eitaa logo
بُکاءالحسِیـن .
1.9هزار دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
3هزار ویدیو
18 فایل
[ بِسـمِ‌اللّٰه ؛ ] بُکـاء به‌معناي‌ گريهٔ‌ پُر ثواب ، مانند ِ أشك‌ بر سیدالشهداء . من‌ميگم ، الٰهي‌ تموم‌ گریه‌ هامون‌ بُکـاء باشه * - وقف ِ پيشگاه حضرت صاحب ' عج .
مشاهده در ایتا
دانلود
تو رسیدی...👩🏻‍🦯 نائب الزیاره ما باش...🥺💔
یا رفیق من لا رفیق له
ما که رفتیم... 🥲
https://eitaa.com/zekrhazratarbab/16687 روحی فداة بنت ابو ابراهیم🙂🌱
https://eitaa.com/zekrhazratarbab/16688 بنفسی انت یا فوادی🫂✨
هدایت شده از عقیق
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 طنین نوای لبیک یا حسین زائران در حرم مطهر سید الشهدا علیه السلام ✅کانال عقیق @aghigh_ir
هدایت شده از ـ آسمـٰان ِ‌نیلۍ .
این پیامو فور بزنید چنلتون و ازمون حمایت کنید ، منم از شما حمایت میکنم 💗 .
مرامی 5 نفر میفرستین اینجا ؟
بُکاءالحسِیـن .
مرامی 5 نفر میفرستین اینجا ؟
حمایتشون کنیدددد پر از وایب قشنگه چنلشون🥲✨✨✨
بُکاءالحسِیـن .
این پیامو فور بزنید چنلتون و ازمون حمایت کنید ، منم از شما حمایت میکنم 💗 . #فور
حال خوب کن... پر از زیبایی🥲 ازشون تا میتونید حمایت کنید خودم خیلی چنلشونو دوس دارم🥺
حالا اربعین تمام شد!:)) من ماندم یک سال حسرت من ماندم یک سال صبوری من ماندم یک سال بغضی که باید در گوشه بین الحرمین شکسته می شد!:)))
بُکاءالحسِیـن .
#رمان #رمان_رفیق_مثل_رسول #شهید_رسول_خلیلی #پارت_پنجاه_و_پنج اطاعت کنید،همراه باشید،خیلی مهمه،شاید
نوبت من شد.وقتی آماده شدم،دستکش های جدیدم را با ذوق دستم کردم.قبل از پریدن نگاهی به روح الله کردم و برایش دست تکان دادم.دلم میخواست بفهمد که این هدیه چقدر خوشحالم کرده است.برق چشم هایش را که دیدم،خیالم راحت شد متوجه خوشحالی و قدرشناسی من شده.طناب هایم را تنظیم کردم.با ضربه پا که به لبه پل زدم،خودم را به سمت پایین پرت کردم.حواسم به شل و سفتی طناب ها بود.یاد حرف آقا مرتضی افتادم که زیباترین حالت در این لحظه،حالت فرشته است.طناب ها را مهار کردم و با دست کنترلش کردم.حالتی مثل وارونه شدن گرفتم.پاهایم را به سمت بالای طناب کشیدم،دور طناب پاهایم را محکم قفل‌ کردم و سرم به سمت پایین بود.دو تا دستم را دو طرف خودم باز کردم.در آن لحظه اصلا حس فرود نداشتم،بیشتر حس میکردم دارم پرواز میکنم؛درست مثل یک فرشته.تصویر لبخند ناصر را که دیدم،فهمیدم‌ این همان اتفاق خوبی بود که من باید به آن می‌رسیدم و گاهی برای اوج گرفتن،باید پایین آمد،کمک کرد،دستی را گرفت،آبرویی را خرید و دلی را شاد کرد و این یکی از درس های رشد بود که ما کنار مربی مان یاد می‌گرفتیم.آن روز برایم خیلی شیرین بود.مطمئن تر از قبل شدم که خدا در تمام لحظات به من،از هر کس و هر چیزی نزدیک تر است.بعد از ظهر بچه ها گروه گروه کنار هم نشسته بودند و گپ میزدند.هر چند دقیقه ای صدای خنده از میان یکی از این جمع ها بلند میشد.کم کم داشتیم به غروب جمعه نزدیک می‌شدیم.نگاه کردم،دیدم دور و بر آقا مرتضی خلوت شده،بلند شدم خاک روی شلوارم را گرفتم،دستی به موهایم کشیدم و رفتم کنارش نشستم.