eitaa logo
بُکاءالحسِیـن .
1.9هزار دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
3هزار ویدیو
18 فایل
[ بِسـمِ‌اللّٰه ؛ ] بُکـاء به‌معناي‌ گريهٔ‌ پُر ثواب ، مانند ِ أشك‌ بر سیدالشهداء . من‌ميگم ، الٰهي‌ تموم‌ گریه‌ هامون‌ بُکـاء باشه * - وقف ِ پيشگاه حضرت صاحب ' عج .
مشاهده در ایتا
دانلود
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به‌جای‌ماجامانده هاهم تو‌کربلاقدم‌بزنید🚶‍♀️
*-درمون‌ِدردات..؟ +چای‌روضه‌های‌اباعبدالله((:
میگویند‌چرا‌از‌حجاب‌میگویید‌؟ نمیدانند‌ما‌برای‌حفاظت‌از‌زینب‌ها‌ عبــاس‌ها‌داده‌ایم...!
هدایت شده از بُکاءالحسِیـن .
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امسال بیشتر از هرسال شرمنده‌ام:(💔
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهل_و_دو دفتر های ریاضی ما هم خط به خط با توضیحات
حسین بهت زده نگاهم میکرد.خودش را روی نیمکت به سمت من کشید.طوری که معلم متوجه نشود ضربه ای به من زد،نگاهش کردم.قبل از اینکه فرصت پیدا کند حرفی بزند،با صدای بلند گفتم:«آقا ببخشید من بودم».معلم نگاهی به من کرد،سرش را تکان داد و گفت:«خلیلی از تو انتظار نداشتم».بلند شدم صدایم را صاف کردم و گفتم:« آقا ببخشید،حواسمون نبود».معلم دفتر حضور و غیاب را باز کرد،با خودکار قرمز یک علامت وسط صفحه زد.سری تکان داد و گفت:«بشین».کلاس که تمام شد،طوری که نگاهم به ناصر نیفتد از کلاس بیرون آمدم،گوشه حیاط جای دنجی پیدا کردم،نشستم.آفتاب مستقیم به صورتم می‌خورد.حسین پارسا و احمد کیان آمدند کنارم،دستم را سایه صورتم کردم.حسین خم شد،گفت:«می آی بریم فوتبال؟»میدانستم چه میخواهد! خندیدم و گفتم:«نه، ولی حاضرم عرض حیاط را مسابقه دو بدم.احمد خندید و گفت:«باشه،قبول».دو نفری دستم را گرفتند از جا بلند شدم،رفتیم.کنار دیوار انتهای مدرسه احمد تا سه شمرد، من و حسین شروع کردیم به دویدن.سعی کردیم با هم برسیم.با کمی اختلاف حسین زودتر رسید،کلی ذوق کرد. حسین هم مثل همه بچه ها وقتی خوشحال میشد،چشم هایش برق میزد.این لحظه خوشحالی و برق نگاه حسین خیلی به جانم نشست.شب بعد از نماز برای فرید تعریف کردم چه شده.فقط ته دلم نگران بودم،معلم از دستم ناراحت نشده باشد.فرید گفت:«آخه تو چرا این کارو کردی؟حالا نمره آخر سالت را کم میکنه»سرم را به نشانه تأیید تکان دادم،گفتم:«آره بابا،توی دفتر علامت قرمز زد.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهل_و_سه حسین بهت زده نگاهم میکرد.خودش را روی نیم
