بُکاءالحسِیـن .
واسه حال وحشتناکم الهی به رقیه میگین👩🏻🦯💔
با کمال میل❤️🩹👩🏻🦯
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_سی_و_دو _چشم.من با بچه ها هماهنگ میکنم. علاقه خیل
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_سی_و_سه
چند صفحه را نگاه کردم.کلی عکس از نوزادی و بچگی داشتم،در بیشتر عکس ها من و روح الله کنار هم بودیم و
گاهی هم کنار مامان و بابا و گاهی هم دو تایی.از جا بلند
شدم،آلبوم را برداشتم از اتاق بیرون آمدم.مامان داخل آشپزخانه مشغول آماده کردن ناهار بود.از سر سبد سبزی
خوردن یکی دو پَر نعناع برداشتم،خوردم.به مامان گفتم:«قصه این عکس چیه؟»
_رفتی سر آلبوم؟این عکس روزیه که تو را از بیمارستان آوردیم.ما به روح الله گفته بودیم داداشت این ماشین رو
برات خریده.
برام این کار جالب بود.پرسیدم:«راستی روز تولد من بابا
جبهه بود یا پیش شما؟»
_ماه آخر از بابا خواستم که تهران بمونه،برای همین زمان
تولدت همین جا بود.من اون خونه را خیلی دوست داشتم.روح الله و تو،همون جا به دنیا اومدید.خدا خیرت
بده رسول چه خاطراتی را یادم آوردی.
آلبوم را بستم،نشستم گوشه آشپزخانه نگاهی به مامان کردم،گفتم:«خب بابا که دائم جبهه بود،خاله اینها هم که
خانه شان نزدیک نبوده،بزرگ کردن ما سخت نبود؟
_اوایل ازدواج خونه دوست بابا که اسمش فکر کنم
آقای عرب لو بود،مستأجر بودیم.بعد به خونه سازمانی
کیان شهر رفتیم.طبقه چهارم یک ساختمان نوساز که میشه گفت ساختمان ما جزء ردیف های آخر شهرک بود.
وقتی بابا نبود همه کارها را خودم انجام میدادم،از همه
سخت تر کپسول های گاز بود که وقتی خالی میشد،باید
چهار طبقه می آوردم پایین.وقتی هم پر میشد،باید چهار طبقه میبردم بالا.خداروشکر شما بچه های خوبی بودید؛
بالاخره چون پسر بودید،شیطنت هم داشتید.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_سی_و_سه چند صفحه را نگاه کردم.کلی عکس از نوزادی و
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_سی_و_چهار
_خرید،دکتر و کارهای بیرون از خونه را چه طور انجام
میدادید؟
مامان ظرف سالاد را که آماده کرده بود دستم داد،گفت:«
اینو داخل یخچال بذار».یه برش گوجه فرنگی از روی ظرف برداشتم،نمک روش پاشیدم،خوردم.مامان گفت:«
کیان شهر پنج شنبه بازار داشت.تمام وسایلی که نیاز داشتم را از این بازارچه میخریدم».
_پس ما چی؟چیکار میکردید؟
با خنده گفت:«کنار این بازارچه چرخ و فلکی بود.هر دوی
شما رو میبردم سوار میکردم.یک پول اضافی هم به صاحبش میدادم،سفارش میکردم چند دور اضافه تر بچه های من را بچرخان تا من خرید کنم،این طوری هم به شما
خوش میگذشت،هم من خرید میکردم».بین تعریف های مامان یادم افتاد؛«وقتی چهار یا پنج سالم بود.دوچرخه کوچکی داشتم که از طبقه چهارم به زورباخودممیکشیدم،می آوردم پایین.این تصویر با هر تعریف مامان جلوی چشم من پررنگ تر شد،جوری که انگارصدای خوردن چرخ های آن دوچرخه یا موتور کوچک لب پله ها را میشنیدم».آلبوم را برداشتم آمدم به
اتاقم،یک نگاه دیگر به عکس ها انداختم،لباس سرهمی
خلبانی که مامان تعریف کرد برای روح الله دوخته بوده را
در چند تا از عکس ها دیدم.درست چند صفحه بعد همان لباس با یک اختلاف زمانی تن من بود.هر عکسی که میدیدم کلی خوشحال میشدم؛اما اولین عکس آلبوم را
از همه بیشتر دوست داشتم.عکس را از داخل آلبوم بیرون آوردم.دلم میخواست با فاصله کمتری به روح الله،
مامان،بابا،خودم و حتی ماشین بزرگ اسباببازی نگاه کنم.پشت عکس را نگاه کردم.برایم جالب بود.روح الله پشت این عکس متن کوتاهی نوشته بود؛اما تاریخ امضاء
مربوط میشد به همین یکی دو سال پیش.یک جمله کوتاه
بود که خیلی به دلم نشست.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_سی_و_چهار _خرید،دکتر و کارهای بیرون از خونه را چ
سلام بزرگواران
بابت تأخیری که پیش اومد حلالم کنین
فردا جبرانی میزارم🥲👩🏻🦯