نگید ببخشید ناموسا مثل اینه که یه چاقو تو قلبم فرو کنی و بگی نمیدونستم زخم میشه
حلقهی یاقوت سرخ~
نویسنده؟ تهها
پخش؟ هرروز
موضوع؟
عشق چه بچه گانه یه خیالم آن مجنون شده بود. دیوانه ی عشقی که روحشم خبر نداشت که برای من همین عجیب است!
اگر از رفتار و چشمانش نفهمید. چطور ندانست که در هر جمله ی آن عشقست؟
به گمانم هر کسی جای آن بود میفهمید حتا اگر همرا هرگز نمیدیدند
البته پسرک نمیخواست به آن برسد-
و تماشا میکرد ابراز علاقه ی او را با بقیه و چیزی نمیگفت...
میدانم به فکر شماهم خورده که چقدر دیوانست-
جمله ای بود که میگفت
[آری دیوانه بود خورشید را فروخت تا تکه ای شمع بخرد ]
ولی این پسر اینطور نبود
شاید جمله ی
[خودش را نابود کرد تا او را بخنداند و خودش را شکست را او نشکند بهترین واژست]
از قسمت های دیگر داستان های او را میبینیم...