بُکاءالحسِیـن .
باشه ببخشید دیگه اصلا حرف نمیزنم میریزم تو خودم تا بمیرم فقط لف ندید
درد دل کن عزیزم این حرفا چیه🗿💔
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_سی_و_هشت گاهی«داش سیا»صداش میکنم.خوب شد الان یادم
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_سی_و_نه
اما جمعه مثل یک قطره سرب داغ که بیفتد وسط یک ظرف پر از یخ زود دست و پای خودش را جمع میکند و تمام میشود؛اما وای از دست شنبه؛مثل آدامسی که چسبیده کفِ کفش،کش می آید.کلاً من شنبه ها از سر صبح خسته هستم.به موقع رسیدم مدرسه.کم مانده بود
تأخیری بخورم.خودم را وسط صف صبحگاه جا دادم که
معلم پرورشی مان اشاره کرد برای خواندن قرآن بالای سکو بروم.همین طور که از بین بچه ها میرفتم،کیفم را به سیامک دادم.بالای سکو انگار سردی هوا بیشتر به صورتم نشست.حسابی خواب و بی حالی از سرم پرید.
قرآن را که خواندم انگار خودم بیشتر از بچه ها انرژی گرفتم.روز شلوغی بود.معلم ها که تا یکی دو روز پیش به
خاطر ماه رمضان رعایت حال بچه ها را میکردند،امروز
کلی درس دادند و برای محکم کاری برنامه امتحانات را هم مشخص کردند.چشمم به ساعت بود تا زنگ آخر بخورد.با فرید قرار گذاشته بودیم درمورد جزوه ها به یکدیگر توضیح دهیم.مدرسه که تعطیل شد،از فلافل فروشی معراج دو تا ساندویچ فلافل خریدم.مسیر مغازه
تا سر کوچه را برعکس راه رفتم.از این کار خیلی خوشم
می آمد،حس میکردم یک نوع تمرین برای داشتن تمرکز
بیشتر است.فرید زودتر از من رسیده بود؛با اینکه با شال
گردن حسابی صورت خودش را پوشانده بود؛اما نوک بینی و گونه هایش حسابی قرمز شده بود.تا به یکدیگر رسیدیم،گفت:«رسول،میشه یکبار سر وقت بیای؟یخ زدم».جدی نگاهش کردم و گفتم:«بذار یکم فکر کنم».
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_سی_و_نه اما جمعه مثل یک قطره سرب داغ که بیفتد وسط
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_چهل
چشم هایم را ریز کردم و به او نگاه کردم و با خنده گفتم:«فکرهامو کردم،نه نمیشه».فرید یک گلوله برف زد
بهم و گفت:«باشه».فرید آدرس یک مغازه را گرفته بود که
میتوانستیم وسایل و مواد اولیه آزمایش های خاصمان
را بخریم.وقتی رسیدیم درب مغازه صورتمان را به شیشه
مغازه چسباندیم.کلی با هم پچ پچ کردیم که با این پس انداز چه چیزهایی میتوانیم بخریم.بعد هم با ژست شاگرد های ممتاز وارد مغازه شدیم،چرخی داخل مغازه
زدیم،پیرمرد فروشنده نگاهی به ما کرد و گفت:«چی میخواید؟»لیست مواد و وسایلی که لازم داشتیم را به او
دادیم.نگاهی به ما کرد و گفت:«اینا رو براچی میخواید؟»
_برای درس آزمایشگاه مدرسه.
پیرمرد از پشت پیشخوان مغازه اش بلند شد،طرف ما آمد.دوباره به قول معروف ما را برانداز کرد،پرسید:«
مدرسه شمامگه میدونه جنگه که ایناروآزمایش میکنید؟»
بعدش آمد در مغازه را باز کرد و با احترام گفت:«بیاید برید بیرون،دست از این هیجانات و کارهای عجیب و غریب بردارید.یک دوز کوچیک اگه اینا رو اشتباهی با هم
قاطی کنید،امکان داره یه انفجار اتفاق بیفته».من و فرید
سریع از مغازه بیرون آمدیم.به زور چند قدمی خودمان را
نگه داشتیم،به محض فاصله گرفتن از مغازه زدیم زیر خنده.تا جلوی در خانه اتابک خندیدم.ما کلید داشتیم ولی
همیشه اول زنگ میزدیم.بعد از اینکه درب باز شد،رفتیم
سمت زیر زمین؛البته زیرزمین که نه بایدگفت:«آزمایشگاه
من و فرید».جزوه ها را گذاشتیم وسط،شروع کردیم به
خواندن مطالب و چک کردن عکس ها.
www.ziaossalehin.irNarimani_arbaeen98-www.ziaossalehin.ir-.mp3
زمان:
حجم:
10.4M
#مداحی
#سیدرضانریمانی
سال اولی که رفتم اربعین...
این نوحه رو تومسیر شنیدم...
غوغا کرد با دلم...
مخصوصا اونجایی که میگه؛
جوونی که قلبش شکسته میاد!
دائما میمونی، رحمت بارونی
تو امام حسین خوب بچگیامونی
اگه عشق واقعی کسی باشه تو اونی