يكى از بزرگ ترين افتخارهاى پيامبر گرامى اين است كه با خرافات و اوهام و افسانه و خيال مبارزه كرد و عقل و خرد بشر را از غبار و زنگ خرافات شستشو داد و فرمود: من براى اين آمدهام كه قدرت فكرى بشر را تقويت كنم و با هر گونه خرافات -به هر رنگ كه باشد- حتى اگر به پيشرفت هدفم كمک كند سرسختانه مبارزه كنم.
سياست مداران جهان كه جز حكومت بر مردم غرض و مقصدى ندارند، پيوسته از هر پيشامدى به نفع خود استفاده مى كنند. حتى اگر افسانه هاى باستانى و عقايد خرافى ملتى به رياست و حكومت آنها كمک كند، از ترويج آن خوددارى نمى كنند و اگر آنان، افرادى متفكر و منطقى باشند، در اين صورت به نام احترام به افكار عمومى و عقايد اكثريت، از افسانهها و اوهام -که با ميزان و مقياس عقل تطبيق نمى كند- طرف دارى مى كنند.
ولى پيامبر اسلام، نه تنها از آن عقايد خرافى كه به ضرر خود و اجتماع تمام مى شد جلوگيرى میكرد، بلكه حتى اگر يک افسانه محلى و فكرى بى اساس به پيشرفت هدف او كمک میكرد، با تمام قوا و نيرو با آن مبارزه كرده و مى كوشيد كه مردم بنده حقيقت باشند نه بنده افسانه و خرافات.
اين داستان عملكرد وى را در مقابل چنين اوهامى مشخص مى كند:
... يگانه فرزند ذكور حضرت پيامبر، به نام «ابراهيم» درگذشت. پيامبر در مرگ وى غمگين و دردمند بود و بى اختيار اشک از گوشه چشمانش سرازير مى شد. روز مرگش آفتاب گرفت، ملت خرافى و افسانه پسند عرب، گرفتگى خورشيد را نشانه عظمت مصيبت پيامبر دانسته و گفتند: آفتاب براى مرگ فرزند پيامبر گرفته شده است. پيامبر اين جمله را شنيد، بالاى منبر رفت و فرمود:
آفتاب و ماه، دو نشانه بزرگ از قدرت بى پايان خدا هستند و سر به فرمان او دارند، هرگز براى مرگ و زندگى كسى نمى گيرند. هر موقع ماه و آفتاب گرفت، نماز آيات بخوانيد.
در اين لحظه از منبر پايين آمد و با مردم نماز آيات خواند. [۱]
فكر گرفتگى خورشيد، به خاطر مرگ فرزند صاحب رسالت، عقيده مردم را به وى راسخ تر مى ساخت و در نتيجه به پيشرفت آيين او كمک میكرد، ولى او هرگز راضى نشد كه موقعيت او از طريق افسانه در دل مردم تحكيم گردد.
مبارزه وى با افسانه و خرافه كه نمونه بارز آن، مبارزه با بت پرستى و الوهيت هر مصنوع ممكن است، نه تنها شيوه دوران رسالت وى بود، بلكه او در تمام ادوار زندگى، حتى در زمان كودكى با اوهام و خرافات مبارزه مى كرد.
روزى كه حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم بيش از چهار سال نداشت و در صحرا زير نظر دايه و مادر رضاعى خود «حليمه» زندگى مى كرد، از مادر خود درخواست كرد كه همراه برادران رضاعى خود به صحرا رود.
«حليمه» مى گويد: فرداى آن روز، محمد را شستشو دادم و به موهايش روغن زدم، به چشمانش سرمه كشيدم، براى اين كه ديوهاى صحرا به او صدمه نرسانند، مهره اى يمانى كه در نخ قرار گرفته بود، براى محافظت به گردنش آويختم.
محمد مهره را از گردن درآورد و به مادر خود چنين گفت:
مادر جان آرام، خداى من كه پيوسته با من است، نگه دار و حافظ من است. [۲]
[۱]- بحار الانوار، ج ۲۲، ص ۱۵۵.
[۲]- مهلا يا أماه، فإن معي من يحفظني. «بحار الانوار، ج ۱۵، ص ۳۹۲».
منبع: کتاب فروغ ابدیّت.
@BotShenasi
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#رائفی_پور: قران مطلا ساختند! من پول داشتم میخریدم براده میکردم میریختم تو دریا! این گوساله طلا سامری را!
