بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_سی_و_سه چند صفحه را نگاه کردم.کلی عکس از نوزادی و
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_سی_و_چهار
_خرید،دکتر و کارهای بیرون از خونه را چه طور انجام
میدادید؟
مامان ظرف سالاد را که آماده کرده بود دستم داد،گفت:«
اینو داخل یخچال بذار».یه برش گوجه فرنگی از روی ظرف برداشتم،نمک روش پاشیدم،خوردم.مامان گفت:«
کیان شهر پنج شنبه بازار داشت.تمام وسایلی که نیاز داشتم را از این بازارچه میخریدم».
_پس ما چی؟چیکار میکردید؟
با خنده گفت:«کنار این بازارچه چرخ و فلکی بود.هر دوی
شما رو میبردم سوار میکردم.یک پول اضافی هم به صاحبش میدادم،سفارش میکردم چند دور اضافه تر بچه های من را بچرخان تا من خرید کنم،این طوری هم به شما
خوش میگذشت،هم من خرید میکردم».بین تعریف های مامان یادم افتاد؛«وقتی چهار یا پنج سالم بود.دوچرخه کوچکی داشتم که از طبقه چهارم به زورباخودممیکشیدم،می آوردم پایین.این تصویر با هر تعریف مامان جلوی چشم من پررنگ تر شد،جوری که انگارصدای خوردن چرخ های آن دوچرخه یا موتور کوچک لب پله ها را میشنیدم».آلبوم را برداشتم آمدم به
اتاقم،یک نگاه دیگر به عکس ها انداختم،لباس سرهمی
خلبانی که مامان تعریف کرد برای روح الله دوخته بوده را
در چند تا از عکس ها دیدم.درست چند صفحه بعد همان لباس با یک اختلاف زمانی تن من بود.هر عکسی که میدیدم کلی خوشحال میشدم؛اما اولین عکس آلبوم را
از همه بیشتر دوست داشتم.عکس را از داخل آلبوم بیرون آوردم.دلم میخواست با فاصله کمتری به روح الله،
مامان،بابا،خودم و حتی ماشین بزرگ اسباببازی نگاه کنم.پشت عکس را نگاه کردم.برایم جالب بود.روح الله پشت این عکس متن کوتاهی نوشته بود؛اما تاریخ امضاء
مربوط میشد به همین یکی دو سال پیش.یک جمله کوتاه
بود که خیلی به دلم نشست.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_سی_و_چهار _خرید،دکتر و کارهای بیرون از خونه را چ
سلام بزرگواران
بابت تأخیری که پیش اومد حلالم کنین
فردا جبرانی میزارم🥲👩🏻🦯