سر امتحانات باید ریاضی را خوب بخونم که با یه نمره خوب این ناراحتی را از دلش دربیارم».با فرید رفتیم پایگاه بسیج.تمام مدت جلسه بسیج منتظر بودم زودتر تمام شود ومن فرصت کنم اتفاقی که افتاده بود را برای آقا مرتضی تعریف کنم؛هر چند که خودش از نگاهم متوجه شده بود که حرفی برای زدن دارم.قبل از تمام شدن جلسه سرش رانزدیک گوش من آورد،گفت:«آقا رسول چی شده؟اینجا نیستی».سرم را پایین انداختم و با ناراحتی گفتم:«آقا بعد از جلسه تعریف می‌کنم».مثل هرشب من و فرید با آقا مرتضی از مسجد راه افتادیم. تمام مسیر آقا مرتضی به من فرصت داد حرفم را بزنم. خیلی باحوصله به حرف هایم گوش داد.وقتی که تمام شد،نگاهی کرد و گفت:«رسول،معلمت فهمیده تو نبودی، برای همین از دستت ناراحت نیست.از این بابت خیالت راحت باشه؛اما امروز یه تمرین بزرگی را انجام دادی»‌. نگاهی به آقا مرتضی کردم و با تعجب گفتم:«من آقا؟» بله.برو به این حرفم فکر کن.من فقط یه راهنمایی میکنم.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهل_و_چهار سر امتحانات باید ریاضی را خوب بخونم که
حرف های آقا مرتضی که تمام شد.من و فرید مات و مبهوت داشتیم،نگاه میکردیم.فرید را نمیدانم؛اما من نفهمیدم این حرف یعنی چه؟آخر شب تمام اتفاق های روز و حرف هایی که ردوبدل شده بود رامرور کردم،نتوانستم به جمع بندی برسم؛مثل همه لحظات زندگی ام این جریان را هم در بسته ی توکل به خدا پیچیدم و به دست آسمان سپردم.از سنگینی پلک هایم متوجه شدم،بسته ی من به جایی که می‌خواستم رسیده است،برای همین با آرامش خوابیدم.روزها مثل صابون آب خورده لیز می‌خوردند. هیچ کاری برای نگه داشتنشان نمیشد کرد.محاسنی که حالا هر روز ردیف بیشتری را روی صورتم پر می‌کرد،این طی شدن روز ها را به رخم می‌کشید؛انگار همین دیروز بود که مدرسه اعلام کرد؛تعطیلات نوروز اولین بهانه بود برای جا ماندنم،نتوانستم با بچه ها راهی شوم.خیلی از بچه ها رفتند و من شش دانگ دلم راضی بود؛وقتی دوربین زنیت جدیدم را به یکی از بچه ها دادم تا برایم کلی عکس یادگاری به عنوان سوغات بیاورد‌.حالا نشستم سر ساک،دارم لباس هایت را تا میکنم؛چون قرار شده همراه مامان و بابا به این سفر بروم.خداراشکر میکنم که بالاخره قرعه به اسم من دیوانه زدند.قرار شد با کاروانی از دوستان بابا به این سفر برویم.تجربه ها و خاطرات این دوستان،تلخی همراه نبودن با بچه های مدرسه را ته دلم شیرین نمی‌کرد؛ولی خب من هم عادت به گفتن و گله کردن از خیلی چیز ها را نداشتم.اتوبوس که راه افتاد، خیالم راحت شد که شهدا دعوتم کردند.هر پیچی که رد می‌شدیم با خیال راحت تری به صندلی ام لم میدادم.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهل_و_پنج حرف های آقا مرتضی که تمام شد.من و فرید
خیلی‌ حال و حوصله حرف زدن با کسی را نداشتم.گرمای خورشید که از پشت پنجره به من میخورد،بیشتر چرت زدن مزه میداد.دلم میخواست الان فرید،حسین یا پوریا بودند تا می‌توانستم کمی کل کل کنم.باید اعتراف کنم برای شروع یک رابطه سخت میگیرم؛ولی وقتی دوستی را انتخاب کردم،پای این دوستی و رفاقت هستم.به قول یکی از بچه ها که می‌گفت:«اول آشنایی وقتی دیدم نه اهل فوتبال و بازی های گروهی هستی،نه اهل شیطنت و شوخی،به حسین گفتم:این چقدر خشک و عصا قورت داده است؛اما حالا این رفاقتی که بین ما هست رو خیلی دوست دارم».