پ.ن: وای بر تو که کلام الله را میخواهی چون عثمان نابود کنی! و به کلام الله لقب گوساله سامری میدهی و قیاس میکنی! قابل توجه جناب گوگل پور که فروش این قران مطلا انجام شد و پولش به فقرا داده شد.
@BotShenasi
#حدیث| به غیر شیعیان نیاموز
در کتاب دلائل حمیری از یکی از غلامان حضرت صادق علیه السّلام نقل شده، وقتی ابا الحسن علیه السلام را به بصره میبردند، من همراه ایشان بودم. نزدیک مدائن که رسیدیم، سوار کشتی شدیم، امواج زیادی در آب بود. پشت سرمان کشتی دیگری بود که در آن زنی را به خانه شوهر میبردند و هیاهوی زیادی داشتند. حضرت پرسیدند: این هیاهو برای چیست؟ عرض کردیم: عروسی است. طولی نکشید که صدای فریادی شنیدیم. فرمودند: این فریاد برای چیست؟ گفتند: عروس خواست یک مشت آب بردارد، النگوی طلای او در آب افتاد و فریاد زد. فرمودند: کشتی را نگهدارید! به ناخدای آنها هم بگویید نگهدارد! بر کشتی تکیه نمودند و اندکی نجوا کردند و فرمودند: به ناخدای آنها بگویید فوطه ای ببندد و پایین برود و دستبند را بردارد. دیدیم دست بند روی زمین افتاده و آب کم شده است، ناخدا پایین رفت و دستبند را برداشت. فرمودند: دست بند را به او بده به او بگو: پروردگارش خداوند را سپاس کند.
راه افتادیم، برادرشان اسحاق به ایشان عرض کرد: فدایتان شوم! آن دعایی را که خواندی به من هم بیاموز! فرمودند: بله، به شرط این که به کسانی که اهلش نیستند یاد ندهی و جز به شیعیان نیاموزی. سپس فرمودند: بنویس! و بر من املاء کردند:
«یا سابق کل فوت، یا سامعا لکل صوت قوی أو خفی، یا محیی النفوس بعد الموت، لا تغشاک الظلمات الحندسیة، و لا تشابه علیک اللغات المختلفه، و لا یشغلک شی ء عن شی ء، یا من لا یشغله دعوة داع دعاه من السماء، یا من له عند کل شی ء من خلقه سمع سامع و بصر نافذ، یا من لا تغلطه کثرة المسائل، و لا یبرمه الحاح الملحین، یا حی حین لا حی فی دیمومة ملکه و بقائه، یا من سکن العلی و احتجب عن خلقه بنوره، یا من اشرقت لنوره دجی الظلم، اسألک باسمک الواحد الاحد الفرد الصمد الذی هو من جمیع ارکانک، صل علی محمّد و اهل بیته» {ای پیشی گیرنده از وتر و صمد است بر محمد و آل محمد که پاکیزه و برگزیده اند درود بفرستی} سپس حاجت خود را میخواهی.
فوطة، چیزی است که خدمه کشتی میپوشند، در نزد عوام به قطعه پارچه ای میگویند که با آن دستها را خشک میکنند و به آن لنگ یا حوله میگویند.
کشف الغمة ۳: ۴۲
بحار الانوار ج ۴۸ ص ۳۸
@BotShenasi
#حدیث| مناظره موسی بن جعفر علیه السلام
ابواحمد هانی بن محمد بن محمود عبدی
حدیثی را از طریق پدرش به موسی بن جعفر علیه السّلام میرساند که ایشان فرمودند: وقتی مرا پیش هارون بردند، بر او سلام کردم، جواب سلامم را داد و گفت: ای موسی بن جعفر! در یک مملکت برای دو خلیفه خراج میبرند؟ گفتم: ای امیرالمؤمنین! پناه به خدا میبرم از این که با گناه من و گناه خودت پیش خدا بروی و سخن بیهوده دشمنان ما را علیه ما بپذیری، تو خود میدانی که از وقتی که رسول الله صلی الله علیه و آله با آن سخنانی که خود میدانی بر ما دروغ بستند. اگر صلاح میبینی به حق این خویشاوندی که با رسول الله صلی الله علیه و آله داری اجازه بدهی حدیثی که پدرم آن را از پدران خود از جدم رسول الله صلی الله علیه و آله نقل کرده، برایت نقل کنم، گفت: اجازه میدهم.
