هایِ مرا ، حسین مرهم میشود :)
کرببلایِ مـارا دستِ رقـیهۜ دادند ، باید بگیـرم امضـا از کودکی خمیـده ‌.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_شانزدهم بعد از بوسیدنش آن را داخل جلد مخملی که تا
یک پاسدار در را باز و با احترام ما را راهنمایی کرد.پا که داخل حیاط گذاشتم،انگار عطر بهار همه جا پیچیده بود. حدود سه یا چهار پله از سطح حیاط تا بالکنی که حضرت امام (رحمه‌الله علیه) وارد شدند،فاصله بود.ایشون با همون لباس سفید و عرق چین و عبای کرم رنگی که روی دوش داشتند،وارد شدند.صدای صلوات مشخص کرد تعداد آدم های حاضر کمتر از ده نفرند.امام (رحمه‌الله علیه)روی صندلی نشستند.تمام چهره شان نور بود.انگار بند دلم پاره شد.اصلا یادم رفت برای چی اومدیم.پایین نرده ها ایستاده بودیم.فقط به چهره امام (رحمه‌الله علیه) نگاه می‌کردم.میترسیدم با به هم خوردن پلک هام این فرصت ناب را از دست بدم.یک لحظه متوجه شدم، حضرت امام (رحمه‌الله علیه)در حال صحبت با من هستند.ایشون با نگاهی پر از مهربانی از من پرسیدند:« عروس خانم به من وکالت میدید؟»حس کردم از خجالت صورتم سرخ شده،زود گفتم:«بله».آقای توسلی هم وکیل بابا شدند.خطبه عقد را امام (رحمه‌الله علیه)خیلی شمرده خوندند.وقتی تموم شد،با همون نگاه مهربانشون به ما گفتند:«مبارک باشه».بعد هم سه مرتبه گفتند :«با هم بسازید».لبخندی که روی چهره حضرت امام (رحمه‌الله علیه)نقش بسته بود،اولین و زیباترین هدیه برای شروع زندگی ما بود.بعد از چند لحظه کوتاه،وقتی میان کوچه های محله جماران کنار هم قدم می‌زدیم،با خودم عهد کردم همیشه این همراهی را حفظ کنم.برای ثبت سند ازدواج به محضر رفتیم.بابا لباس سپاه به تن داشتند،من نیز چادر مشکی سرم بود.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_هفدهم یک پاسدار در را باز و با احترام ما را راهنم
اونجا به ما اجازه دادند که عکس بگیریم،برای گرفتن عکس،چادر سفیدم را سر کردم و عکس گرفتیم». مامان از جا بلند شد،رفت از داخل کمد یک آلبوم آورد.به من نگاهی کرد،گفت:«عکس های اون روز اینجا هست، فقط حیف که اجازه ندادند با حضرت امام (رحمه‌الله علیه)عکس بگیریم.سفارش حضرت امام همیشه توی زندگی ما بوده و هست.با تمام کم و زیاد بازی دنیا با هم ساختیم.همیشه خدا را شکر میکنم که با نفس ایشون زندگی ما شروع شد».آلبوم را از مامان گرفتم،صفحه ای که مامان نشانه گذاشته بود،مربوط به همان روز عقد بود. نگاهی کردم و مجدداً آلبوم را از صفحه اول شروع کردم به ورق زدن.صفحات اول عکس های دوران کودکی مامان،خاله ها،دایی ها،بابابزرگ،مامان بزرگ و طاهره خانم بود.به یکی از عکس ها که مامان لب یک حوض نشسته بود،اشاره کردم. _اینجا کجاست؟ مامان سرکی در آلبوم کشید،گفت:«بهترین جای دنیا،خونه پدرم».انتهای خیابان هفده شهریور پدرم کارخانه موزاییک سازی داشت.خانه برای خودمان بود.یک خانه قدیمی که بعد از درب اصلی وارد راهرو می‌شدیم،دو اتاق داشت بعد حیاط.انتهای حیاط هم دو اتاق دیگر داشتیم. مامان اشاره به درختی که داخل عکس بود کرد،گفت:« پشت سر منو ببین.یک درخت انگور داشتیم که شاخه هاش ر‌و انداخته بودیم روی داربست،همیشه نصف حیاط سایه بود.این داربست اتاق های دو طرف حیاط را به هم وصل میکرد.یک حسن بزرگش هم این بود که می‌تونستم برم روی پشت بام تا با دختر همسایه که اسمش شهربانو بود، بازی کنم».
✋💞 صبحت بخیر محبوب قلبم هر دم بگو‌ میان قنوتت به صد نیاز عَجل علی ظُهورکَ یا فارسَ‌الحـِجاز هردم‌بگو به اشک‌روان روبه آسمان عَجل علی ظهورکَ‌یا صاحبَ‌‌الزَمان
 « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ » اللّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّد وآلِ مُحَمَّد وَ عَجّل فَرَجَهُم
سلام علیکم. بریم
۱.افسردگی؟ ابجیت بشینه صب تا شب شبکه پویا نگاه کنه و تو نتونی دَم بزنی. ۲.🥺🥺 ۳واقعا عکس قشنگیه🙂 ۴.میگم پویانفر خونِت افتاده ۵.وقتی ابجیت با سه سال سن نصف کارای حاجیو بلده و هروقت میبینه حاجیو میگه عههه عمو پویانفر🥲🫀
۱.روحید خب چند بار تاحالا چالش گذاشتم شرکت نکردید... 😐 ۲.موافقم👏🏿👍🏿👍🏿👍🏿👍🏿👍🏿👍🏿 ۳.حق نواختی. ۴.تو دلخوشیه، فردای منی🙂💔 ۵.با سلام الؤجوم هستم😂 ۶.هناس بیا