eitaa logo
بُت شناسی
3.1هزار دنبال‌کننده
477 عکس
596 ویدیو
27 فایل
🖎نقد و آگاهی در زمینه فِرق انحرافی از ثقلین، نقد تصوف و غلات، نقد مخربین اعتقادی شیعه. بدون خط قرمز در چهارچوب ثقلین instageram.com/botshenasi↩ ❎برای حمایت از کانال خارج نشید.❎
مشاهده در ایتا
دانلود
| عیون المعجزات: از حارثة بن قدامه روایت شده که گفت: سلمان برایم حدیث و گفت: عمّار برایم حدیث کرد و گفت: «چیز شگفتی به تو بگویم؟ » گفتم: «ای عمّار! برایم بگو. » عمّار گفت: «آری، امیرالمؤمنین علیه السّلام را دیدم در تو چنین و چنان گفته است و تو بازگشته ای! » علی علیه السّلام گفت: «آیا نور فاطمه علیه السّلام از نور ماست؟ » پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «آیا نمی دانی؟ » اینجا بود که علی علیه السّلام به شکرانه الهی به سجده افتاد. عمّار گوید: امیرمؤمنان علیه السّلام بیرون آمد و من هم با او همراه شدم. علی علیه السّلام بر فاطمه سلام الله علیها وارد شد و من هم در آمدم. حضرت فاطمه سلام الله علیها گفت: «ای علی! گویا تو از نزد پدرم برگشتی و گفته مرا به او خبر دادی؟ » حضرت فرمود: «آری چنین بود ای فاطمه! » حضرت فاطمه گفت: «بدان ای ابوالحسن که خدای متعال نور من را آفرید، در حالی که تسبیح خدا می‌کرد. سپس آن را در درختی بهشتی به ودیعت نهاد. آن درخت نورافشانی کرد و چون پدرم به بهشت درآمد، خداوند متعال به او از طریق الهام وحی کرد که این میوه را از آن درخت بچین و آن را در گلویت بچرخان. پدرم هم چنین کرد و خداوند مرا در صلب پدرم قرار داد. پس از آن مرا در خدیجه دختر خویلد به ودیعت نهاد و او مرا زایید و من از آن نورم. آنچه قبلاً تحقق یافته و آنچه بعداً تحقق می‌یابد و آنچه تحقق نمی یابد را می‌دانم. ای ابوالحسن! مؤمن با نور خدای متعال می‌نگرد. » بحار ج ۴۳ ص ۱۲۲ @BotShenasi
| علل الشرائع: از ابان بن تغلب نقل می‌کند که گفت: «از امام جعفر صادق پرسیدم: «یا ابن رسول اللَّه! برای چه فاطمه اطهر، زهرا نامیده شد؟ » فرمود: «برای اینکه نور حضرت زهرا روزی سه مرتبه برای امیرالمؤمنین علیه السّلام می‌درخشید. نور صورت آن بانوی معظمه در وقت نماز صبح، آن هنگام که مردم هنوز در رختخواب خود بودند می‌درخشید. سفیدی آن نور داخل اتاق‌های اهل مدینه می‌گردید و حیاط خانه هایشان سفید می‌شد. آنها از مشاهده این منظره در شگفت می‌شدند، نزد پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله می‌آمدند و درباره سرچشمه نور می‌پرسیدند. پیامبر خدا آنان را به سوی خانه زهرای اطهر روانه می‌کرد. زمانی که آنها به طرف خانه آن بانو می‌رفتند، می‌دیدند که او بر سر سجاده عبادت نشسته و نور صورت وی از محراب عبادتش ساطع می‌شود. آنگاه در می‌یافتندآن نوری که دیده اند، از نور فاطمه بوده است. هنگامی که ظهر می‌شد و فاطمه اطهر آماده نماز ظهر می‌گردید، نور زرد خاصی از پیشانی وی می‌درخشید و داخل خانه‌های اهل مدینه می‌شد؛ به گونه ای که در و دیوار خانه ها، لباس و رنگ چهره هایشان زرد می‌گردید. وقتی درباره سرچشمه آن نور می‌پرسیدند، پیامبر خدا صلی اللَّه علیه و آله آنان را به سوی خانه زهرای اطهر روانه می‌کرد. زمانی که آنها به سمت خانه آن بانوی مکرمه می‌رفتند، مشاهده می‌کردند که او در میان محراب عبادت ایستاده و نور زردی از پیشانی وی ساطع می‌شود. آنگاه در می‌یافتند آن نوری که دیده اند، از نور پیشانی مبارک آن حضرت بوده