گفتم: پدرم از پدرانش از جدم رسول الله صلی الله علیه و آله برایم نقل کرد: وقتی خویشاوند به خویشاوند برسد علاقه خویشاوندی به هیجان و جنب و جوش در میآید، خدا مرا فدایت کند! دست خود را به من بده، هارون گفت: جلو بیا.
من جلو رفتم و دست مرا گرفت و مرا پیش کشید و مدتی در آغوش نگه داشت و بعد رها کرد و گفت: ای موسی! بنشین، با تو کاری ندارم، نگاهش کردم و دیدم چشمانش اشک آلود است. به خودم آمدم، گفت: راست گفتی و جدت نیز راست گفته است، خونم به جوش آمد و رگ هایم به هیجان افتاد و طوری رقت قلب بر من غلبه کرد که اشکم جاری شد. حالا میخواهم چند سؤال از تو بپرسم که مدتی است در دلم تردید به وجود آورده است و آنها را از هیچ کس نپرسیده ام، اگر جواب بدهی، رهایت میکنم و پس از این بدگوییهای دیگران در مورد تو را قبول نمی کنم، شنیدهام تو هرگز دروغ نگفته ای، پس در مورد آن چه از دلم لز تو سؤال میکنم راست بگو. گفتم: اگر به من امان بدهی، هر چه که بدانم میگویم.
شما عباس از مادر عبداللَّه و ابوطالب نبود. گفت: پس چرا شما ادعا میکنید که از پیامبر صلی الله علیه و آله ارث میبرید؟ حال آن که وجود عمو، مانع ارث بردن پسر عمو است، و وقتی رسول الله صلی الله علیه و آله از دنیا رفت ابوطالب قبل از ایشان از دنیا رفته بود و عمویش عباس زنده بود. گفتم: اگر امیرالمؤمنین صلاح میبینند، مرا از این جواب سؤال معذور دارند و هر سؤالی غیر از این میخواهند بپرسند. گفت: نه، باید جواب بدهی. گفتم: امان میدهی؟ گفت: من قبل از شروع کلام به تو امان دادم. گفتم: از فرمایشات علی بن ابی طالب علیه السلام این است که: از آن جا که با بودن فرزند دختر یا پسر هیچ کس جز پدر و مادر و زن و شوهر حقی از ارث ندارند و قرآن هم چنین ارثی را نگفته است. جز تیم و عدی و بنی امیه از پیش خود گفته اند: عمو به منزله پدر است. از پیامبر صلی الله علیه و آله نیز حدیثی در مورد این نظر آنها نرسیده است.
بحار ج ۴۸ ص ۱۴۷
#مناظره
@BotShenasi
#حدیث | مناظره موسی بن جعفر علیه السلام
علمایی که با علی علیه السلام هم نظر هستند، قضاوتشان مخالف با قضاوت اینها است؛ مثلاً نوح بن دراج در این مسأله همان حرف علی علیه السّلام را میگوید و بر طبق آن حکم کرده است، خود امیرالمؤمنین او را والی دو شهر کوفه و بصره نموده و او همین طور قضاوت کرده و این خبر به امیرالمؤمنین رسیده و ایشان، او و سایرین از قبیل سفیان ثوری و ابراهیم مدنی و فضیل بن عیاض که نظرشان بر خلاف اوست را احضار کرده اندو آنها شهادت داده اند این نظر علی علیه السلام است، و تا آن جا که بعضی از علمای حجاز به من خبر داده اند امیرالمؤمنین به آن ها گفته است: چرا شما این گونه قضاوت نمی کنید، با این که نوح بن دراج این طور قضاوت کرده است؟ و آنها گفته اند: نوح بن دراج جرأت کرده است، ولی ما ترسیدیم. امیرالمؤمنین خود قضاوت او را امضاء نموده اند و تمسک کرده اند به حدیثی که عامه از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده اند که: قضاوت علی از همه شما بهتر است و عمر بن خطاب نیز گفته است: علی از همه ما به قضاوت داناتر است. و لفظ قضاوت لفظ جامعی است؛ زیرا هر چیزی مانند قرائت و فرائض و علم که پیامبر صلی الله علیه وآله اصحاب خود را به آن مدح نموده در معنای کلمه قضاوت وجود دارد.
