eitaa logo
بُکاءالحسِیـن .
1.9هزار دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
3هزار ویدیو
18 فایل
[ بِسـمِ‌اللّٰه ؛ ] بُکـاء به‌معناي‌ گريهٔ‌ پُر ثواب ، مانند ِ أشك‌ بر سیدالشهداء . من‌ميگم ، الٰهي‌ تموم‌ گریه‌ هامون‌ بُکـاء باشه * - وقف ِ پيشگاه حضرت صاحب ' عج .
مشاهده در ایتا
دانلود
دوستان چرا شرکت نکردیدتو چالش؟
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 چند نفرتون اربعین عازم هستید؟!💔 . دلم میخواد برم یه گوشه بشینم تو حرم حضرت عباس(ع) . زار بزنم و بگم من خرابش کردم خودت درستش کن...❤️‍🩹 🌸
عزیزت بیاد جلوت بگه دیشب حالش بد شده و تو، این طرف بدون اینکه خبر داشته باشه داری بخاطر حال بدش جون میدی...
واسه حال وحشتناکم الهی به رقیه میگین👩🏻‍🦯💔
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_سی_و_دو _چشم.من با بچه ها هماهنگ میکنم. علاقه خیل
چند صفحه را نگاه کردم.کلی عکس از نوزادی و بچگی داشتم،در بیشتر عکس ها من و روح الله کنار هم بودیم و گاهی هم کنار مامان و بابا و گاهی هم دو تایی.از جا بلند شدم،آلبوم را برداشتم از اتاق بیرون آمدم.مامان داخل آشپزخانه مشغول آماده کردن ناهار بود.از سر سبد سبزی خوردن یکی دو پَر نعناع برداشتم،خوردم.به مامان گفتم:«قصه این عکس چیه؟» _رفتی سر آلبوم؟این عکس روزیه که تو را از بیمارستان آوردیم.ما به روح الله گفته بودیم داداشت این ماشین رو برات خریده. برام این کار جالب بود.پرسیدم:«راستی روز تولد من بابا جبهه بود یا پیش شما؟» _ماه آخر از بابا خواستم‌ که تهران بمونه،برای همین زمان تولدت همین جا بود.من اون خونه را خیلی دوست داشتم.روح الله و تو،همون‌ جا به دنیا اومدید.خدا خیرت بده رسول چه خاطراتی را یادم آوردی. آلبوم را بستم،نشستم گوشه آشپزخانه نگاهی به مامان کردم،گفتم:«خب بابا که دائم جبهه بود،خاله اینها هم که خانه شان نزدیک نبوده،بزرگ کردن ما سخت نبود؟ _اوایل ازدواج خونه دوست بابا که اسمش فکر کنم آقای عرب لو بود،مستأجر بودیم.بعد به خونه سازمانی کیان شهر رفتیم.طبقه چهارم یک ساختمان نوساز که میشه گفت ساختمان ما جزء ردیف های آخر شهرک بود. وقتی بابا نبود همه کارها را خودم انجام میدادم،از همه سخت تر کپسول های گاز بود که وقتی خالی میشد،باید چهار طبقه می آوردم پایین.وقتی هم پر میشد،باید چهار طبقه می‌بردم بالا.خداروشکر‌ شما بچه های خوبی بودید؛ بالاخره چون پسر بودید،شیطنت هم داشتید.