است. زمانی که آفتاب غروب می‌کرد، صورت حضرت زهرای اطهر سرخفام می‌شد و نوعی نور سرخ از آن ساطع می‌گردید و آن بانو بابت این نعمت، شکر حضرت پروردگار را به جای می‌آورد. نور سرخی که از چهره وی می‌درخشید، داخل خانه‌های مردم می‌گردید، به شکلی که حیاط خانه‌های آنان به رنگ سرخ فام در می‌آمد. مردم که از مشاهده آن منظره تعجب می‌کردند، به حضور رسول خدا می‌شتافتند و درباره سرچشمه آن نور می‌پرسیدند. پیامبر خدا آنان را به طرف خانه زهرای اطهر می‌فرستاد. هنگامی که آنها به خانه فاطمه زهرا می‌رسیدند، می‌دیدند که آن بانوی معظمه بر سر سجاده عبادت نشسته و سرگرم تسبیح و تمجید پروردگار است و نور قرمزی از صورت وی می‌درخشد. آنگاه در می‌یافتند آن نوری که دیده اند، از نور چهره آن بانوی مکرمه بوده است. آن نور تا زمان ولادت امام حسین علیه السّلام همچنان با او بود و در صورت ما امامان نیز هر کدام پس از دیگری خواهد بود، تا روز قیامت. » بحار ج ۴۳ ص ۱۰۸ @BotShenasi
| از جابر نقل می‌کند که گفت: «از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام پرسیدم: «برای چه فاطمه اطهر، زهرا نامیده شد؟» فرمود: «برای اینکه خدای حکیم آن بانو را از نور با عظمت خود آفرید. هنگامی که این نور درخشید، آسمان‌ها و زمین از نور او روشن شدند و چشم‌های ملائکه خیره شد. ملائکه خدای را سجده کردند و پرسیدند: «پروردگار ما! این چه نوری است؟ » خداوند فرمود: «این یکی از نورهای من است که آن را در آسمان خود جای دادم. این نور را از عظمت خویشتن آفریدم و آن را از صلب یکی از پیامبرانم که او را بر تمام انبیا برتری داده‌ام خارج می‌کنم. از این نور امامانی به وجود می‌آورم که پس از قطع شدن وحی من، برای امر و دین من قیام می‌کنند و به راه راست هدایت خواهند شد. » بحار ج۴۳ ص ۱۱۰ @BotShenasi
| اهل تصوف و کرامت تراشی سید عباس کاشانی به نقل از اقای بهجت میگوید: چه کنم که قلمی آن قدر قدرتمند نیست که بتواند هر چه را در مورد قاضی بوده بنویسد، آقای قاضی کرامت و مقامات بالایی داشتند و این جریان را بسیار نقل میکنند که: یک شب آمدیم صحن، دیدیم که اقای قاضی به نماز جماعت مشغولند و از سرشان نوری بالا میرود که تمام صحن را روشن کرده است. ما خوشحال شدیم که ایشان بالاخره قبول کردند که نماز جماعت اقامه کنند بعد از نماز خدمتشان رفتیم و گفتیم: آقا الحمدالله! آقا خندیدند. و هیچی نگفتند. و بعدها با رفقا آمدیم منزل آقای قاضی، دیدیم که ایشان در همان منزلشان بودند و مشغول اقامه نماز! پ.ن: در کرامت سازی همین بس که در حرم امیرالمومنین علیه السلام که محل نزول ملائک است. و آن بارگاه مقدس امیرالمومنین علیه السلام باید از نور شخص دیگری روشن شود؟ نور چگونه از سر قاضی بالا میرفته؟ اگر او را در حرم دیدند بعد چگونه به خانهء او رفتند؟ دروغگو کم حافظه است. اقلیم وجود ص ۲۸ @BotShenasi
| اهل تصوف و کرامت تراشی مرحوم طباطبایی میگوید: پس از ارتحال مرحوم قاضی، روزی مشغول نماز بودم اما تحت الحنکم را (که گشودن آن مستحب است) باز نکرده بودم؛ ناگاه دیدم اقای قاضی تشریف اوردند و در همان حال که من به نماز ایستاده بودم تحت الحنکم را باز کردند و رفتند!!! نجابت نیز نقل میکند: در ایام نوروز با چند تن از دوستات به زیارت مرقد اقای قاضی میرفتیم. یکی از ما خطاب به روح آقای قاضی‌ گفت: نوروز است و ما از شما عیدی میخواهیم. ناگهان در همان بیداری مشاده کردیم که جسم ایت الله قاضی با عمامه و عبا و ابریقی از گلاب بیرون آمد و بر کف دست ما از آن گلاب ریخت و فرمود: من از خدا خواسته ام جسمم در برزخ در اختیار خودم باشد!! فاطمی نیا نقل میکند: هنوز هم مرحوم قاضی به خانهء شاگرد شاگردان خود می آید و به آنها دستورات سلوکی می دهد. اقلیم وجود ص ۲۹ @BotShenasi