هارون گفت: بیش تر بگو ای موسی! گفتم: آیا مجالس و مخصوصاً مجلس شما امان دارند؟ گفت: باکی نداشته باش. گفتم: پیامبر صلی الله علیه وآله به کسانی که مهاجرت نکرده بودند، ارث نمی دادند و تا زمانی که مهاجرت نکرده بودند ولایتی برای آنها قائل نبودند. گفت: دلیل تو بر این مطلب چیست؟ گفتم: این سخن خداوند تبارک و تعالی: «وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یُهاجِرُوا ما لَکُمْ مِنْ وَلایَتِهِمْ مِنْ شَیْ ءٍ حَتَّی یُهاجِرُوا» {کسانی که ایمان آورده اند ولی مهاجرت نکرده اند هیچ گونه خویشاوندی [دینی] با شما ندارند مگر آنکه [در راه خدا] هجرت کنند}، و عمویم عباس مهاجرت نکرد. هارون به من گفت: از تو درخواست میکنم بگویی که آیا به کسی از دشمنان ما هم این چیزها را گفته ای؟ یا به کسی از فقهاء چیزی از این مسأله را اطلاع داده ای؟ گفتم: خدا شاهد است نه، جز امیرالمؤمنین کسی از من نپرسیده است.
بعد گفت: چرا به عوام و خواص اجازه میدهید شما را به رسول الله صلی الله علیه و آله منسوب کنند و به شما بگویند: ای فرزندان رسول خدا! حال آن که شما فرزندان علی هستید و شخص را به پدرش نسبت میدهند و فاطمه به منزله ظرفی است و پیامبر صلی الله علیه و آله جد مادری شما است؟ گفتم: ای امیرالمؤمنین! اگر پیامبر صلی الله علیه و آله زنده شوند و دختر تو را از تو خواستگاری کنند، آیا شما دخترتان را به او میدهید یا نه؟ گفت: سبحان اللَّه! چرا ندهم؟ بلکه با این بر عرب و عجم و قریش افتخار میکنم. گفتم: ولی ایشان از من دخترم را خواستگاری نمی کند
و من نیز دخترم را به ازدواج ایشان در نمی آورم. گفت: چرا؟ گفتم: چون او جد من است، ولی جد تو نیست. گفت: احسنت ای موسی!
سپس گفت: چگونه خود را فرزندان پیامبر میدانید، با این که پیغمبر فرزند پسری پسر نداشت و نسل از پسر است نه از دختر و شما فرزند دختری هستید و فرزندان دختر نسل انسان محسوب نمی شوند؟ گفتم: شما را به حق خویشاوندیمان و قبر پیامبر و کسی که در آن مدفون است، قسم میدهم که مرا از جواب این سؤال معذور بدارید. گفت: نه، ای فرزندان علی! شما باید دلیل خود را در این مورد به من بگویید، و تو ای موسی! طوری که به من رسیده است پیشوا و امام زمان آن هایی. تو را در مورد سؤالاتی که میکنم، تا وقتی که دلیلی از قرآن بیاوری، معذور نمی دارم، شما فرزندان علی ادعا میکنید هیچ الف و واوی از قرآن از شما پوشیده نیست، مگر این که تأویل آن را میدانید و به این آیه استدلال میکنید: «ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْ ءٍ» {ما هیچ چیزی را در کتاب [لوح محفوظ] فروگذار نکرده ایم}، و خود را از نظر علماء و استدلالهای آنها بی نیاز میدانید. گفتم: اجازه میدهی جواب این سؤال را بدهم؟ گفت: بگو. گفتم: اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، «وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسی وَ هارُونَ وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ وَ زَکَرِیَّا وَ یَحْیی وَ عِیسی» {و از نسل او داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را [هدایت کردیم] و این گونه نیکوکاران را پاداش میدهیم و زکریا و یحیی و عیسی}، ای امیرالمؤمنین! پدر عیسی که بود؟ گفت: عیسی پدر نداشت. گفتم: ما او را از طریق مریم علیها السلام به فرزندان پیامبران علیهم السلام ملحق میکنیم، ما نیز از طرف مادرمان فاطمه علیها السّلام ملحق به فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله هستیم.
