بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهل_و_شش خیلی حال و حوصله حرف زدن با کسی را نداش
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_چهل_و_هفت
به خودم گفتم:«حتمالحظه ای که خوابش رامیبینم،لحظه
شهادت این شهیده».مامان صدا کرد و یک مشت پسته و
تخمه کف دستم ریخت.وقتی نگاه به صورت مامان کردم،
خیلی حال خوبی داشتم.ته ذهنم آمد،اگر روزی شهادت
قسمت من شود،برای یکی از چیزهایی که حتی در بهشت نیز دلتنگش میشوم،نگاه به صورتخانواده اماست.خنده
ام گرفت و گفتم:«حتما جو سفر راهیان منو گرفته،جنگ
کجا،من کجا،شهادت کجا».از لبه صندلی به سمت مادرم خم شدم و با هم حرف زدیم.مامان از روزهای جنگ برایم
تعریف کرد؛از روز هایی که بابادائم منطقه بوده؛ازشیرینی
و تلخی های پیش آمده در زندگی.چند روزی که جنوب بودیم،راویان مختلفی می آمدند و برای ما از شرایط و
وضعیت آن زمان تعریف میکردند؛ایثار،شجاعت،صداقت و . . . به خاطر مهروموم ها و حضور بابا و دوستانش خیلی با این خاطرات بیگانه نبودم؛اما فضای منطقه خیلی خاص بود.سعی میکردم هر کاری از دستم بر می آید را انجام دهم تا شیرینی سفر بیشتر به جانم بشیند.
هر خاطره یک دنیا حرف در دل خود داشت؛دنیایی که اگر
خوب به آن نگاه نکنیم،شاید سال های آینده کم رنگ شوند و بین ما،دفاع و فرهنگ شهادت فاصله بیفتد.خون شهدا قداستی به ذره ذره این خاک بخشیده بود که برای
پا گذاشتن روی آن خیلی جاها تابلو زده بودند که با وضو وارد شوید.اینجا فقط به خاطر خاک نبود که باید وضو میگرفتیم؛برای عشقی بود که جا خوش کرده بود باید تطهیر میشدیم.شب همه دور هم نشسته بودیم،
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهل_و_هفت به خودم گفتم:«حتمالحظه ای که خوابش رامی
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_چهل_و_هشت
هر کس
خاطره ای را تعریف میکرد یا حس و حال خودش را میگفت؛مثل همیشه ساکت بودم و به حرف های بقیه گوش میکردم.یاد این عبارت افتادم:«مَن احبَنی عَشَقنی،
و مَن عَشَقَنی عَشَقتٌهٌ،و مَن عَشَقتٌهٌ قَتَلتٌهٌ . . .»دیگر نمیتوانستم کنار بقیه بشینم.بهانه آی پیدا کردم و زدم بیرون.بغض سنگینی در گلویم نشسته بود.شهدا در یک چیز مشترک بودند و آن عشق واقعی بود.یک جنسی از عشق که قابل گفتن نیست.فقط باید برای رسیدن به آن
تلاش کرد و حتماً یک چاشنی دیگر هم لازم داشت؛مثل
حجب و حیاء،رعایت لقمه،گذشت و . . .خلاصه یک چیزی
که این معادله را کامل کند.گوشه دنجی پیدا کردم و دو رکعت نماز خواندم و به سجده رفتم،مطمئن شدم خاکی
که همه عاشق را در دل خودش به امانت نگه داشته قابلیت ساجده شدن را دارد.بعد از سفر راهیان سعی کردم بیشتر روی خودم کار کنم.بیشتر مراقب اخلاق و رفتارم بودم،برای خودم یک سرمشق نوشتم کهِ چند بند خاص داشت؛مثل این حرف شهید حسین خرازی «گاهی یک نگاه حرام شهادت را برای کسی که لیاقت شهادت دارد،سال ها عقب می اندازد».درسم راپیگیربودم،راستش
برای برنامه های بسیج و تحقیقی که درمورد مباحث نظامی داشتم،بیشتر وقت میگذاشتم و همین گاهی نمره های من را مثل سیگنال های صوت بالا و پایین میبرد.