کمی سردم شد،خودم را محکم بغل کردم و چشم هایم را روی هم گذاشتم.برای یک لحظه خواب دیدم.وقتی بیدار شدم و نگاهم به ساعت افتاد،متوجه شدم کمتر از پنج دقیقه خوابم برده بود؛اما تصویر آن خواب آن قدر واضح بود که انگار جلوی چشمم در حال تکرار بود؛آن تصویر این بود:«بالای یک تپه که چند تا درخت کوتاه بود،یک دفعه صدای انفجار آمد و یک سیب سرخ از آن بالا غلت خورد به سمت پایین».کمی خودم را روی صندلی بالا کشیدم و به جاده نگاه کردم.تصور میکردم زمان جنگ،چند شهید درست از همین مسیر به جبهه اعزام می‌شدند.سرک کشیدم و نگاهی به هم سفرها کردم؛یا خواب بودند یا مشغول حرف زدن.جیب پیراهنم را چک کردم،یک تکه کاغذ پیدا کردم.از مادرم که صندلی کناری من بود،خودکار گرفتم و بالای کاغذ نوشتم:یکی از برنامه هایم بعد از برگشت از سفر،مطالعه زندگی شهید دین شعاری باید باشد.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهل_و_شش خیلی‌ حال و حوصله حرف زدن با کسی را نداش
به خودم گفتم:«حتمالحظه ای که خوابش رامیبینم،لحظه شهادت این شهیده».مامان صدا کرد و یک مشت پسته و تخمه کف دستم ریخت.وقتی نگاه به صورت مامان کردم، خیلی حال خوبی داشتم.ته ذهنم آمد،اگر روزی شهادت قسمت من شود،برای یکی از چیزهایی که حتی در بهشت نیز دلتنگش می‌شوم،نگاه به صورت‌خانواده ام‌است.خنده ام گرفت و گفتم:«حتما جو سفر راهیان منو گرفته،جنگ کجا،من کجا،شهادت کجا».از لبه صندلی به سمت مادرم خم شدم و با هم حرف زدیم.مامان از روزهای جنگ برایم تعریف کرد؛از روز هایی که بابادائم منطقه بوده؛ازشیرینی و تلخی های پیش آمده در زندگی.چند روزی که جنوب بودیم،راویان مختلفی می آمدند و برای ما از شرایط و وضعیت آن زمان تعریف می‌کردند؛ایثار،شجاعت،صداقت‌ و . . ‌. به خاطر مهروموم ها و حضور بابا و دوستانش خیلی با این خاطرات بیگانه نبودم؛اما فضای منطقه خیلی خاص بود.سعی میکردم هر کاری از دستم بر می آید را انجام دهم تا شیرینی سفر بیشتر به جانم بشیند. هر خاطره یک دنیا حرف در دل خود داشت؛دنیایی که اگر خوب به آن نگاه نکنیم،شاید سال های آینده کم رنگ شوند و بین ما،دفاع و فرهنگ شهادت فاصله بیفتد.خون شهدا قداستی به ذره ذره این خاک بخشیده بود که برای پا گذاشتن روی آن خیلی جاها تابلو زده بودند که با وضو وارد شوید.اینجا فقط به خاطر خاک نبود که باید وضو می‌گرفتیم؛برای عشقی بود که جا خوش کرده بود باید تطهیر می‌شدیم.شب همه دور هم نشسته بودیم،
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهل_و_هفت به خودم گفتم:«حتمالحظه ای که خوابش رامی