بحار ج ۴۸ ص ۱۴۹
#مناظره
@BotShenasi
#حدیث|
ایشان را به فضل بن یحیی برمکی تحویل دادند، مدتی در زندان او بودند، فضل بن ربیع هر شب خودش برای ایشان غذا میفرستاد و نمی گذاشت از جای دیگر غذا بیاورند. در نتیجه ایشان هم فقط از همان غذا که برایشان میآوردند میخوردند و افطار میکردند. سه شب و روز به همین حال گذشت. شب چهارم که غذای فضل بن یحیی را آوردند، دستشان را به سوی آسمان بلند کردند و فرمودند: خدایا تو خود میدانی که اگر تا قبل از امروز این غذا را میخوردم، به مرگ خویش کمک کرده بودم. غذا را خوردند و مریض شدند. فردا صبح که برایشان طبیب فرستادند تا در مورد بیماریشان از ایشان جویا شود. طبیب به ایشان گفت: حالتان چطور است؟ ایشان وانمود کردند که نمی دانند. وقتی زیاد اصرار کرد، کف دست خویش را گشودند و به طبیب نشان دادند و گفتند: بیماری من این است. کف دستشان سبز شده بود و نشان میداد ایشان مسموم شده اند و آثار سم در آن جا نمایان شده بود. طبیب پیش آنها بازگشت و گفت: به خدا قسم او به کاری که شما با او کردید داناتر از همه است. سپس ایشان از دنیا رفتند.
عیون أخبار الرضا ۱: ۱۰۶،
أمالی صدوق: ۱۴۶
@BotShenasi
#حدیث|
عیون أخبار الرضا، أمالی صدوق: حسن بن محمّد بن بشار نقل کرده، پیرمردی از اهل سنت که از اهالی قطیعة الربیع بود و سخنش مورد اعتماد بود، برایم نقل کرد: من بعضی از اهل بیت پیامبر را که مردم به فضلشان اقرار داشته اند را دیده ام، ولی هرگز کسی را در عبادت و فضل چون او ندیده ام. گفتم: چه کسی را میگوییی؟ و او را چطور دیدی؟ گفت: در زمان سندی بن شاهک، ما در قالب هشتاد مرد، که همگی در خیر و خوبی سرآمد بودیم، جمع شدیم و ما را به محضر موسی بن جعفر بردند. سندی به ما گفت: ای شماها که این جایید! به این مرد نگاه کنید؛ آیا برای او اتفاقی افتاده است؟ مردم فکر میکنند که با او بدرفتاری شده است و در این باره حرفهای زیادی میزنند. این جای اوست و این هم فرش او، در جایش آسوده است و هیچ سختی هم ندارد و امیرالمؤمنین هم هیچ قصد بدی نسبت به او ندارند و فقط منتظرش هستند که پیش او برود تا امیرالمؤمنین با او مناظره کنند. همان طور که میبینید، صحیح است و از همه جهت در آسایش است، از خودش بپرسید.
ما همگی داشتیم فقط به ایشان و بزرگواری و آقایی ایشان نگاه میکردیم که فرمودند: اما سخنانی که در مورد آسایش و چیزهایی شبیه آن گفت، همان طور است که گفت. ولی به شما جماعت بگویم که نه عدد خرمای مسموم به من خورانده اند و فردا بدنم سبز میشود و پس فردا از دنیا خواهم رفت.
به سندی بن شاهک نگاه کردم؛ داشت مانند شاخه خشک شده نخل به خود میلرزید. حسن نقل کرده، پیرمردی که این جریان را برایم نقل کرد، از بزرگان اهل سنت و پیرمردی بسیار راست گفتار بود که سخن او کاملا قابل قبول و شخصیتش پیش مردم مطمئن مطمئن است.
عیون أخبار الرضا ۱: ۹۶،
أمالی صدوق: ۱۴۹
@BotShenasi
#حدیث | ترک تقیه
عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا عَنْ أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى علیه السلام قَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّوجَلَّ غَضِبَ عَلَى الشِّيعَةِ فَخَيَّرَنِي نَفْسِي أَوْ هُمْ فَوَقَيْتُهُمْ وَ اللَّهِ بِنَفْسِي
مرحوم شیخ کلینی از حضرت موسی بن جعفر صلوات الله علیهما نقل کرده است که فرمودند: همانا خداوند بر شیعیان غضب نمود و مرا مُخَیر نمود که عقوبت را از طرف آنها تحمل کنم و یا خود آنها عقوبت شوند، بخدا قسم من آن را به جان خود خریدم و شیعیانم را حفظ کردم.
الكافي، ۱/۲۶۰
علامه مجلسی :
این غضب یا به این جهت بود که شیعیان تقیّه را ترک کرده و امامت آن امام را آشکار کردهاند؛ سپس هارون الرشید مُرَدد ماند بین این که شیعیان و تابعان آن امام را بکُشد یا اینکه آن امام را زندانی کرده و او را به شهادت برساند. پس امام برای شیعیان خود دعا کرده و بلا را برای خود خواستند. یا وجه دیگری هم داشت.
