eitaa logo
𖦹𐙚𝐁𝗼𝗼𝗸 𝐓𝗲𝗿𝗶𝗮
454 دنبال‌کننده
683 عکس
670 ویدیو
12 فایل
٭جای چرخیدن تو اکسپلور،یه لیوان چای بیار دوتا دونه پست کتابی ببین!٭ تولــــٰد؟𝟏𝟒𝟎𝟒/𝟖/𝟔🪄 𓂃 کپی؟ خلاقیت خودت ستودنیه𖧧>> لفت؟بزاری‌ روی بیصداکه‌ بهتره:» 473members✈️475members قول بده با کتابات خوب رفتار کنی>>>
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز سن همه ۱۴۰۵ است آیا می‌دانستید که امروز سن تمام مردم جهان یکسان است؟ امروز روز بسیار خاصی است که تنها یک بار در هر هزار (۱۰۰۰) سال اتفاق می‌افتد. سن شما + سال تولدتان = ۱۴۰۵ این موضوع آن‌قدر عجیب است که حتی کارشناسان هم نمی‌توانند آن را توضیح دهند! خودتان بررسی کنید؛ امروز سال ۱۴۰۵ است. این همان چیزی است که هزاران سال منتظرش بودیم! مثال ۱: سن من ۶۲ سال است. من در سال ۱۳۴۳ متولد شده‌ام. پس: ۱۴۰۵=۶۲+۱۳۴۳ از سن امسال خود استفاده کنید. مثال ۲: من در سال ۱۳۳۹ متولد شده‌ام و ۶۶ سال سن دارم. ۱۴۰۵ = ۶۶ + ۱۳۳۹ 🙋🏻‍♂️ بسیار جالب است... خودتان امتحان کنید. @BookTeria
هدایت شده از تبلیغات حنـا
داشتم از پله‌ها پایین می‌اومدم که یهو چشمم افتاد به یه پسر غریبه... چند لحظه نگاهمون به هم گره خورد. سرش رو پایین انداخت و گفت: _سلام... قلبم چنان می‌زد که صدای تپش‌هاش رو می‌شنیدم؛ اما منِ بیچاره حتی نتونستم جواب سلامش رو بدم! دویدم توی حیاط و یه نفس خودم رو رسوندم خونه. خدیجه تا منو دید، دلو آب از دستش افتاد ته چاه! _قَدم! چی شده؟ چرا رنگت پریده؟! ماجرا رو که براش تعریف کردم، زد زیر خنده: _فکر کردم عقرب نیشت زده... پسر ندیده! سرم رو پایین انداختم و از خجالت چیزی نگفتم... 😅❤️ https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
هدایت شده از تبلیغات حنـا
برای خوندن این رمان باید چشم‌هات رو ببندی چون این رمان خوندنی نیست ... 🎧 قراره صدای قدم‌ها، مکث‌ها، دیالوگ‌ها و حتی دستپاچگیِ «قدم» رو بشنوی؛ یه رمان صوتیِ نمایشی که صحنه‌هاش رو برات اجرا می‌کنن، نه اینکه فقط روایتش کنن. 👀 🎙️ اگه دوست داری قصه رو با گوشات ببینی، این یکی رو از دست نده... https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
هدایت شده از تبلیغات حنـا
هنوز صدای شکستن شیشه‌ها توی گوشم بود. همه‌جا شلوغ شده بود؛ جیغ، دویدن، تکه‌های شیشه روی زمین... ترسیده بودم و نمی‌دونستم باید کجا برم. یکی از دخترها قرصی رو طرفم گرفت. _ اینو بخور، حالت بهتر میشه. دستم رو جلو بردم که قرص رو بگیرم، اما ناگهان پسری که پیشونیش خونی بود دستش رو جلو آورد. _نده بهش! با تعجب نگاهش کردم. _ همین‌جوری آدم می‌کُشن! دختره هول شد. _چی می‌گی؟! _ اگه بخوره و بمیره، بعد می‌گن توی دانشگاه کشتنش... می‌گن نیروهای لباس‌شخصی کشتنش! _خشکم زده بود. یعنی ممکن بود تمام این شلوغی‌ها برای یک چیز دیگه باشه؟! https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
هدایت شده از تبلیغات حنـا
_من دانشجوی هنر بودم و بیشتر وقتم بین بچه‌هایی می‌گذشت که از فضای دانشگاه و محدودیت‌ها شاکی بودن. باهاشون توی تجمع‌ها می‌رفتم، شعار می‌دادم و از این شلوغی‌ها بدَم نمی‌اومد. _اون روز هم فکر می‌کردم مثل همیشه یه تجمع شلوغ و پرهیجان هست؛ تا وقتی یکی از همون بچه‌ها، با پیشونی خونی، جلوی دست دختری رو گرفت که می‌خواست یه قرص بهم بده. ـ نده بهش! ... https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8 حوادث کلی رمان واقعی است