بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهل_و_هشت هر کس خاطره ای را تعریف میکرد یا حس و حا
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_چهل_و_نه
خاص بودن آن روز برای من بیشتر از همه بود؛چون روح الله به خانه آمده بود.وقتی هم که خبردار شد قرار کوه پیمایی و راپل داریم،گفت:«همراه ما می آید».سابقه ورود روح الله به بسیج و ارتباطش با مسئولین و مربی ها خیلی بیشتر از
من بود و از همه مهم تر اینکه آقا مرتضی با روح الله خیلی صمیمی تر از من بود.تا نماز صبح یک ساعتی وقت
داشتیم که روح الله من را بیدار کرد،آماده شدیم.روح الله
کاملا برعکس من بود،خیلی مرتب و سعی میکرد هر کاری را سر ساعت خودش انجام دهد.همیشه هم به من تذکر میداد که«رسول یکم مرتب باش».من هم همیشه با خنده میگفتم:«باشه،باشه».آن موقع سحر بعد از آماده شدن،تمام وسایل
کمدش را مرتب کرد.این را هم بگویم که وسایل من را هم
سرجای خودش چید.قبل از اینکه از خانه بیرون بیاییم،
نگاهی به من کرد و گفت:«مگه امروز راپل کار نمیکنیم؟»
سرم را به برای تأیید حرفش تکان دادم.از داخل کوله اش
یک بسته بیرون آورد به من داد،گفت:«بیا اینو برای تو
خریدم».بسته را باز کردم،یک جفت دستکش برزنتی مخصوص راپل برای فرود بود،سریع دستم کردم.خیلی شیک و خوش فرم بود.از دستهایم درشان آوردم،گذاشتم
داخل کوله ام و بعد از خانه بیرون آمدیم.فرید با برادر
بزرگترش فرزاد سر کوچه منتظر ما بودند.چند قدمی بیشتر راه نرفته بودیم که به فرید گفتم روح الله برایم
دستکش خریده است.وقتی هم رسیدیم به پایگاه،اولین
فرصتی که پیش آمد،دستکشم را به فرید نشان دادم.
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_چهل_و_نه خاص بودن آن روز برای من بیشتر از همه بود
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_پنجاه
فرید گفت:«مبارکه.این جوری موقع فرود،کف دستت اذیت نمیشه».دستکش های قبلی را به او نشان دادم و گفتم:«آره،خیلی هم به موقع بود.دفعه پیش موقع تمرین
دستکش دست راستم پاره شده بود».گرم حرف زدن با فرید بودم که روح الله صدایم کرد.دو تا کیسه کوچک به
ما داد و گفت:«با فرید وسایل کوله ها را مرتب کنید.
وسایل راپل را داخل این کیسه های کوچک بریزید.وقتی
میرسید پای کار معطل نشید».داشتم نگاهش میکردم که
گفت:«برید دیگه،یه ربع تا نماز مونده».
_باشه.
یک اشاره به فرید کردم،رفتیم گوشه شبستان کوله ها را زمین گذاشتیم.کاپشن ها را که در آوردیم،میشه گفت جثه جفتمان نصف شد.یک نگاه به یکدیگر کردیم و خندیدیم.فرید به شوخی گفت:«با کاپشن جذبمون بیشتر
بود».کوله ها را خالی کردیم.طناب ها را دور دست به حالت پروانه ای پیچیدیم،گذاشتیم کنار.برای اینکه روی
کوله سوارش کنیم،در کیسه ای که روح الله داده بود،
پارچه بژ رنگی بود که درش با دو تا بند مشکی که از آن
بیرون بود،محکم میشد،از آن پارچه استفاده کردیم.به فرید گفتم:«بیاباهمچککنیم.منمیگم توببینهستیا نه؟»
_طناب چه
_هست
_کار بین دو تا
_هست؛یکی هشتی،یکی معمولی
_صندل و دوشی
_هست
_یو مار و دستکش
_بله قربان همه چیز هست.