یک روز جمعه پایگاه بسیج برنامه کوه پیمایی داشتیم.
مسئولین پایگاه برای کل روز برنامه چیده بودند.از پنج
شنبه که رسیدم خانه تمام کارهای درسی ام را انجام دادم
که بتوانم جمعه تمام وقت پایگاه باشم.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهل_و_هشت هر کس خاطره ای را تعریف میکرد یا حس و حا
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_چهل_و_نه
خاص بودن آن روز برای من بیشتر از همه بود؛چون روح الله به خانه آمده بود.وقتی هم که خبردار شد قرار کوه پیمایی و راپل داریم،گفت:«همراه ما می آید».سابقه ورود روح الله به بسیج و ارتباطش با مسئولین و مربی ها خیلی بیشتر از
من بود و از همه مهم تر اینکه آقا مرتضی با روح الله خیلی صمیمی تر از من بود.تا نماز صبح یک ساعتی وقت
داشتیم که روح الله من را بیدار کرد،آماده شدیم.روح الله
کاملا برعکس من بود،خیلی مرتب و سعی میکرد هر کاری را سر ساعت خودش انجام دهد.همیشه هم به من تذکر میداد که«رسول یکم مرتب باش».من هم همیشه با خنده میگفتم:«باشه،باشه».آن موقع سحر بعد از آماده شدن،تمام وسایل
کمدش را مرتب کرد.این را هم بگویم که وسایل من را هم
سرجای خودش چید.قبل از اینکه از خانه بیرون بیاییم،
نگاهی به من کرد و گفت:«مگه امروز راپل کار نمیکنیم؟»
سرم را به برای تأیید حرفش تکان دادم.از داخل کوله اش
یک بسته بیرون آورد به من داد،گفت:«بیا اینو برای تو
خریدم».بسته را باز کردم،یک جفت دستکش برزنتی مخصوص راپل برای فرود بود،سریع دستم کردم.خیلی شیک و خوش فرم بود.از دستهایم درشان آوردم،گذاشتم
داخل کوله ام و بعد از خانه بیرون آمدیم.فرید با برادر
بزرگترش فرزاد سر کوچه منتظر ما بودند.چند قدمی بیشتر راه نرفته بودیم که به فرید گفتم روح الله برایم
دستکش خریده است.وقتی هم رسیدیم به پایگاه،اولین
فرصتی که پیش آمد،دستکشم را به فرید نشان دادم.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهل_و_نه خاص بودن آن روز برای من بیشتر از همه بود
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_پنجاه
فرید گفت:«مبارکه.این جوری موقع فرود،کف دستت اذیت نمیشه».دستکش های قبلی را به او نشان دادم و گفتم:«آره،خیلی هم به موقع بود.دفعه پیش موقع تمرین
دستکش دست راستم پاره شده بود».گرم حرف زدن با فرید بودم که روح الله صدایم کرد.دو تا کیسه کوچک به
ما داد و گفت:«با فرید وسایل کوله ها را مرتب کنید.
وسایل راپل را داخل این کیسه های کوچک بریزید.وقتی
میرسید پای کار معطل نشید».داشتم نگاهش میکردم که
گفت:«برید دیگه،یه ربع تا نماز مونده».
_باشه.