مرآة العقول ۳/۱۲۶
@BotShenasi
#حدیث| شیعهء ما
حدّثنا أبی رحمه الله قال: حدّثنی عبداللَّه بن جعفر، عن أحمد بن محمّد عن ابن أبی نجران، قال: سمعت أبا الحسن علیه السلام یقول:
«من عادی شیعتنا فقد عادانا و من والاهم فقد والانا، لأنّهم منّا، خلقوا من طینتنا من أحبّهم فهو منّا ومن أبغضهم فلیس منّا.
شیعتنا ینظرون بنوراللَّه ویتقلّبون فی رحمة اللَّه ویفوزون بکرامة اللَّه.
ما من أحد من شیعتنا یمرض الاّ مرضنا لمرضه ولااغتمّ الاّ اغتممنا لغمّه و لا یفرح الاّ فرحنا لفرحه ولایغیب عنّا أحد من شیعتنا أین کان فی شرق الأرض أو غربها.
و من ترک من شیعتنا دیناً فهو علینا ومن ترک منهم مالاً فهو لورثته.
شیعتنا الذین یقیمون الصلاة ویوتون الزکاة ویحجّون البیت الحرام و یصومون شهر رمضان ویوالون أهل البیت علیهم السلام ویتبرّ أون من أعدائهم اولئک أهل الایمان و التقی وأهل الورع و التقوی ومن ردّ علیهم فقد ردّ علی اللَّه ومن طعن علیهم فقد طعن علی اللَّه لأنّهم عباداللَّه حقّاً وأولیاوه صدقاً.
و اللَّه انّ أحدهم لیشفع فی مثل ربیعة و مضر، فیشفّعه اللَّه تعالی فیهم لکرامته علی اللَّه عزّوجلّ».
امام موسی کاظم علیه السلام فرمود:
«هر کس با شیعیان ما دشمنی کند، با ما دشمنی کرده و هر کس با آنان مهربانی کند، با ما مهربانی کرده؛ چون آنان از ما هستند و از خمیره ما آفریده شده اند».
هر کس که آنها را دوست داشته باشد، از ما است و کسی که دشمن آنها باشد، از ما نیست.
شیعیان ما، نور خدا را میبینند و در رحمت خداوند غوطه ور و به سبب کرامت و احترامی که نزد خداوند دارند، رستگار و پیروز میشوند.
اگر یکی از شیعیان ما بیمار شود، ما هم به خاطر بیماری او، بیمار و هرگاه اندوهگین گردد، ما هم ناراحت میشویم و با خوشحالی او، ما هم خوشحال میشویم. هیچ یک از آنان در شرق و غرب جهان از دید ما پنهان نیستند.
اگر یکی از آنان قرض دار شود، دادن قرض او بر ما لازم است و چون دارایی از او به جای بماند، برای وارثان او میباشد.
شیعیان ما کسانی هستند که نماز را بپا داشته و زکات مالشان را میدهند و حجّ به جا میآورند و روزه ماه رمضان را میگیرند و با خاندان پیغمبر خویش مهربان و دوست هستند و از دشمنانشان بیزاری میجویند. این چنین افرادی، با ایمان و با تقوا هستند که انکار آنها، انکار خداوند است و هر کس به آنها طعنه زند، به خدا طعنه زده؛ چون آنها به حقّ، بندگان خدا و به راستی، دوستان او میباشند.
به خدا قسم! فقط یکی از آنان میتواند که به اندازه نفرات دو قبیله ربیعه و مضّر را شفاعت کند و خداوند هم شفاعتشان را میپذیرد؛ به خاطر احترامی که در نزد خداوند دارند.
عنه البحار المتقدم، ح ۲۵؛ الوسائل: ۱/۱۵، ح ۲۸.
صفات شیعه حدیث ۶
@BotShenasi
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پناهیان|نمونه ای از رویکرد تکفیری و تند آقای علیرضا پناهیان
تطبیق های سلیقه ای و تفسیر های سطحی ایشان از دین، با وجود قدرت خطابه ای که دارد، خطری جدی برای جوانان متدین است.
@BotShenasi
#حدیث|
معانی الاخبار: به نقل از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت میکند که فرمود: «جبرئیل نام حسن را با یک پارچه حریر از بهشت برای پیغمبر اکرم اسلام هدیه آورد. نام حسین هم از نام حسن گرفته شده است. »
بحار الانوار جلد ۴۳ صفحه ۳۰۹
@BotShenasi