4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴 تو جگر پاره زهرایی و پاره جگری
🏴 بعد زهرا و علی سلاماللهعلیهما از همه مظلوم تری
🥀 شهادت امام حسن مجتبی علیهالسلام را تسلیت عرض میکنم
[💔]
تاکریمیچونحسنبندهنوازیدارد
سائلیبردراینخانهبہمنمیآید..
#شهادت_امام_حسن
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حرمت را نه چراغ و نه رواق و نه در است😥🖤
اعظم الله اجورنا و اجورکم
#شهادت_امام_حسن
۱. https://eitaa.com/azezam_hosein_213/3243
چیکار کنم خب
۲.سلام علیکم. فک کنم فراموش کردی که ما اصلا در دولت قبل سلام نداشتیم فقد کار میکردیم😂
۳.بله بله😀
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_سی_و_چهار _خرید،دکتر و کارهای بیرون از خونه را چ
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_سی_و_پنج
«روز تولدت را دوست دارم،نه به خاطر ماشینی که مامان و بابا گفتند«تو برام خریدی»؛دلیل دوست داشتن آن روز،
آمدن یه داداش کوچولو با چشم های براق و سیاه بود.
برق چشمات از همه چیز قشنگ تر بود و من از همان روز
شدم برادر بزرگتر تو و این حس را دوست دارم.رسول برای همیشه دوستت دارم.»یک دنیا حس خوب در این نوشته روح الله بود.بارها پشت این عکس را خواندم و
با هر بار خواندنش بیشتر دلتنگ شدم.یاد روزهایی افتادم که دوران تحصیلات ابتدایی روح الله بود و مامان گاهی
من را به مدرسه میبرد.یک ردیف نرده بلند بین بچه ها
و پیاده رو که ما از آن رد میشدیم،کشیده بودند.من از بین این نرده ها آنقدر سرک میکشیدم تا داداش روح الله
را پیدا کنم،وقتی پیدایش میکردم،حس میکردم کسی که خیلی دوست دارم و فقط داداش خودم هست را بین
این همه بچه پیدا کردم.شاید برای همین ذوق و شوق بود
که دوست داشتم زودتر به مدرسه بروم.رابطه بین ما خیلی عاطفی نیست،شاید این گاهی خیلی بد بوده و هست که احساسم را به برادرم نگفتم؛اما این بزرگ تر بودن برای خود من خاص و دوست داشتنی بود.همیشه
سعی میکردم به حرف ها و نصیحت ها گوش کنم؛البته
روح الله روی درس خواندن و مراقبت کردن از خودم
بیشتر از هر چیز دیگری حساس بوده و هست.گاهی که از
شیطنت های من سردرمی آورد،با همان لحن بزرگتری به
من تذکر میداد.بین عکس ها یک عکس مربوط به محله
قدیمی مان با بچهها بود.با دقت که نگاه کردم،عکس دو
برادری را دیدم که گاهی با هم کل کل داشتند؛
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_سی_و_پنج «روز تولدت را دوست دارم،نه به خاطر ماشین
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_سی_و_شش
آن هم مثل
ما دو برادر با اختلاف سنی کم بودند.یکی از آنها اکثر مواقع لب جدول کنار کوچه مینشست و تخم مرغ خام میخورد.وقتی یادم می آید که چطور تخم مرغ خام را
سوراخ میکرد و سر میکشید،حالم بد میشود.داشتم
بقیه عکس ها را نگاه میکردم که صدای زنگ خانه در آمد.سریع وسایلی که کف اتاق ریخته بودم را جمع کردم از اتاق برای استقبال از خانواده خاله حشمت بیرون آمدم
و به سمت حیاط رفتم.خاله حشمت مثل همیشه پر از انرژی بود.موقع سلام و احوالپرسی،یک جعبه شیرینی
دستم داد.
_رسول جون نماز،روزه ها قبول باشه.
با آقای سعادتی،صادق و صابر سلام و احوالپرسی کردم،
گفتم:«زودتر بریم داخل،هوا خیلی سرده».بعد از نهار بزرگتر ها مشغول نقل و صحبت شدند.من و صابر آمدیم
داخل اتاق خودم.به قول خاله حشمت:من و صابر همیشه
کلی حرف برای تعریف کردن داریم.قبل از هر چیزی شروع کلاس اسلحه شناسی را گفتم.صابر هم از فعالیت های پایگاه بسیج خودشان تعریف کرد.خانه خاله حشمت شهرک شهید محلاتی بود.منطقه ای که اکثر ساکنینش
سپاهی بودند.همین باعث شده بود آدم ها علاوه بر اعتقادات مذهبی،در ایده های سیاسی و اجتماعی نیز
مشترکات بیشتری داشته باشند.همیشه صابر در کنار تعریف از فعالیت های مدرسه و بسیج،از دوستان خوبی که داشت تعریف میکرد.میدانست که من برای رفاقت
ارزش زیادی قائل هستم.اخلاق من و صابر شباهت هایی
داشت که باعث میشد بیشتر از یک پسر خاله با هم رفیق
باشیم.