بُکاءالحسِیـن .
بخدا حالم بده بخدا خسته شدم چرا حال بد تموم نمیشه چرا 😩😭
خوب منم عین تو ام گفتم که🥺🫂❤️🔥
از معایب بی احساس بودن همین بس که دلت میخواد گریه کنی ولی بنظرت کار چندشیه،حتی قدرت تکلم نداری بگی چته،،،، برا همین انقد میریزی تو خودت تا بمیری👩🏻🦯💔
بُکاءالحسِیـن .
احساس میکنم امشب شب اخر زندگیمه
نگو عزیزم بابا علی فرمودن نباید اینو بگیم🥺
انشاءالله سایه ات رو سرمون هس تا سالیان سال🥲👩🏻🦯
بُکاءالحسِیـن .
عین این سرطانیا که حالشون بده دکتر گفته فقط امشب زنده ای
این چه حرفیه عزیزم نگو اینو خدا درست میکنه توکل کن🥲💔
بُکاءالحسِیـن .
باشه ببخشید دیگه اصلا حرف نمیزنم میریزم تو خودم تا بمیرم فقط لف ندید
درد دل کن عزیزم این حرفا چیه🗿💔
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_سی_و_هشت گاهی«داش سیا»صداش میکنم.خوب شد الان یادم
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_سی_و_نه
اما جمعه مثل یک قطره سرب داغ که بیفتد وسط یک ظرف پر از یخ زود دست و پای خودش را جمع میکند و تمام میشود؛اما وای از دست شنبه؛مثل آدامسی که چسبیده کفِ کفش،کش می آید.کلاً من شنبه ها از سر صبح خسته هستم.به موقع رسیدم مدرسه.کم مانده بود
تأخیری بخورم.خودم را وسط صف صبحگاه جا دادم که
معلم پرورشی مان اشاره کرد برای خواندن قرآن بالای سکو بروم.همین طور که از بین بچه ها میرفتم،کیفم را به سیامک دادم.بالای سکو انگار سردی هوا بیشتر به صورتم نشست.حسابی خواب و بی حالی از سرم پرید.
قرآن را که خواندم انگار خودم بیشتر از بچه ها انرژی گرفتم.روز شلوغی بود.معلم ها که تا یکی دو روز پیش به
خاطر ماه رمضان رعایت حال بچه ها را میکردند،امروز
کلی درس دادند و برای محکم کاری برنامه امتحانات را هم مشخص کردند.چشمم به ساعت بود تا زنگ آخر بخورد.با فرید قرار گذاشته بودیم درمورد جزوه ها به یکدیگر توضیح دهیم.مدرسه که تعطیل شد،از فلافل فروشی معراج دو تا ساندویچ فلافل خریدم.مسیر مغازه
تا سر کوچه را برعکس راه رفتم.از این کار خیلی خوشم
می آمد،حس میکردم یک نوع تمرین برای داشتن تمرکز
بیشتر است.فرید زودتر از من رسیده بود؛با اینکه با شال
گردن حسابی صورت خودش را پوشانده بود؛اما نوک بینی و گونه هایش حسابی قرمز شده بود.تا به یکدیگر رسیدیم،گفت:«رسول،میشه یکبار سر وقت بیای؟یخ زدم».جدی نگاهش کردم و گفتم:«بذار یکم فکر کنم».