هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
کیا با پوزخند به سر و وضع باران نگاه کرد:
_با این چادر و این قیافه، کی تو دانشگاه رغبت میکنه نگاهت کنه؟
باران نفس عمیقی کشید و خواست بیخیال حرفش بشه، که ادامه داد:
_با این وضع تا آخر عمر ور دل مامان جونت میمونی... دخترهای سانتیمانتالی هستن که برای ما پسرها دم تکون میدن، وای به حال تو!
باران چند قدم جلو رفت و درست روبهرویش ایستاد.
_من حیوون خونگی نیستم که دم تکون بدم... شماها هم اگه دنبال همچین زنهایی هستین، بهتره سراغ همونهایی برین که دغدغهشون عوض کردن دوستدختره، نه من!
صورت کیا از خشم سرخ شد.
_به من تیکه میندازی؟
باران لبخند زد.
_نه قربان... کلی عرض کردم! حالا اینکه شما هم تو همون دستهاین، دیگه به من ربطی نداره! 😏🔥
#میوه_ممنوعه
https://eitaa.com/joinchat/1975583008C0c71a8fe03
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
باران با یک پسر لجباز و مغرور طرف بود؛
پسری که هیچکس جرئت نداشت جلوی خواستههاش بایسته...
تا وقتی پدربزرگش برای زندگی مستقل، شرطی جلو پاش میذاره که پای باران رو وسط ماجرا میکشه! 👀🔥
https://eitaa.com/joinchat/1975583008C0c71a8fe03
::