آقا پریشب اذانُ گفتن و منم رفتم وضو گرفتم و وایسادم نماز و تموم و شد و میخواستم بخوابم که .. برادر گرامیم بهم پیام داد : بیداری
من جوابشو دادم : مگه تو بیداری ؟
و بعد که دیدم جواب نداد ، گفتم برم تو اتاقش ببینم بیداره یا نه
آقا نور گوشیمُ روشن کردم و از اتاقم زدم بیرون و رفتم سمت اتاق داداشم
آقا دیدم خوابه🤦🏻♀🥶
با خودم گفتم : یا ابوالفضل پس کی بود ؟ ، بعد ولش کردم گفتم شاید گوشی دست بابام بوده و بابام بهم پیام داده و از اون جایی که در اتاقشون هم بسته بود نرفتم چک کنم ببینم گوشی داداشم اونجاست یا نه
اومدم تا اتاقم که یهو تصمیم گرفتم برم کل اتاق داداشمو بگردم شاید گوشیش پیش خودش بوده باشه ، از اون جایی هم که وقتی بار اول رفتم ، دیدم خوابه ، نصف در اتاقش باز بود بغل سرشو ندیدم و فقط خودش پیدا بود که خواب بود ، با کلی ترس و لرز رفتم تو اتاقش و دیدم : بعله ، گوشیش بغل سرشه ؛ منو میگید ، سکته کردم ، حداقل صدتا صلوات تو دلم تا اون موقع فرستادم ، ضربانم رفت روی هزار ، فکر کردم جنا خونمون شوخیشون گرفته😖😂
آقا منم گفتم چاره ای نیست داداشمو بیدار میکنم و ازش میپرسم
که بیدارش کردم و گفتم : تو پیام دادی ؟
اونم گفت آره
خلاصه به خیر گذشت ولی دارک بود و دارک تر میشد اگه داداشم ، روحشم خبر نداشت🥶
هدایت شده از [ لیلیوم☆ .|liliom ]
بسه دیگه چقدر مختار و یوسف میزارید!!
خسته نشدید 😭