یک اشاره به فرید کردم،رفتیم گوشه شبستان کوله ها را زمین گذاشتیم.کاپشن ها را که در آوردیم،میشه گفت جثه جفتمان نصف شد.یک نگاه به یکدیگر کردیم و خندیدیم.فرید به شوخی گفت:«با کاپشن جذبمون بیشتر
بود».کوله ها را خالی کردیم.طناب ها را دور دست به حالت پروانه ای پیچیدیم،گذاشتیم کنار.برای اینکه روی
کوله سوارش کنیم،در کیسه ای که روح الله داده بود،
پارچه بژ رنگی بود که درش با دو تا بند مشکی که از آن
بیرون بود،محکم میشد،از آن پارچه استفاده کردیم.به فرید گفتم:«بیاباهمچککنیم.منمیگم توببینهستیا نه؟»
_طناب چه
_هست
_کار بین دو تا
_هست؛یکی هشتی،یکی معمولی
_صندل و دوشی
_هست
_یو مار و دستکش
_بله قربان همه چیز هست.
نگاهی به فرید کردم،از حرفش خنده ام گرفته بود،خیلی
جدی گفت:«چیه تو قربانی دیگه.من مطمئنم که یک روزی
تو آدم نظامی موفقی در یک رده خاص میشیکهنیروهای
تحت امرت بهت بله قربان میگن».با خنده گفتم:«من یک
روز قربانی میشم؛مثل آیه ی {وفدیناه بذبح عظیم}¹ آن هم فقط برای حضرت زهرا سلام الله علیها».
_________________________________________
۱. .سوره ی مبارکه صافات،آیه ی ۱۰۷(و ما قربانی بزرگی را فدای او ساختیم)
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_پنجاه فرید گفت:«مبارکه.این جوری موقع فرود،کف دستت
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_پنجاه_و_یک
تو دلم گفتم:«من زودتر».تمام وسایل را مرتب داخل کوله
گذاشتیم.چیزهای بزرگ و خاص را هم که داخل کوله جا
نمیشد،روی کوله سوار کردیم.بعد نماز صبح راه افتادیم.
اطراف باغستان پر بود از ارتفاعات کوتاه و بلند که یا با
بچه های بسیج رفته بودیم یا هر وقتکه فرصتمیکردیم
من و فرید با هم میرفتیم.بین راه فرید با مجید شروع کردند به خاطره گفتن؛البته قصد داشتند من را اذیت کنند.آن قدر پیاز داغ یک بار کوه رفتنمان را زیاد کردند که من خنده ام گرفته بود.خاطره ای که مجید و فرید تعریف میکردند،مربوط میشد به روستای سُرهه که شمال کرج
قرار گرفته بود.ما وسایلی مثل چادر،کیسه خواب و تجهیزات مورد نیاز را همراه با نصف نقشه راه داشتیم،
نصف دیگر را هم باید صبر میکردیم آقا مرتضی به ما میداد که ما تصمیم گرفتیم خودمان برویم.فکر هم نمیکردیم این کوه پیمایی آن قدر سخت باشد که الان جزء خاطرات ما شود.کوله ام را روی دوشم جا به جا کردم.به فرید و مجید گفتم:«خیلی هم خوب بود.کلی تجربه به دست آوردیم».فرید نفسی تازه کرد و گفت:«
بله.شیرین ترین تجربه اش هم مدیریت من و شما بود».
سه نفری زدیم زیر خنده.مجید گفت:«من یک اعتراف بکنم؟با اینکه من و احسان شاید یک سال کوچک تر یا
بزرگتر از شما دو نفر بودیم؛اما آن یکی دو روز واقعا حرف شما برایم حجت بود.وقتی شما دو نفر میرفتید با هم گوشه ای حرف میزدید،پیش خودم میگفتم ببین
چقدر برنامه ریزیشون درست و دقیقه».فرید دستی روی
من زد و گفت:«
بُکاءالحسِیـن .
﷽
↻آنچہامروز گذشت . .
لفندهرفیقبمونۍقشنگتره!
وضـویـٰادِتوننَـرھ••
شَبِـتونمنـوَربھنـورخُـدا••¡ッ
اِلتمـٰاسدُعـٰا!••
یـٰاعَـلۍمَـدد..••!ッ
Mohammad Hossein PooyanfarYa Emam Reza Salam ~ Music-Fa.mp3
زمان:
حجم:
6.6M
چهارشنبههـایامامرضایی🙂🌱