بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_بیست_و_چهار سفره که چیده شد از کنار هم بودن این ه
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_بیست_و_پنج
یک دفعه یاد سفارش آقا مرتضی افتادم که میگفت:«
موقع وضو ذکر بگید تا حواستون جمع باشه».دست و صورتم را که خشک کردم.دو مرتبه با نیت و تمرکز بیشتری وضو گرفتم.طبق برنامه همیشگی افطار کردیم و بعد افطار سریع آماده شدیم که به مسجد برویم.مامان دو تا لقمه کتلت با سبزی خوردن آماده کرد و در کیسه ای فریزری کوچک گذاشت،بسته را به دستم داد؛«این دو تا لقمه رو ببر با هم بخورید».وقتی رسیدم سر کوچه دیدم فرید منتظرم ایستاده.تا مسجد کلی درمورد اتفاقات آن روز حرف زدیم به جز مدرسه که مدرسه مان از هم جدا بود.من و فرید همه چیزمان با هم یکی بود؛بخصوص علاقه ای که هر دوی ما به آقا مرتضی داشتیم.قبل نماز کاپشنم را که درآوردم،فرید گفت:«رسول نگاه کن،بافت
هر دومون تقریبا یک رنگه»؛نگاهی کردم،زدم سر شانه اش
گفتم:«دیگه رفیق اینطوری میشه».نماز که تمام شد برای
جلسه هفتگی به پایگاه بسیج رفتیم.بچه ها یکی یکی
آمدند.من و فرید مثل همیشه بغل دست هم نشستیم.
آقا مرتضی آمد و یک سلام کلی به همه بچه ها کرد.من و
فرید هر دو پیراهن سفید با بلوز بافت زیتونی و شلوار
شش جیب خاکی رنگ پوشیده بودیم،واقعا خودمان را میکشیم تا به چشم آقا مرتضی بیاییم؛ولی آقا مرتضی
وقتی که از راه میرسید،قبل از شروع جلسه،اول من و فرید را از هم جدا میکرد.آقا مرتضی مربی پایگاه بسیج ما بود که دوره های کار با سلاح،راپل،کوه و صخره نوردی
و . . .را با ایشان گذرانده بودیم.یکی از محاسن دوره نوجوانی،انتخاب کردن یک قهرمان است.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_بیست_و_پنج یک دفعه یاد سفارش آقا مرتضی افتادم که
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_بیست_و_شش
فکر که نه،مطمئنا آقا مرتضی قهرمان من و فرید بود.بردار های بزرگتر ما هر دو نظامی و از دوستان صمیمی آقا مرتضی بودند،همیشه به ما سفارش میکردند همه چیز را از مرتضی یاد بگیرید.یکی از تأثیرات مثبت این دوره ها و آموزش ها این بود که ایشان روی بحث خودسازی و اخلاق دینی خیلی کار میکردند.این حسن خلق باعث شد حتی برای انتخاب مسیر آینده شغلی ام نیز از نظر و راهنمایی آقا مرتضی خیلی استفاده کنم.جلسه با هم خوانی قرآن شروع شد.بعد هم آقا مرتضی به خاطر روزهای پایانی ماه رمضان و تأثیراتی که باید روی خلق ما داشته باشد، صحبت کرد.برنامه کلاس های بعد از ماه مبارک که بیشتر مربوط به برنامه های دهه فجر میشد را اعلام و گفتند:« یک برنامه صعود و یک برنامه راپل جزء برنامه های دهه فجر نوشته شده که باید برای آن روز حسابی آمادگی داشته باشیم».شنیدن این خبر برای من و
فرید عالی بود؛چون هر دو به کوهنوردی و راپل خیلی علاقه داشتیم.جلسه که تمام شد،من و فرید سریع شال و
کلاه کردیم،آمدیم جلوی مسجد.برنامه هر شب ما بود که
تا جلوی خانه آقا مرتضی همراهش میرفتیم.توی راه مثل هر شب کلی به ما سفارش سفارش میکرد که اخلاق بسیجی داشتن،مهم تر از لباس بسیجی داشتن است.
خودش واقعا همین طوری بود.حرف و عملش بی ریا و
یکی بود.گاهی بچه های دوره قبل بسیج که شاگردانش بودند،می آمدند پایگاه برای دیدنش.همه آن ها میگفتند:«
اخلاق و نصیحت های آقا مرتضی روی زندگی و کارشان
تأثیر داشته».آن شب آقا مرتضی به ما یک خبر خیلی خوب داد.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_بیست_و_شش فکر که نه،مطمئنا آقا مرتضی قهرمان من و
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_بیست_و_هفت
شنیدن شروع کلاس آموزش کار با اسلحه برای ما طعم عیدی عید فطر را داشت.خیلی ذوق کردیم.من و فرید با هم قرار گذاشتیم روی مدل اسلحه ای که میخواهیم آموزش ببینیم،یک تحقیق کنیم.لقمه ها را خوردیم و از هم خداحافظی کردیم.وقتی رسیدم خانه سفره شام پهن
بود.یکی دو لقمه خوردم،رفتم نشستم سر درس های فردا.