| موسوی مطلق برای توجیه چهره تصوف که تشت رسوایی اش افتاده است متوسل به دروغ شده است. این شخص که تشرف داشته اسمش چیست؟ چرا نامش را نمیگویی؟ مدعی تشرف به محضر امام زمان هر کس باشد دروغگوست @BotShenasi
| توحید قاضی علامه طباطبایی میگوید: مرحوم قاضی مریض بود، کسالتشان پا درد بود، به حدی که دیگر پا جمع نمی شد و حرکت نمیکرد. در این حال بین دو طایفه ذُکِرت و شِمِرت در نجف اشرف جنگ بود، بام ها را سنگر کرده بودند و پیوسته از روی بام ها به یکدیگر تیر اندازی میکردند، و از این طرف شهر با طرف دیگر شهر باهم دیگر میجنگیدند.‌ در پشت بام ایشان نیز طایفه شمرتها سنگر گرفته بودند و از روی بام به ذکرت ها میزدند. مرحوم قاضی در ایوان نشسته بودند و تماشا میکردند.: ذکرت ها غلبه کردند، بر این پشت بام آمدند و دو نفر از شمرتی ها در روی بام کشتند و چون ذکرتی ها بام را تصرف کردند، آمدند در حیاط خانه و خانه را تصرف کردند، و دو نفر از شمرتی ها را در ایوان کشتند، و دو نفر دیگر را در صحن خانه کشتند، که مجموعاً شش نفر در خانه کشته شدند، از ناودان مثل باران همینطور خون پایین می آمد و من همینطور نشسته ام بر جای خود و هیچ حرکتی هم نکردم. بعد از این ذکرتی ها ریخته بودند در داخل اتاق ها و هرچه به درد خور آنها بود، برده بودند. بله میگفت: از ناودان خون میریخت و در ایوان دو کشته افتاده بود، و در صحن حیاط نیز دو کشته افتاده بود، (و لطفش این بود که میگفت:) من حرکت نکردم، نشسته بودم و تماشا می کردم. این حالات را در توحید میگویند، که در آن حال شخص غیر از خدا چیزی را نمی نگرد، و تمام حرکات و افعال را جلوهء حق مشاهده میکند. اقلیم وجود ص ۳۰ @BotShenasi
| ذکر قاضی سید محمد علی قاضی نیا فرزند اقای قاضی میگوید: خیلی از اوقات ایشان را مشغول ذکر و عبادت بودند و من یادم هست همیشه میگفتند: لا هُو الا هُو و ما صدای ایشان را از اتاقشان میشنیدیم. آن موقع که یک کبوترهایی در نجف مرسوم بود که به آنها یاهُو میگفتند، آقای قاضی از آنها خیلی خوشش می آمد و آنها را گذاشته بود در راهرو و بین بیرونی و اندرونی. کشمیری میگوید: منزوی از خلق بود و بع فنای الهی رسیده بود!! اقلیم وجود صفحه ۳۴ @BotShenasi
| کرامت تراشی صاحب المیزان برای خود علامهء طباطبایی در این سیرهء توحیدی پرورش میابد که میگوید: روزی من در مسجد کوفه نشسته بودم و مشغول ذکر بودم، در آن بین یک حوریهء بهشتی از طرف راست من آمد و یک جام شراب بهشتی در دست داشت و برای من آورده بوده بود و خود را به من ارائه می نمود. همین که خواستم به او توجه کنم، ناگهان یاد حرف استاد افتادم لذا چشم پوشیده و توجهی نکردم. آن حوریه برخاست و از طرف چپ من آمد و آن جام را تعارف کرد. من نیز توجهی ننمودم و روی خود را برگرداندم و آن حوریه رنجید شده و رفت !! علامه طباطبایی میگوید: دو، سه روز است در این فکرم که اگر در بهشت نگذارند ما نماز بخوانیم چه کنیم؟ همچنین استادم (قاضی) میگفت: گاهی طلبکار به در منزل می آید و در خانه چیزی نیست تا بدهم. از هر طرفی در فشارم، ولی در نماز به برکت خود خدا مثل این که نه زن دارم و نه بچه و نه قرضی؛ مشغول نماز که میشوم آهنگ افلاک را میشنوم. از خدا خواسته ام که این را از من بر ندارد.!! اقلیم وجود صفحه ۳۵ و ۳۶ @BotShenasi