نگاهی به فرید کردم،از حرفش خنده ام گرفته بود،خیلی
جدی گفت:«چیه تو قربانی دیگه.من مطمئنم که یک روزی
تو آدم نظامی موفقی در یک رده خاص میشیکهنیروهای
تحت امرت بهت بله قربان میگن».با خنده گفتم:«من یک
روز قربانی میشم؛مثل آیه ی {وفدیناه بذبح عظیم}¹ آن هم فقط برای حضرت زهرا سلام الله علیها».
_________________________________________
۱. .سوره ی مبارکه صافات،آیه ی ۱۰۷(و ما قربانی بزرگی را فدای او ساختیم)
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_پنجاه فرید گفت:«مبارکه.این جوری موقع فرود،کف دستت
#رمان
#رمان_رفیق_مثل_رسول
#شهید_رسول_خلیلی
#پارت_پنجاه_و_یک
تو دلم گفتم:«من زودتر».تمام وسایل را مرتب داخل کوله
گذاشتیم.چیزهای بزرگ و خاص را هم که داخل کوله جا
نمیشد،روی کوله سوار کردیم.بعد نماز صبح راه افتادیم.
اطراف باغستان پر بود از ارتفاعات کوتاه و بلند که یا با
بچه های بسیج رفته بودیم یا هر وقتکه فرصتمیکردیم
من و فرید با هم میرفتیم.بین راه فرید با مجید شروع کردند به خاطره گفتن؛البته قصد داشتند من را اذیت کنند.آن قدر پیاز داغ یک بار کوه رفتنمان را زیاد کردند که من خنده ام گرفته بود.خاطره ای که مجید و فرید تعریف میکردند،مربوط میشد به روستای سُرهه که شمال کرج
قرار گرفته بود.ما وسایلی مثل چادر،کیسه خواب و تجهیزات مورد نیاز را همراه با نصف نقشه راه داشتیم،
نصف دیگر را هم باید صبر میکردیم آقا مرتضی به ما میداد که ما تصمیم گرفتیم خودمان برویم.فکر هم نمیکردیم این کوه پیمایی آن قدر سخت باشد که الان جزء خاطرات ما شود.کوله ام را روی دوشم جا به جا کردم.به فرید و مجید گفتم:«خیلی هم خوب بود.کلی تجربه به دست آوردیم».فرید نفسی تازه کرد و گفت:«
بله.شیرین ترین تجربه اش هم مدیریت من و شما بود».
سه نفری زدیم زیر خنده.مجید گفت:«من یک اعتراف بکنم؟با اینکه من و احسان شاید یک سال کوچک تر یا
بزرگتر از شما دو نفر بودیم؛اما آن یکی دو روز واقعا حرف شما برایم حجت بود.وقتی شما دو نفر میرفتید با هم گوشه ای حرف میزدید،پیش خودم میگفتم ببین
چقدر برنامه ریزیشون درست و دقیقه».فرید دستی روی
من زد و گفت:«
بُکاءالحسِیـن .
﷽
↻آنچہامروز گذشت . .
لفندهرفیقبمونۍقشنگتره!
وضـویـٰادِتوننَـرھ••
شَبِـتونمنـوَربھنـورخُـدا••¡ッ
اِلتمـٰاسدُعـٰا!••
یـٰاعَـلۍمَـدد..••!ッ
Mohammad Hossein PooyanfarYa Emam Reza Salam ~ Music-Fa.mp3
زمان:
حجم:
6.6M
چهارشنبههـایامامرضایی🙂🌱
۱. https://eitaa.com/azezam_hosein_213/3693
یسسس🥲🚶🏻♂
۲.زیاد قرآن میخونم
۳.مداحیای معروف حاجی که حسابش جداس، ولی رسوای جهان، به خونه برگردیم، آشفتم کربلا، لیلای منی...
۴.خداوندا مرا موز کن🗿🗿🗿
۵. https://eitaa.com/azezam_hosein_213/3594
بنظرت من اگه کربلا بودم حالم بد بوووددددد😐نه تو لایو گرفتم..
۶. بخاطر خدا😖