هر کس خاطره ای را تعریف میکرد یا حس و حال خودش را می‌گفت؛مثل همیشه ساکت بودم و به حرف های بقیه گوش میکردم.یاد این عبارت افتادم:«مَن احبَنی عَشَقنی، و مَن عَشَقَنی عَشَقتٌهٌ،و مَن عَشَقتٌهٌ قَتَلتٌهٌ . . .»دیگر نمی‌توانستم کنار بقیه بشینم.بهانه آی پیدا کردم و زدم بیرون.بغض سنگینی در گلویم نشسته بود.شهدا در یک چیز مشترک بودند و آن عشق واقعی بود.یک جنسی از عشق که قابل گفتن نیست.فقط باید برای رسیدن به آن تلاش کرد و حتماً یک چاشنی دیگر هم لازم داشت؛مثل حجب و حیاء،رعایت لقمه،گذشت و . . .خلاصه یک چیزی که این معادله را کامل کند.گوشه دنجی پیدا کردم و دو رکعت نماز خواندم و به سجده رفتم،مطمئن شدم خاکی که همه عاشق را در دل خودش به امانت نگه داشته قابلیت ساجده شدن را دارد.بعد از سفر راهیان سعی کردم بیشتر روی خودم کار کنم.بیشتر مراقب اخلاق و رفتارم بودم،برای خودم یک سرمشق نوشتم کهِ چند بند خاص داشت؛مثل این حرف شهید حسین خرازی «گاهی یک نگاه حرام شهادت را برای کسی که لیاقت شهادت دارد،سال ها عقب می اندازد».درسم راپیگیربودم،راستش برای برنامه های بسیج و تحقیقی که درمورد مباحث نظامی داشتم،بیشتر وقت می‌گذاشتم و همین گاهی نمره های من را مثل سیگنال های صوت بالا و پایین میبرد. یک روز جمعه پایگاه بسیج برنامه کوه پیمایی داشتیم. مسئولین پایگاه برای کل روز برنامه چیده بودند.از پنج شنبه که رسیدم خانه تمام کارهای درسی ام را انجام دادم که بتوانم جمعه تمام وقت پایگاه باشم.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهل_و_هشت هر کس خاطره ای را تعریف میکرد یا حس و حا
خاص بودن آن روز برای من بیشتر از همه بود؛چون روح الله به خانه آمده بود.وقتی هم که خبردار شد قرار کوه پیمایی و راپل داریم،گفت:«همراه ما می آید».سابقه ورود روح الله به بسیج و ارتباطش با مسئولین و مربی ها خیلی بیشتر از من بود و از همه مهم تر اینکه آقا مرتضی با روح الله خیلی صمیمی تر از من بود.تا نماز صبح یک ساعتی وقت داشتیم که روح الله من را بیدار کرد،آماده شدیم.روح الله کاملا برعکس من بود،خیلی مرتب و سعی می‌کرد هر کاری را سر ساعت خودش انجام دهد.همیشه هم به من تذکر میداد که«رسول یکم مرتب باش».من هم همیشه با خنده میگفتم:«باشه،باشه».آن موقع سحر بعد از آماده شدن،تمام وسایل کمدش را مرتب کرد.این را هم بگویم که وسایل من را هم سرجای خودش چید.قبل از اینکه از خانه بیرون بیاییم، نگاهی به من کرد و گفت:«مگه امروز راپل کار نمیکنیم؟» سرم را به برای تأیید حرفش تکان دادم.از داخل کوله اش یک بسته بیرون آورد به من داد،گفت:«بیا اینو برای تو خریدم».بسته را باز کردم،یک جفت دستکش برزنتی مخصوص راپل برای فرود بود،سریع دستم کردم.خیلی شیک و خوش فرم بود.از دستهایم درشان آوردم،گذاشتم داخل کوله ام و بعد از خانه بیرون آمدیم.فرید با برادر بزرگترش فرزاد سر کوچه منتظر ما بودند.چند قدمی بیشتر راه نرفته بودیم که به فرید گفتم روح الله برایم دستکش خریده است.وقتی هم رسیدیم به پایگاه،اولین فرصتی که پیش آمد،دستکشم را به فرید نشان دادم.