| داستانهای شاخدار!! نجابت میگوید: شیخ محمد علی بروجردی اول مجتهد و اول متقی نجف بود. برای ما مثل گوهر بود. یک سال قبل از رحلتشان ایشان قصه ای برای ما نقل کرد که از خود آقای قاضی شنیدع بودم. گفت: من هفت سال همه چیز را تعطیل کردم. مدام در محضر اقای قاضی بودم. قشنگ جانم در کالبدم قرار گرفت. حسابی داشتم آدم می شدم. خدا رحمت کند ایشان را در عمرش برنج درسته نخورد. مگر چند روز اخر حیاتش‌، آن هم خیلی کم. ایشان گفت: یک وقت از عجایب خدای جلیل پول مفصلی برای ما رسیده بود. لذا از ناحیهء بی پولی هیچ مشکلی نداشتم. سرکیف هم بودم. با زن و بچه نهایت ادب را خرج میدادم. با آنها تندی نمیکردم! نشسته بودم با زن و بچه مشغول سخن گفتن، پلو هم که داشتم، زندگیم هم که مرتب بود. یک دفعه احساس کردم قلبم راکد است. مضطرب شدم، اصلا قرار از من رفت. شبهایی که بی پول بودم، مشکل فراوان داشتم. اصلا این طور نمیشدم. دیدم نه میل نشستن دارم، نه میل حرف زدن. نه میل طالعه، نه خواب. سر تا پایم را بی قراری و اضطراب گرفت. گفتم بروم طرف حرم امیرالمومنین علیه السلام شاید از ناحیهء ایشان شفا پیدا کنم. از در سلطانی وارد شدم. رفتم بالای سر، دیدم حالم هیچ فرقی نکرد، کمی تامل کردم، دیدم قلبم مرا میل میدهد طرف بازار بزرگ. بی اختیار و با نهایت اضطراب متوجه بازار بزرگ شدم، قلبم، نفسم، فهمم همه مرا متوجه بازار بزرگ کرد، صحن را طی کردم به سمت بازار بزرگ، در آخر بازار، یک دفعه دیدم اقای قاضی دارند تشریف می آورند. تاچشمم افتاد به اقای قاضی مثل جوجه ای که ترسیده باشد چطور خودش را به سرعت به آغوش مادر و زیر بال و پر مادرش قرار میدهد، بنده هم با سرعت مثل برق خودم را رساندم به اقای قاضی، دست ایشان را گرفتم و بوسیدم، عرض کردم: اقا خیر است ان شاء الله. اقای قاضی گفت: البته خیر است، علویه از من انگور خواسته، من هم از خدا انگور خواستم، گفت: بی اختیار دستم رفت توی جیبم، همهء پولم را در آوردم و تقدیم کردم به اقای قاضی، ایشان یک بیست دیناری برداشت و گفت: همین مقدار برای انگور خریدن بس است. برو به دست خدا. حالا من از وقتی به اقای قاضی رسیدم اصلا خودم و حالم را فراموش کردم. همان موقع که اقای قاضی گفت: برو به دست خدا، متوجه خودم شدم، دیدم حالم خوش است، اصلا آن بی قراری و اضطراب و‌‌‌.. همه رفته است. پ.ن: سبحان الله! ایا میشود کسی وارد حرم امیرالمومنین علیه السلام بشود و هَم و غم او برطرف نشود؟ زیارت نامه امیرالمومنین علیه السلام میفرماید: هر کس تو را زیارت کند غم از او برداشته میشود و حاجتش روا میشود! این نشان میدهد مکتب اهل تصوف چقدر از اهل بیت علیهم السلام دور است. اقلیم وجود صفحه ۴۴ @BotShenasi
| فرزند مُرده!! سید محمد باقر که نابغهء خانواده قاضی است در سن ۱۳-۱۴ سالگی با برق گرفتگی از دنیا میرود. مادرش خیلی جزع و فزع میکند که بچه ام جوان بود، باهوش بود و بدجوری مُرد! اقای قاضی به ایشان میگوید: توچرا این قدر برای بچه گریه میکنی؟ فرزندت الان اینجا پیش من نشسته! و مادر بعد این حرف آرام میشود! به نقل از سید محمد حسن قاضی اقلیم وجود ص ۴۵ @BotShenasi
|قاضی : در فلسفه از دین خبری نیست. عرفان متعالی / 34 @BotShenasi