درس ها که تمام شد،اتاقم را مرتب کردم،بلوز روح الله را
تا کردم و سرجایش گذاشتم.وقتی در کمدش را باز میکنم،بوی ادکلن هایش که بهم میخورد،بیشتر دلتنگش
میشدم.هر بار پیش خودم میگفتم:«این دفعه که زنگ زد
بگم دلم براش تنگ شده»؛اما باز هم وقتی زنگ میزد،نه
اینکه یادم نباشد؛اما نمیدانم چرا نمیگفتم!نگاهی به عکس هر دومان کردم که فکر کنم همراه بابا کنار اروند گرفته بودیم؛من یک ساله بودم و روح الله پنج ساله،یک
لباس سرهمی خلبانی پوشیده بود و من بغل بابا.فکر کنم مربوط به دورانی است که بابا می آید ما را برای زندگی
به دزفول میبرد.سحر با صدای مامان بیدار شدم،قبل از
اینکه آبی به دست و صورتم بزنم؛مامان گفت:«رسول بیا اینجا».نگاه کردم دیدم پشت پنجره پذیرایی ایستاده.
گفتم:«چی شده؟»دستی روی بخار شیشه کشید،چراغ
روشن وسط حیاط را به من نشان داد و گفت:«نگاه کن
داره برف می آد.درست مثل روزی که تو به دنیا اومدی».
_من که بیست آذر به دنیا اومدم.
_بله،اذان صبح روز بیست آذر،درست روز ولادت امام حسن عسگری علیه السلام.آن زمان ما کیان شهر،در شهرک جمهوری زندگی میکردیم؛نیمه های شب بود که
رفتیم بیمارستان نجمیه.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_بیست_و_هفت شنیدن شروع کلاس آموزش کار با اسلحه برا
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_بیست_و_هشت
همین موقع سحر بود که پرستار گفت:«خانم افراز چقدر
نوزادت خوش قدمه.بیا ببین اولین برف زمستانی داره
همه جا رو سفید پوش میکنه».در دلم گفتم:«تو این همه
چشم به راهی،برف زودتر اومده که همه جا رو برای به دنیا اومدن بچه من زیبا کنه».آن سحر تا اذان صبح صبوری کردم.چشم هایم را با امید به لطف خدا روی هم
گذاشتم.وقتی چشم هایم را باز کردم،خاله ات صورتم را بوسید،گفت:«چشمت روشن،پسرت به دنیا اومد».نگاهت
که کردم،دیدم سیاهی چشم های تو قشنگ تر از سفیدی
برف است.دلم میخواست مثل روح الله یک اسم خاص و زیبا داشته باشی.خیلی اسم رسول را دوست داشتم؛چون
روز ولادت امام حسن عسگری به دنیا آمده بودی،اسمت
را در شناسنامه محمد حسن گذاشتیم؛اما در خانه رسول
صدایت میکردیم.سفره سحری را پهن کردیم،منتظر بهانه ای بودم تا چیزی که لازم دارم را به بابا بگویم؛بالاخره
فرصتش پیش آمد؛بابا پرسید:«جلسه بسیج چه خبر بود؟»با ذوق گفتم:« بعد از ماه رمضان کلاس آموزش سلاح داریم».فکر میکردم الان بابا کلی تشویقم میکند؛
اما کمی سکوت کرد،نگاهی به من کرد و گفت:«رسول،
من مخالف بسیج رفتنت نیستم؛اما خودت میدونی بارها
گفتم:«درس».
_چشم.برای درس ها که من و فرید باهم برنامه ریزی کردیم.مطمئن باشید از درس کم نمیزارم،قول میدم.
کم کم آماده میشدیم برای نماز صبح که بابا صدایم زد؛«
حالا سر سفره چی میخواستی بگی؟»
_اگه میشه یکی دو تا جزوه یا یک سری عکس به ما بدید
که هفته دیگه سر کلاس کم نیاریم.
۱. حیا و عفت.
۲. https://eitaa.com/azezam_hosein_213/2872
چشم
۳.دیشب گفتن که از نوحه های ماندگار این سالهای اخیر مداحی های محمدحسین پویانفر بوده بعدش چنتا نوحه از حاجی نشون دادن که ذوق مرگ شدم🥲
بُکاءالحسِیـن .
۱. حیا و عفت. ۲. https://eitaa.com/azezam_hosein_213/2872 چشم ۳.دیشب گفتن که از نوحه های ماندگار ای
@muta128
گزینه دو. توی روبیکا هس برید تو بیو کانالشون قسمت گیف هارو بزنید پیدا میکنید...
#سلام_پدر_مهربانم♥️
سلام بر مهربان ترین پدر ...
غریب ترین پدر ...
دلرباترین پدر ...
دوست ترین پدر ...
خوب ترین پدر ...
سلام بر تنهاترین پدر ...